پارت بیست و چهارم :

سیزده. خداحافظی!
.
.
دهم.
در خانه را که باز کرد، عطر مورد علاقه‌اش در میان ریه‌هایش پیچید. ذوق غریبه‌ای در قلبش پدیدار شد. با عجله کفش‌ هایش را درآورده و مستقیم به سمت آشپزخانه رفت. الینارز در حال چیدن میز بود. با دیدن پدرش، سر بالا آورده و با لبخند به او سلام داد. مرد کت و ساعتش را روی اپن قرار داد و قدم به داخل آشپزخانه گذاشت.
- بالاخره درستش کردی!
ذوق بچگانه پدرش، او

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنفش علی

    0

    این پدر و دختر تا ابد🥲یاد فیلم زیبا صدایم کن افتادم مخصوصا تواون پارت که تولد الینا رو پشت بوم نشسته بودن هرکی این فیلمو دیده باشه میفهمه چی میگم البته که حیان ما یکم بیشتر از یکم با نقش امین حیایی تو اون فیلم فرق داره😂

    ۷ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    ندیدم ماسفانه 🥲

    ۷ ماه پیش
  • ترمه

    0

    خوش بحالشون کاش همچین پیشنهاد توپی رو یکی به من میداد گرچه اگرم میداد میگفتم کلاهبرداره

    ۱ سال پیش
  • محدثه

    2

    این رمان نباید تموم شه...همین...تمااااام :/

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    نگران نباش که خیلی طولانیه این رمان😎😍🧡🌱

    ۲ سال پیش
  • گل نرگس

    1

    گل گفتی دختر منم همینو میگم🥳🤗 عالیییی جون بنویس بنوییییییییییس تو می تونی یوهووووووو🥳

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عزیزدلم... خیلی خوشحالم دوسش داری🧡🧡

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    آسمان که حیانو دوست داره البته هنوز نمیدونا الینا دخترشه ولی تا الان حیان هیچ احساسی نشون نداده که آسمانو دوست داره فقط دنبال هنرشه درست میگم عاطفه جون ؟ ممنون از رمان زیبات👏💐🙏

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    حیان فعلا عادیه و شایدم اون کشش خاص رو برای هنرش داره :) شاید! ما از دلش خبر نداریم😂 آسمانم که خب حیانو به خاطر حمایتاش دوس داره نه از روی عشق

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    3

    واقعاآسیه وقت گیرآوردنه الان وقتش ؟عالیه عاطفه خانم ولی این پارت دلنوشته نداشت😭

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    چون این پارت فقط نصف قسمت سیزدهم بود😉

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    2

    ای جان به قول معروف این حال آسمانا خریدارم😍امیدچیزعجیبیه اینقدکه آسمون توبیداری خواب ببینه حرف بزنه،بنده خداآسیه نمیدونه تودل آسمان چقدرستاره روشن شده که بقیه چیزابراش مهم نیست...

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️