پارت بیست و پنجم :

پنجم.
-بشین!
دو لبه ی کتش را جلوی سینه اش، به هم نزدیک کرد و نشست. آسمان با تردید به اطرافش نگاه کرد. نمیتوانست انکار کند که بی نهایت دلش برای اینجا تنگ شده بود. اما حالا در جایگاه مشتری اینجا بودن، حس به شدت غریبه ای بود.
-مطمئنین اینجا انتخاب درستی بود برای حرف زدن؟
حیان در حال برانداز کردن اطراف، سر تکان داد و زمزمه کرد.
-درست بود!
آسمان دوباره خودش را جمع و جور تر کرØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنفش علی

    0

    میخواستم اینو زودتر بگم ولی همش یادم می رفت، بین این بوی قهوه و وانیل و رنگ کرمی و قهوه ای فضای چوبی کافه فقط یه پیانو کم بود:)))

    ۸ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    اره واقعا حیف ک نقاش هستن... بجای موسیقی رنگ داره😍

    ۸ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    عاطفه عزیزم ببخشید من اینو متوجه نشدم اینکه هر زمان جدا نوسته شده رو فهمیدم اینکه عدد گذاشتید یعنی چی مثلا این پارت از بخش اول نوشتید پنجم و به هر ترتیب توی هر بخش و زمان دیگه اومدید رو به پایین یعنی چهارم،سوم و...

    ۸ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    شمارش معکوس پارت اخر فصل یک هست 🤩 پارت اخر هر فصل شمارش معکوس داره🙃🙂

    ۸ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    این قشنگترین توصیفی بود که درمورد چشمای یه نفر شنیدم:))دقیقا یاد اونجایی افتادم که حیان از آسمان جلوی امیر حسین دفاع کرد و آسمان حس کرد یکی هست که نزاره دوباره بهش زخم بزنن

    ۸ ماه پیش
  • ترمه

    0

    این پارتم مثل قبلیا عالی بود

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم... خوش اومدی به دنیای پاناسیا و ممنونم از محبت و مهربوینت... مرسی از همراهی چشمای خوشگلت. امیدوارم ازش لذت ببری

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    خیلی رمان قشنگیه،خیلی احساسی،روان وجالبه،منم برای من بخون برای من بمون وصدای بارون عطر نفسهات رو چند بار خوندم بازم دوست دارم بخونم ودنبال رمان جدید بودم ولی پاناسیارو دیر پیدا کردم تازه عضویت گرفتم

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم.. ممنونم از همراهی چشمای قشنگت... امیدوارمم از پاناسیا لذت ببری

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    1

    تا پایان فصل اول واقعا زیبا بود مرحله به مرحله و یکی یکی معماها باز شد

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    خوشحالم که مورد پسندتون بوده❤️

    ۲ سال پیش
  • سمیه محمدی

    0

    صدای خنده ی خدا را میشنوی...

    ۲ سال پیش
  • حلما

    0

    یووووهووووو😍😅😍 یعنی چی بگم ؟ دوست دارم عاطفه جون

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عاشقتم خو

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    1

    آخییییییی، چه قشنگ بود و من همچنان اون جمله معروفه تو رمان برام بخون برام بمون تو ذهنم تکرار میشد این پارتهای اخر، صدای خنده ی خدارامیشنوی؟آرزوهایت راشنیده وبه آنچه محال می پنداری میخندد😊😁

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عزیزدلم❤️❤️❤️❤️ خیلی خوشحالم که دوسش داشتی تا آخرش همراهم بمون

    ۳ سال پیش
  • لیلا خدابخشی

    1

    سلام.خسته نباشی.قلم بسیار عالی وزیبا داری به طوری که دوست دارم روان زودتر بخونم.

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    نویسنده معلوم نشدجواب آسیه چی شدآسمان کی رفت پیش خانوادش جیان خیلی،بهونه دم دستی پیدا کردبعدآسمان ببخشیدولی مثل احمقهاجلوه داده میشه اگه وقتی هیجی ازحیان نمیدونه قبول بکنه

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    دیگه ریز به ریز توضیح داده نشده فقط محض این بود که پرونده بعضی آدمها در رمان بسته بشه. تو پرش زمانی همانطور که مشخص بود رفت پیش خانواده اش.

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    بهرحال نگران داستان نباشید چون فصل دوم کاملا یه دنیا و موضع دیگه اس و ربطی به فصل یک نداره. فصل یک فقط یه مقدمه و معرفی شخصیتها بود.

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    فصل اول عالی،امیدوارم فصل های بعدی هم زیبا باشه،محرم شدن خیلی غیرمعقول بودحداقل دوطرف به نظرمقیدمیان به این راحتی نیس،آسمان اگه بفهمه بابای رزهست بازم شوکه ترخواهدشد..اصن بایدبه حیان همش مشکوک باشه خخ

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    اره دیگه بهرحال دنیای رمان و خیال محدودیت نداره و هرجور دلت بخواد میشه ساختش. اگه تو چارچوب و قوانین دنیای واقعی باشه که دیگه قصه نیست و زندگینامه اس:((((

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    بهرحال نگران داستان نباشید چون فصل دوم کاملا یه دنیا و موضع دیگه اس و ربطی به فصل یک نداره. فصل یک فقط یه مقدمه و معرفی شخصیتها بود.

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    سلام عالی بود ممنون فقط محرم بشن یعنی زن وشوهر بشن دیگه متوجه نشدم دیگه داییش نمیشه🤷 ♀️💐

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    به نیت اینکه دایی و خواهر زاده بودنشون معقول جلوه کنه موقتا صیغه محرمیت میخونن و قصد دیگه ندارن

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️