پارت صد و سوم :


آسمان آرام و بی‌صدا از اتاقش بیرون آمد. نور ملایم آشپزخانه از پائین پیدا بود. به قصد برداشتن لیوانی آب، قدم‌های نرم و آرامی برداشت.
وقتی به آخرین پله رسید، تصویر که دید او را متوقف کرد.
حیان روی زمین و پشت اپن نشسته بود، با حالتی درهم و خسته، پای چپش را صاف کرده و پای راستش را خم کرده بود. آرنج دستش روی زانوی راستش قرار داشت. دستی زخمی که دستمالی خونین دورش پیچیده شده بود و نگا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • fate

    0

    میتونم ساعت ها بشینم و بدون وقفه بخونم و اشک بریزم ولی خب اشکام نمیان😂🥲

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    1

    چه قلم خوبی داری ... مرسیی ازت

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    مرسی از تو عزیزم:)

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    مرسی🥰

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    وای ازحیان کی میخای به وصال برسه🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️