پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و شانزده :
پنجاه و شش. این خالیه؟
صبح روز دوم سفر، الینارز با صدای تلفن بیدار شد. هما با صدایی شاداب با نامزدش صحبت میکرد. با چشمان بسته صدای خندههای هما به گوشش رسید و باعث شد که لحظهای لبخند بزند.
چشمانش را مالید و نشست. هما با سر به او سلام داد و الینارز خندید. وقتی به سمت آسمان نگاه کرد، او را دید که در حالی که پتو را دور خودش پیچیده بود، عمیقاً در خواب فرو رفته بود. الینارز از تخت Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۵۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

...
0چ پارت ناناسی🫠