پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت بیست و هشتم :
شانزده.تو آینده ی منی!
- رسیدیم... هتل دایموند!
مرد با تردید سرش را به سمت ساختمان چرخاند. حیّان نگاهش را به دستانش کشید و به تکان خوردنشان لبخندی زد. حتی نمی دانست چرا میلرزد؟! خالی از فکر بود . خالی از هر عکس العملی بود. طوری که حتی نمی دانست در طبقه یازدهم ، این لرز را بر جان شش نفر وکارکنانی که جلوی در اتاقش بودند، انداخته است!
طوری که از وقتی که او رفته بود ، همانند مرغ پرکÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
سمیه محمدی
0دردم از یارست و درمان نیز هم
۲ سال پیشهاناخانوم
0که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها 💟حیان بیچاره حتی اول عشقشم سختی بایدبکشه طفلکی آسمان که نمیدونه چی به چیه،،هم درده هم درمان💟ممنون بانوجان 🌹
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
دورت بگردم🧡🔮🌱
۳ سال پیشغزل
0مثل همیشه بهترین بود فقط این پارت کم بود 😊😊
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
🧡🔮🌱
۳ سال پیشفاطمه
1امان از این کشمکش های اول عاشقی، تا اینا بهم برسن قراره خیلی حرص بخورم🤦🏻 ♀️😅 حیان شده همونی که با دست پس میزنه با پا پیش میکشه😂
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
انکار نمیکنم که یکمی قراره حرصتون بدم😂😅 اما با ماجراهای جذاب و قول میدم تهش ارزش انتظارتونو داشته باشه اون اعتراف
۳ سال پیشآمینا
2چقدر سخته دوسش داشته باشی ولی بهش بگی برو. 🥲
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
🧡🌱🥲
۳ سال پیشاسرا
2خیلی سخت پدرتونتونی بهش رسیدگی کنی وبدترعشقت که بعنوان خواهرزاده میخوادبهت محبت کنه ممنون عاطفه بانو
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
🥲🥲🧡🌱
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ایدا
0عالیه