پارت سی و هشتم :

بلاخره ساعت به روزی رسید که میثم عازم سفر بود. بند کوله پشتی‌اش را روی شانه‌اش مرتب کرد و با چرخی کوتاه سمت بیتا که با دو قدم فاصله از او درست پشت سرش ایستاده بود چرخید. بند کوله پشتی را با دستش نگه‌داشت و فاصله‌اش تا بیتا را به هیچ رساند. چشم دوخته به قهوه‌ای لرزان چشمان او، کششی روی لب‌هایش نشاند و گفت:
-خب دیگه هر خوبی بدی دیدی حلال‌مون کن.
کلامش به مذاق بیتا خوش نیامد که میان ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    عزیزم واقعا سخته دوری ازعشقت. وای که معصومه جان گفتی آخرین بار شنیدن خنده هاش دلم ریخت نکنه اتفاق بدی برای میثم بیوفته. منون خداقوت زیبا بود

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بذار سکوت کنم😂

    ۴ هفته پیش
  • فاطیما

    0

    چرا آخرین خنده؟، مثل همیشه عالی بود کلیییی مشتاق پارت های آینده هستم 🥰 خسته نباشی نویسنده گل

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارتای بعدی میفهمیم،مرسی عزیزم

    ۱ ماه پیش
کپی شد!