نهان به قلم معصومه علیایی
پارت سی و پنجم :
او که رفت، چند ثانیه بعد، میثم هم حرکت کرد تا زمان هم پیش رفته و به لحظهای برسد که بیتا با شنیدن صدای باز شدن در، دست از کار بکشد.کمر صاف کرد و با قدومی بلند از آشپزخانه خارج شد و درست دم ورود میثم به خانه، مقابلش ایستاد.لبخند پررنگی از دیدن او زد و بدون معطلی، خودش را میان آغوش او جا داد. استقبال همیشگیاش همین بود و میثم هم دلباختهی چنین استقبالی.
هر دو دستش را دور کمر او حلقه کرد و
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0یا خدامگه قراره چی بشه اتفاق بدی درانتظارشونو. خدابخیرکنه. خسته نباشی عزیزم عالی بود