نهان به قلم معصومه علیایی
پارت سی :
مقابل خانهی عاطفه از تاکسی پیاده شد.بند کیف سفید رنگش را روی شانهاش مرتب کرد و حینی که قدم برمیداشت جعبهی شیرینی را از یک دست به دست دیگرش سپرد.مقابل در که متوقف شد، پیش از اینکه فرصت فشردن آیفون را داشته باشد، صدای زنگ موبایل میان گوشش پیچید.دست سمت کیفش برد و موبایل را بیرون آورد و با دیدن نام مادرش لبخند پررنگی روی لبهایش جا خوش کرد.بعد از ازدواجش با میثم، اولین باری بود که ماد
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0منونم عالی مثل همیشه. چقدر ناراحت شدم برای این دوتاجون واقعا سخته اول زندگی اینجوری زمین بخوری