نهان به قلم معصومه علیایی
پارت سی و هفتم :
آشفته، چشم از میثم گرفت و از ماشین پیاده شد. در را که بست و تکیهاش را به ماشین سپرد، میثم هم پیاده شد و چند ثانیه بعد مقابلش ایستاد. نگاهش را به بیتا که سر به راست چرخانده و خیابان را،البته به ظاهر تماشا میکرد دوخت و گفت:
-عزیزم... .
هنوز جملهاش رخت تکمیل شدن بر تن نکرده بود که بیتا سر به سمتش چرخاند و مابین سخن او پرید.
-بگو داری شوخی میکنی میثم.
شوخی نبود،میثم اصلا شوخی نک
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0حق داری نگران باشی بیتا جان. خداخودش میثم خانو برای تو وماحفظ کنه. منون خداقوت عزیزم