پارت صد و شانزده :

پنجاه و شش. این خالیه؟

صبح روز دوم سفر، الینارز با صدای تلفن بیدار شد. هما با صدایی شاداب با نامزدش صحبت می‌کرد. با چشمان بسته صدای خنده‌های هما به گوشش رسید و باعث شد که لحظه‌ای لبخند بزند.
چشمانش را مالید و نشست. هما با سر به او سلام داد و الینارز خندید. وقتی به سمت آسمان نگاه کرد، او را دید که در حالی که پتو را دور خودش پیچیده بود، عمیقاً در خواب فرو رفته بود. الینارز از تخت Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    0

    چ پارت ناناسی🫠

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    این پارت خیلی خیلی عالی و پرهیجان بود ممنون خانم نویسنده ❤️🌹🌟🌟

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    این پارت خیلی قشنگ بود قلبم اکلیلی شد

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    دختر بیچاره هرکاری هم بکنه میخوره به بن بست.حیان خیلی سخته😬

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️