نهان به قلم معصومه علیایی
پارت بیست و نهم :
چند ساعت از برگشت بیتا به خانه میگذشت، چند ساعتی که حتی دقیقهای از آن را با آرامش سپری نکرده بود. روی مبل نشسته و حینی که پوست اطراف انگشت اشارهاش را با دندانهایش میکَند، بدون معطلی و پشت سر هم شمارهی میثم را میگرفت ولی هر بار چون بار قبل بیجواب میماند. از همان لحظه که میثم آنطور آشفته و بدون توضیح از بیمارستان رفت دلشوره گرفته بود.حس میکرد اتفاق بدی افتاده و او از آن بی
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی سخته واقعا، همهی زحماتش جلوی چشمانش نابود شد🥲
۲ ماه پیشفاطیما
0واقعا خیلی سخته تمام زحمات میثم رفت هوا ، اما خوب باید ببینیم چی میشه در آینده؟🤔. ممنون عزیزم خسته نباشی خیلی دوست دارم ادامه داستان رو بخونم
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره بگردم تمام زحمات بچم دود شد رفت هوا🥲قربونت عزیزم مرسی که🥺
۳ ماه پیشزیبا
0حدس میزنم کار بابای بیتا باشه
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه کار اون نیست، جدی اتصالی کرده و اون اتفاق افتاده
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محرابی
0ای بابا چقدر بد خیلی سخته تنهای کاراه بندازی بعد اینجوری بشه. خداکمکشون کنه درست کن همه چیو. منون معصومه جان زیباو دلنشین بود خدا قوت