پارت سی و هشتم :

بلاخره ساعت به روزی رسید که میثم عازم سفر بود. بند کوله پشتی‌اش را روی شانه‌اش مرتب کرد و با چرخی کوتاه سمت بیتا که با دو قدم فاصله از او درست پشت سرش ایستاده بود چرخید. بند کوله پشتی را با دستش نگه‌داشت و فاصله‌اش تا بیتا را به هیچ رساند. چشم دوخته به قهوه‌ای لرزان چشمان او، کششی روی لب‌هایش نشاند و گفت:
-خب دیگه هر خوبی بدی دیدی حلال‌مون کن.
کلامش به مذاق بیتا خوش نیامد که میان ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    عزیزم واقعا سخته دوری ازعشقت. وای که معصومه جان گفتی آخرین بار شنیدن خنده هاش دلم ریخت نکنه اتفاق بدی برای میثم بیوفته. منون خداقوت زیبا بود

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بذار سکوت کنم😂

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    چرا آخرین خنده؟، مثل همیشه عالی بود کلیییی مشتاق پارت های آینده هستم 🥰 خسته نباشی نویسنده گل

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارتای بعدی میفهمیم،مرسی عزیزم

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️