پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و سوم :
آسمان آرام و بیصدا از اتاقش بیرون آمد. نور ملایم آشپزخانه از پائین پیدا بود. به قصد برداشتن لیوانی آب، قدمهای نرم و آرامی برداشت.
وقتی به آخرین پله رسید، تصویر که دید او را متوقف کرد.
حیان روی زمین و پشت اپن نشسته بود، با حالتی درهم و خسته، پای چپش را صاف کرده و پای راستش را خم کرده بود. آرنج دستش روی زانوی راستش قرار داشت. دستی زخمی که دستمالی خونین دورش پیچیده شده بود و نگا

لطفا صبر کنید...

fate
0میتونم ساعت ها بشینم و بدون وقفه بخونم و اشک بریزم ولی خب اشکام نمیان😂🥲