پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت سی و سوم :
هفده.موهاش!
ساعاتی میشد که بیدار بود. این پهلو و آن پهلو میشد.
دیشب تا دیر وقت با لذت به صدای فریادها و خندههای اعضای گروهش گوش داده بود و در اتاق قدم زده بود. یا روی تخت خیره به سقف دراز کشیده بود.
دلش میخواست کنارشان می بود. اما مثل اینکه آب و هوای این کشور به او نمیساخت! ریتم قلبش به هم خورده بود! در حال حاضر احساساتش بیش از حد برایش زیادی بودند... و سرکش! پس بهترین
مطالعهی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
غزل
0،🧡🤍🧡🌿🌿🌿🌺🌺🌺
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
🧡🧡🧡
۳ سال پیشآمینا
1بیچاره حیان هنوز روزهای نازکشیش مونده وقتی آسمان بفهمه الینارز کیه و چیه. حیان یه دل داد پدرشو در میارن تا برسه به دلبر😅🥰😍😅
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
کاش مانعش فقط الینارز بود :(((((((((((((
۳ سال پیشMaryam...
1عالی مثل همیشه کاش زود اعتراف نکنن رمان جذاب تر میشه باید یه سختی هایی کشید... مرسی از قلم زیبات عاطفه جان 😍😚
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
زود اعتراف نمیکنن ولی همه سعیمو کردم که قشنگ و متفاوت باشه
۳ سال پیشآمینا
1آسمان حس کرده حیان نگاهش فرق کرده هی دل پسره رو آب میکنه.مثل اینکه میخواد از حیان اول اعتراف بگیره بگه عاشقت شدم بعد خودش اعتراف کنه.اگه آسمان بفهمه الینا دختره حیانِ یعنی پا پس میکشه؟؟
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
بخشی از حدسیات درسته ... خیلی نمونده تا رسیدن به جواب🧡🌱 همراهم باش روزای بدی هم خواهیم داشت ولی باهم ازشون عبور می کنیم.
۳ سال پیشهاناخانوم
1آسمان توچه فکریه حیان توچه حالیه،عزیزم چقدسخت میگیرن اگه بگن به هم همه چی حله💟🌹
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
آسمان در انکاره و حیان از گفتنش شرم داره🥲🧡🌱
۳ سال پیشاسرا
0💖
۳ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
🧡🌱
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

روژین
0آسمان تو همون کافه دلباخته حیان شد خدایا من یه حیان میخوام دقیقا تاکید میکنم دقیقا مثل این حیان باشه 🤲خدایا من چقدر حیانو دوست دارررررممممم