پارت سی و هفتم :

پس از گرفتن عکسهای دانیال، به سمت اتاق کنفرانس رفتند. تا آخرین توصیه های برنامه ی امروز را برایشان شرح دهد. همه مشغول صحبت بودند و صدا و هیاهو در اتاق بالا گرفته بود. به جز آسمان که به دلایل نامعلومی در این روزهای گذشته به طرز عجیبی ساکت شده بود. پاهایش روی هم بود و به دو هفته گذشته فکر می‌کرد. به برنامه‌ها و کلاسهایشان. به اینکه بسیار خوش گذشته بود و حسابی با دوستانش شلوغ کاری کرده بود .

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .محدثه

    1

    ای کاشکی این رمان و زود تر خونده بودم واقعا دلم می خواد از زیبایی این رمان گریه 🥹کنم اگر معنی یوفوریا رو درست فهمیده باشم باید بگم که حالت یوفوریا بهم دست داده😍😍 واقعا ممنونم از رمان زیباتون 🌷💓

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    همونطور که تو پیامای قبلیم هم گفتم پاناسیا یه جوری میبردتت آسمون که راه زمین رو گم میکنی پاناسیا همه روح منه ... من تیکه تیکه های روح و روانمو لابلای صفحاتش گذاشتم ... مرسی که دوسش داشتی آدمای کمی هستن که میفهمنش

    ۲ هفته پیش
  • بنفش علی

    0

    آقا یه سوال ذهنمو درگیر کرده ایناباهم دعوا میکنن یا حتی باهم رسمی حرف میزنن که البته آسمان بیشتر رسمی حرف میزنه یا از هم فرار میکنن اینا نمیگن شما دایی و خواهر زاده اید چرا اینجوری میکنید

    ۸ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    وای دونگ یی و امپراتور🥲😭چرا فرار میکنی دختر بزار یاقوت هاتو ببوسه:))وای نهههه عررر واییییییییییی دارم میمیرم یکی منو جمع کنه🥲اون استیکر غش رو میخوام ولی ندارم که بزارم😭فقط نگاهشون

    ۸ ماه پیش
  • نانی

    0

    اگه پادشاه بودم صدای خنده تو سمفونی ملی میکردم! بدون شک جزو بهترین دیالوگ های زندگیم که تا به حال شنیدم

    ۱ سال پیش
  • Maryam

    1

    حرصمو در میارن ای دوتا خوب بابا بگو دیگههه

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    عالی ورمانتیک👏🙏💐

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    🧡🌱

    ۳ سال پیش
  • ملیکا

    1

    خیلی خوب بود مطمئنم در ادامه جذاب تر هم میشه

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوسش داری و همراهمی منتظر اتفاقای خوب باش🧡🌱

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    2

    چه پارت حرص در بیاری بود😐😐😐

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    😂😎😪

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    2

    ای نمیرید دوتاتون مثل آدم دردتونو نمیگید😅😅 خوش به حال آسمان من دلم ضعف رفت برای این جمله( اگه پادشاه بودم صدای خنده تورو سمفونی ملی میکردم)😍😍😍😍🤩🤩

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    فدای دلت🧡🌱 می‌گذره این روزا... نگران نباش

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    🙏🙏

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️