پارت صد و دوازده :



پنجاه و چهار. دومین غروب!

صدای چرخیدن کلید، داخل قفل، باعث شد سرش را بچرخاند. کسی داشت وارد می شد . حیّان دیدی به راهرو نداشت . پس ماگش را روی میز گذاشت و به طرف راهرو رفت.آسمان بود! که داشت چمدانش را داخل میکشید! ماسکی مشکی ، روی صورتش بود. اما چطور بود که آن تکه پارچه ای که کل صورتش را پوشانده بود، او را زیباترمی کرد؟ و قلب این مرد را به تپش می‌انداخت؟
کلاه کپ مشکی روی ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسانه.م

    2

    سلام ولادت حضرت فاطمه(س) وروز مادر وروز زن رابر همه بانوان سرزمینم تبریک عرض میکنم رمان عالی مثل همیشه پر از شور وهیجان

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    زیباممنون یوناگفت شلوارک پیرهن چمدان بسته نشدکه😁❤

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    2

    به به چه عالی.رتبه دار شدن.امیدوارم حیان از خرشیطون بیاد پایین و باهم حرف بزنن🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • عبدی

    0

    مرسی عزیزم،عالی بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    3

    ولادت حضرت فاطمه زهراو روز مادر رو بهتون تبریک میگم عزیزم چقد این دختر خوبه (الینارز)با فهم و کمالات، امیدوارم مشکل آسمان و حیان هم حل بشه💜💜💜🌟🌟🌟 ممنون خانم نویسنده که پارت گذاری رو هر روز کردی🌹

    ۲ سال پیش
  • مهدیه

    1

    حالا چه میکنه این بازیکننننن آسمان! خورشید حیانو به آغوش بکش.... دلمون گرفت از این همه روزهای ابری....

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️