پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و نوزده :
آماده شده و لباسهای سبک و راحتش را پوشیده بود. از اتاق سه نفره شان بیرون آمد. فضای خانه در سکوتی آرام غرق بود، با چراغهایی که خاموش بودند و تنها نور ضعیفی از گوشه و کنار، از پنجرهها یا لامپهای شبتاب، سایههای ملایمی بر دیوارها میانداخت.
قدم به قدم به سمت سالن رفت. صدای کفشهایش روی زمین، با هر قدم، در سکوت خانه طنین میانداخت. به نور خفیف ماه که از پنجرهها روی زمین ریخته ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
1اخ قلبم طبیعیه با خوندن این پارت قلبم قیلی ویلی میره
۲ سال پیشمبینا
0عالییییی مثل همیشه👏❤️😘😍
۲ سال پیشمهدیه
1دقیقا وسط دیالوگ باید قطع میکردین؟😦😭😂💔 لا اله الا الله... تمرین صبر میدین؟😁🤝
۲ سال پیشفاطمه ❤️
1اوف خدارو شکر کشتی شکسته مون بلاخره به ساحل رسید 😁 💜💜💜💜
۲ سال پیشآمینا
0خدایا شکرت لا اقل باهم کنار اومدن.راضی کردن بابای آسمان کار ماماست
۲ سال پیش...
0زیبایی این پارت ها>>
۲ سال پیشاسرا
1وای گفتم الان ازنظراحساسب تنبیه میکنه که هم آسمان یکمی دلش آروم بشه وهم حیان بزنه به دریاتاگرماش خاموش کنه😁🙏❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ر
0ای جان ک تو چقد احساسات رو قشنگ در قلمت جا میدی. عالی بود حالا ما تا کی خمار دیالوگاشون باشیم نصفه موند دیالوگ مام نصفه تو خماری