پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت سی و چهارم :
هجده. قلبِ منی!
- شنیدم که در روزهای گذشته، واقعا سخت کار کردید... اما ازتون انتظار دارم که بعد این مدتی که نسبتا برنامه سبکی داشتید، از این به بعد تلاشتون رو بیشتر کنید.
کلمه برنامه سبک، باعث شد نگاه بچه ها به هم بیفتند و پوزخندهای محوی با چشمان متعجبشان بزنند.
سبک دیگر چه صیغه ای بود؟! رسما پوستشان کنده شده بود. مخصوصا امروز!
ولی با اینحال چیزی که به اتفاق به آقای فریمن
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
گل نرگس
1که حالا دیگه مشتاق قدم نیمه تمام حیان است ها؟ ورپریده بی حیا 😜🤭
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
دیگه دیگه😎😌😂
۲ سال پیشحلما
1من بیصبرانه منتظرم مهربوون بشینن😅
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
🧡🌱🔮
۳ سال پیشفاطمه
2از آسانسور اومدن بیرون داشتیم نفس راحت می کشیدیم رسیدن به ماشین😅حالا هم که قراره مهربون تر بشینن دوباره نفسا حبس😂😂😂😂شبیه کارتون فوتبالیستا حالا باید چندروز نفسا حبس بمونه تا پارت بعدی بیاد😂😂
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
پس فردا پارت جدیده. براتون یه روز در هفته کردم😎🧡
۳ سال پیشغزل
1سلام عاطفه جون اینطور که بوش میاد از حیان هیچ بخاری بلند نمیشه میترسم اگر به امید حیان باشیم نفس حبس بشه همه یا بمیریم یا تنگی نفس بگیریم عاطفه جون هم نصفه بمونه🤣🤣🤣
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
😂🌱🧡یه بخارایی که بلند میشه اما براش خیلی عجیبه که بعد ۱۹ سال عاشق بشه و اونم عاشق دوست صمیمی دخترش😂 بخاطر همین از گفتنش ترس داره!
۳ سال پیشدلیار
2اومای گاد بااین حالشون میخوان تو ماشین مهربونترم بشینن جووون چه شود خخخخخ😂😂😂😂 عالی بود عاطفه جون❤
۳ سال پیشملیکا رض
0عالی بود واقعا مرسی
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
🧡🌱🌹❤️
۳ سال پیشغزل
0عالی بود مثل همیشه
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
قربون چشمای نارت🧡🌱
۳ سال پیشآمینا
1حتما آسمان میشینه کنار حیان اونم بغلش میکنه 😅😅 تا قشنگ جا باز بشه واسه دونفر😍😅🤣😍
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
بح بح😂😎
۳ سال پیشزهرا
0دوستان من دنبال یه رمانم لطفا اگه کسی یادشه اسمشو بهم بگه.. برادر دختره به دوستش *** میکنه و مجبور میشن اونا با هم ازدواج کنن اخر رمان هم دختره با پسر عموش ازدواج میکنه که دوستش نداره. لطفا لطفاا
۳ سال پیشآمینا
2عه کاش آسانسور نمی رسید بلکه اتفاقی میفتاد🥰😅🥰😅
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
حالا شاید پارت بعد ی کوچولو افتاد😂
۳ سال پیشهاناخانوم
2مررسی ازپارت جدید حوصله م سررفته بود که دیدم پاناسیاداریم چه پاناسیاای💟 چقدخوب شماخو💟ای جانم قراره مهربونتربشینندبافاصله اینقدکشش دارن به هم مهربونشون که دیگه 😉😂 حالاخوبه حیان بره جلوبشینه😂
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ن بابا کجا میخواد بره ازونجا بهتر😅🧡
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

روژین
0اصلا من میرم جلو میشینم که خیلی مهربونتر جا بشن اصلا آسمان بره رو پای حیان بشینه که جای بچه ها خدای نکرده تنگ نشه 🤣