پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت بیست و دوم :
دوازده. بُهت زده
.
.
لیوان کاغذی ای را که در دستش بود، بدون فکر چرخاند. برای چندمین بار بغضش را فرو داد. سارا همچنان ساکت بود. دست چپش را نوازش گونه به پشت آسمان میکشید و سعی در آرام کردن او داشت. آسمان با بالا کشیدن بینی اش، سر بالا آورد و به دو زنی که از مقابلشان رد میشدند، نگاه کرد. با رد شدن آنها نگاهش روی شیشه و ویوی کافه مورد علاقه اش خیره ماند. تصویر خودشان را می دید که در
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
سمیه محمدی
0میتونی لبه پرتگاه ب خدا اعتماد کنی و بپری
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
0منم مثل آسمان فکر کردم! اینکه ای وای خرج خورد و خوراک حیان بالاست الان کلی خرج می ذاره رو دست این دختر🤭
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
این حیّان ما خیلی ساده اس :)
۲ سال پیشمحدثه
1اییییییی...واقعا قابل تحسینه...ایول
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
😍🧡🌱
۳ سال پیشZemestanam
0وای عاطفه چه میکین با قلب و روانم
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
قربونت برم😅🧡🌱
۳ سال پیشمهدیه
1یه سوال آسمان چرا به مادربزرگش ماما میگه
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
دیگه هر کی یه چیزی صدا میکنه مادربزرگشو. مث آبا، ننه، عزیز،مامانی و... آسمانم میگه میگه ماما
۳ سال پیشدلیار
0آهان بله
۳ سال پیشمهسا
0ممنونم از نویسنده عزیز من بالای ۳تا ۴ هزار کتاب خوندم اما خیلی وقت بود دیگه داستانی اینچنین جذبم نکرده بود متشکرم .موفق باشین .بیصبرانه منتظر پارت های بعدی ام .🙏🌹
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهی چشمای قشنگ شما 🧡🌱 خیلی خوشحالم که دوسش دارید و امیدوارم تا آخر همراهم باشید و با حضورتون دلگرمی کنید.
۳ سال پیشاسرا
0عالیه اسم الینارزمیاره آیا؟
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
باید دید چطور میشه😎
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترمه
0به شدت قشنگ بود