پارت سی :

باز هم از نگاه کردن به او فرار کرد. این حرکتش اعصاب الینارز را به هم ریخته بود. از صبحی که رسیده بودند، مشغول چرخیدن دور و بر پدرش بود.
حتی وقتی سهیل، اعضا را به تور بازدید از کمپانی برد، او به بهانه ی سردرد، خواسته بود پیش پدرش بماند. دایی اش این امکان را برایش فراهم کرد.
مرد به سمت طبقه پائین می رفت. دخترش اما اعتنا نکرد. منتظر نماند تا بخواهد برود. نزدیک چهار روز از او دور نمانده بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنفش علی

    0

    پس مادرش بوده اونشب دیده بود حالش بد شد چه مادر سنگ دلی ،همش میگفتم اونشب کیو دیده اونجوری شد

    ۸ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    اوهوم🥲 پسر طفلکیم توی زندگیش روی خوش ندیده

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چه رابطه ی قشنگی بین پدر و دختر هست ممنون خوش قلم جونم که اینقدر حس خوب درون داستانت هست🙏🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • Fatemeh

    1

    چه قدر هیجااااان این پارت بالا بووووووود 🥹😍

    ۲ سال پیش
  • حلما

    1

    وووییییییی قققلللببببممممم😍😍🫠🫠عاطفه خیلی خفنی باشه؟

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عشقمیا! باشه؟

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    4

    خوشمان آمد🤓 بچم آسمان اون اولاش تو خواب حیان رو میدید میترسید، الان داوطلبانه میره اتاقش میخوابه😂😂چه یهو شجاع شده دخترمون، خدایا خودت نگهدارش باش🤲🏻

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    تحول سنگین!😅🧡

    ۳ سال پیش
  • دلیار

    4

    وای اونجاکه به قول آسمان توقلب *** حیان *** و قرآن میخونه آدم چه حس خوبی میگیره البته منکه اینجوری بودم 💋❤

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    عزیزدلمیا🧡🌱🔮

    ۳ سال پیش
  • غزل

    2

    بهترینی مثل همیشه حیان واقعاًخفنه 😄

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    😅🧡🌱

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    1

    آسمان خودشو میزنه به اون راه.میخواد حیان رو از خوشی و دوری بکشه احیانا🤣🤣 حالا که کسی نیست حیان اعتراف کنه یا آسمان میمونه یا میره هرچند آسمان معطل یک اشاره است تا با سر بدوئه🥰

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    دقیقااااا خودشم دست کمی ازون نداره🧡🌱🔮

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    عالیه ولی فکرکنم شماهم ازهیجان حیان اشتباه می نویسی اول پارت نوشتی حیان هودی کلاه توآشپزخانه درواقع حیان هم توآشپزخانه نوشتی هم ازپله آمدپایین

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    2

    نه نوشته بود آسمان هودی تنش بود.داشت آشپزی میکرد حیان اومد پیشش

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    🧡🌱🔮

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    عالی بود ممنون👏👏👏💐

    ۳ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    🧡🌱

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️