پارت سی :

مقابل خانه‌ی عاطفه از تاکسی پیاده شد.بند کیف سفید رنگش را روی شانه‌اش مرتب کرد و حینی که قدم برمی‌داشت جعبه‌ی شیرینی را از یک دست به دست دیگرش سپرد.مقابل در که متوقف شد، پیش از اینکه فرصت فشردن آیفون را داشته باشد، صدای زنگ موبایل میان گوشش پیچید.دست سمت کیفش برد و موبایل را بیرون آورد و با دیدن نام مادرش لبخند پررنگی روی لب‌هایش جا خوش کرد.بعد از ازدواجش با میثم، اولین باری بود که ماد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    منونم عالی مثل همیشه. چقدر ناراحت شدم برای این دوتاجون واقعا سخته اول زندگی اینجوری زمین بخوری

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره🥲

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    عالی بود خسته نباشی عزیزم . دوستی عاطفه و بیتا رو خیلی قشنگ توصیف کردید🎀✨️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت مرسی عزیزم🥰

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️