نهان به قلم معصومه علیایی
پارت بیست و چهارم :
چشم از ساعتش گرفت و با قدومی بلند خودش را به اتاق کار عاطفه و بیتا رساند. تقهای به در زد و صدای عاطفه را که شنید، در را باز کرد و مابین درگاه متوقف شد. عاطفه که خواست بابت حضور او سر پا شود، میثم دستش را بلند کرد و گفت:
-پا نشید.
دست به جیب شد و ادامه داد:
-از بیتا خبر ندارین؟هنوز نیومده.
عاطفه که چون او نمیدانست بیتا برای چه دیر کرده، سری به نشانهی منفی تکان داد و گفت:
-نمی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0منونم. خداقوت فکر کنم یکم آروم شده امیر بیچاره بیتاچقدرمیترسه ازباباش که بازنزنه میثم بیچاره رو لت وپارکنه