پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و هشتم :
آسمان نفسش را حبس کرد، به آن لبخند و نگاه عمیق الینارز که میدید، چیزی در دلش میریخت. کلمات در ذهنش دور میزدند و در یک آن، همه چیز بیشتر از پیش پیچیده و مبهم میشد.
وقتی الینارز از روف گاردن خارج شد، سکوتی نرم و سنگین جای حضورش را گرفت. آسمان روی تاب نشست، دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرد و به اطراف چشم دوخت. روسری از را روی شانه انداخت. نسیم ملایمی را به حرکت درآورده بود که مÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهدیه
0ارههه😂 خانم امیرانی جان ما لنگ حیان و آسمانیم، سهیل تو کانکس هم زندگی کنه برامون تفاوت خاصی نداره با احترام به ذهن خلاق شما و شخص سهیل😑✋😂
۲ سال پیشAa
0👏👏🌹
۲ سال پیشآمینا
3ای بابا سهیل خون جگر شدیم بگو بذار ماهم قشنگ بفهمیم🤣🤣
۲ سال پیشاسرا
2باباسهیل بگودیگه راحتشون کن🙏❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
1اه آخرش هم نگفت😠من وسط پارت هی داشتم با خودم حرص میخوردما که خونه رو ولش کن برو سراغ اصل مطلب ببین آخرش هم ناکام موندم😅😅 😁 تا پارت بعدی🌟🌟🌟