پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و ده :
فضا همچنان پر از سنگینی بود. سکوتی که پس از صحبتهای سهیل به درون اتاق خزیده بود، حالا از هر دیواری نفوذ کرده بود. چهرههای حاضر در اتاق، در دل شب پیچیده در تاریکی، هر کدام در ذهن خود غرق در افکار و احساساتی بودند که هیچکدام نمیتوانستند آنها را به زبان بیاورند.
الینارز، با نگاه خیرهای که به سها دوخته بود، حالا دیگر هیچ چیزی نمیگفت. لبهایش خشک شده بود و چشمهایش پر از سوالاتی
لطفا صبر کنید...

آمینا
0سها لا اقل با این کارش یه ذره از کارهای بدی که در حق حیان کرده رو جبران کرد🥰