نهان به قلم معصومه علیایی
پارت سی و هشتم :
بلاخره ساعت به روزی رسید که میثم عازم سفر بود. بند کوله پشتیاش را روی شانهاش مرتب کرد و با چرخی کوتاه سمت بیتا که با دو قدم فاصله از او درست پشت سرش ایستاده بود چرخید. بند کوله پشتی را با دستش نگهداشت و فاصلهاش تا بیتا را به هیچ رساند. چشم دوخته به قهوهای لرزان چشمان او، کششی روی لبهایش نشاند و گفت:
-خب دیگه هر خوبی بدی دیدی حلالمون کن.
کلامش به مذاق بیتا خوش نیامد که میان ب
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0عزیزم واقعا سخته دوری ازعشقت. وای که معصومه جان گفتی آخرین بار شنیدن خنده هاش دلم ریخت نکنه اتفاق بدی برای میثم بیوفته. منون خداقوت زیبا بود