پارت سی و هفتم :

آشفته، چشم از میثم گرفت و از ماشین پیاده شد. در را که بست و تکیه‌اش را به ماشین سپرد، میثم هم پیاده شد و چند ثانیه بعد مقابلش ایستاد. نگاهش را به بیتا که سر به راست چرخانده و خیابان را،‌البته به ظاهر تماشا می‌کرد دوخت و گفت:
-عزیزم... .
هنوز جمله‌اش رخت تکمیل شدن بر تن نکرده بود که بیتا سر به سمتش چرخاند و مابین سخن او پرید.
-بگو داری شوخی میکنی میثم.
شوخی نبود،میثم اصلا شوخی نک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    حق داری نگران باشی بیتا جان. خداخودش میثم خانو برای تو وماحفظ کنه. منون خداقوت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم طوریش نشه🙄

    ۲ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    چقدر پارت شیرینی بود🥺، ممنونم از نویسنده گل ✨️💞

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم🥰

    ۲ ماه پیش
کپی شد!