نهان به قلم معصومه علیایی
پارت بیست و سوم :
مقنعهاش را روی موهایش مرتب کرد و پس از نگاهی به چهرهاش روی آینه، کیفش را از روی تخت برداشت و از اتاق خارج شد.قدمهایش را سمت در برداشت و همزمان با تن صدایی که قدری بابت شنیده شدن بلند شده بود گفت:
-من رفتم مامان.
هنوز قدمی تا خروجی فاصله داشت که امیر، صندلی میزناهارخوری را عقب کشید و سر پا شد.همزمان با حرکتش سمت خروجی آشپزخانه، ابروانش را سمت یکدیگر کشید و با لحنی دستوری گفت:
-
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره نیره زن خوبیه و حضورش خیلی به بیتا و میثم کمک کرد،بگردم محمد و همتا هم خیلی اذیت شدن🥲
۴ هفته پیشفاطیما
0بالاخره یکم امیر آروم شد🥲. نگرانی میثم برای بیتاا خیلی شیرینهه🥺. قلمت مانا عزیزم معلومه اتفاقات قشنگی پیش رومونه🫶
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره یکم آروم شد ولی خب تا ببینیم این آرامش تا چه حده🙄آره بچم🥺قربونت عزیزم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محرابی
0بازم مامانش منطق حالیشه باینکه دیره ولی بازم خوبه امیدوارم کوتاه بیاد این امیر خان. همش باین رمان یاد همتاومحمدمیفتم که پدر همتا چه بیرحمانه ازهم جداشون کرد دلم آتیش میگیره. منون عزیزم عالی بود