پارت صد و هفده :

پنجاه و هفت.آتیش بازی!
.
.
چمدان را محکم در دستانش گرفته بود، اما نگاهش هنوز به آسمان بود. آسمان، در حالی که نمی‌توانست میان گریه، جلوی خودش را بگیرد، لبش را گاز گرفت تا خنده‌اش را کنترل کند، اما بی‌فایده بود. لبهایش بی اراده کش آمدند. لبخندی که رد عظیمی از شرم در میانش پنهان بود. حیان پرسید؛
-چی خنده‌داره؟!
آسمان تلاش کرد که حالتش را جدی کند، اما خنده از چشم‌هایش به بی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    1

    من قضیه چمدون رو نفهمیدم چی شد. ولی واقعا مرسی که حیان کوتاه اومد🤩🤩

    ۲ سال پیش
  • ر

    0

    عالی بالاخره شد آفرین آسمان

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    هامین خانم وای اگر شماهم پراحساس نابی ازطریق رمان های قبلی این رمان میگم واقعاچطورمیتونیدچنین احساس تویه انسان تحمل کرد💋

    ۲ سال پیش
  • ...

    1

    یه طوری احساساتشون می نویسی انگار دارم آسمان و حیان زندگی می کنم:)🫠

    ۲ سال پیش
  • ...

    0

    وای بلاخرهههه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️