پارت سی و هفتم :

آشفته، چشم از میثم گرفت و از ماشین پیاده شد. در را که بست و تکیه‌اش را به ماشین سپرد، میثم هم پیاده شد و چند ثانیه بعد مقابلش ایستاد. نگاهش را به بیتا که سر به راست چرخانده و خیابان را،‌البته به ظاهر تماشا می‌کرد دوخت و گفت:
-عزیزم... .
هنوز جمله‌اش رخت تکمیل شدن بر تن نکرده بود که بیتا سر به سمتش چرخاند و مابین سخن او پرید.
-بگو داری شوخی میکنی میثم.
شوخی نبود،میثم اصلا شوخی نکØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    حق داری نگران باشی بیتا جان. خداخودش میثم خانو برای تو وماحفظ کنه. منون خداقوت عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم طوریش نشه🙄

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    چقدر پارت شیرینی بود🥺، ممنونم از نویسنده گل ✨️💞

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم🥰

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️