پارت چهل :

از آشپزخانه خارج شد. آسمان قابلمه ی بزرگ را برداشت و به سمت جمع به راه افتاد. این عصرانه هنگام مهمانی شان بود. شاید تا شام خودش می‌آمد. تصمیم گرفت از بگو بخندها استفاده کند و ساعاتی را کنار خانواده بزرگش لذت ببرد.
دقایق زیادی گذشتند و آسمان در هر کدامشان، بی قرار تر میشد و تصمیم برای بالا رفتن از پله ها محکمتر!
همان پله هایی که حیّان به سمتشان رفته بود و یقینا مقصدی جز پشت بام نداشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حلما

    0

    سلام عاطفه جون عیدت مبارک ، ان شاالله سال خوبی داشته باشی😘🌹

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    دورت بگردم عزیزدلم له همچنین عشق دلم🌱🧡

    ۳ سال پیش
  • حلما

    0

    وای قلبم یعنی قشنگ ضدحال زد 😶 ،بیچاره حیانم

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    😂😍🧡🌱

    ۳ سال پیش
  • ملیکا

    0

    مثل همیشه عالییی

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    🧡🌱

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی🧡🧡

    ۳ سال پیش
  • Maryam...

    0

    وااای عالی بود اصلا نمیشه پیش بینی کرد امید وارم اون گوش شنوا متعلق به سها نباشه

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    قربونت برم🧡🌱

    ۳ سال پیش
  • دلیار

    1

    🤤😚.....😐🙄

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    فحش ازاده😂

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    2

    حیان دیگه امروز فیوز پروند. آسمان توی اوج لذت زهر به خوردش داد طفلی رو. حالا فردا صبح باز میاد منت کشی حیان دلش نمیاد عزیزاشو برنجونه مخصوصا یوفوریا رو🥰

    ۳ سال پیش
  • | نویسنده رمان

    اون که آره واقعا نمی‌تونه پسش بزنه ولی خب آسمانم وحشت کرده از احساسش

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    همه کار میکنه بعد میگه دایی☺️حیان حق داره دیوونه بشه😂عالی بود سپاس👏💐

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    پیر کرد بچمو😂

    ۳ سال پیش
  • Fati

    3

    واقعا آسمانو درک نمیکنم خب وقتی میخوایش و دوس نداری ازت دور باشه این بادست پس زدن و با پا پیش کشیدن چیع.

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    آسمان خیلی می‌ترسه حالا دلیلشو بعد میگم براتون

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    3

    ولی خدایی چجوری اعتراف کرد الینارز دخترشه مغز منم هنگ کرد یهو.خیلی قشنگ بود حیان خیلی دوست داشتنیه🥰 اذیتش نکن

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عمیقا خوشحالم ک دوسش داشتی🧡🌱

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    3

    🤒🤲

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    4

    ای بابا تا میام بگم اخییییش بالاخره تموم شد باز این آسمان گند میزنه آخر هر پارت😂😂😂😂دیگه منم داره از کلمه دایی بدم میاد😂😂😂

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    جبران میکنم😂

    ۳ سال پیش
  • طنین

    2

    یعنی چههههه؟ یکی بیاد جواب منو بده اخه یعنی چههه ؟چراااا ؟چراااا باید خراب بشه اون صحنه😭وااای تازه داشتم میرفتم فضا و نویسنده گرام نهایت ضدحال رو وارد کرد😂😭😐

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    So so sorry🧡🌱😂 جبران میکنم😂

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    2

    آخرشم حیان رو روانی کرد با این کلمه دایی.حیان مجنون شد.خوبه فحشش نداد😅😅همه حس های ما هم پرید دختر تو استاد گند زدن تو حال خوشیا🥲گوشی که داشت میشنید کی بود کی بود؟؟؟الینا یا ماما؟؟

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    Sorry😂😂🧡🌱

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️