خلاصه رمان :
صدای تلویزیون روی اعصابش خدشه می انداخت، عصبانی بود، چون تمام چیزی که از زندگی می خواست از دست داد! ژاکلین بلو زمانی برای عدالت میجنگید. حالا فقط برای زنده موندن میجنگه. وکیل شکستخوردهای که ورشکست شده، از دفترش بیرون انداخته شده و تنها هفت روز وقت داره تا خونهی کوچیک و دربوداغونش رو تخلیه کنه. تمام عمرش تلاش کرد آدم خوبی باشه، قانون رو نجات بده، دنیا رو جای بهتری کنه... و دنیا هم در جواب، لگد زد توی صورتش. درست وقتی به آخر خط میرسه، نامهای به دستش میرسه. نامهای مهر و مومشده از مخوفترین زندان جهان: آلکاتراز. جایی که قاتلها، روانیها و هیولاهایی نگهداری میشن که حتی مرگ هم ازشون فاصله میگیره. در همان لحظهای که تلویزیون با وحشت از «سایکو» حرف میزند، مردی که به هیولا معروف شده، مردی که گفته میشود پشت چشمانش چیزی زنده است که انسان نیست... ژاکلین نامه را باز میکند. پیشنهاد ساده بود: یک سال زندگی در آلکاتراز، با پول، امنیت و امکاناتی که میتوانست زندگی از دسترفتهاش را نجات دهد. و فقط یک شرط داشت. اینکه وکالت سایکو را قبول کند. همان مردی که تمام وکلای معروف دنیا حاضر نشدند حتی یکبار روبهرویش بنشینند. پیشنهاد وسوسهکنندهست: یک سال زندگی لوکس داخل زندان. امنیت، پول، امکانات، غذای عالی و آیندهای که دوباره میتونه نجاتش بده. اما در عوض... باید وکالت مردی رو قبول کنه که تمام وکلای بزرگ دنیا ازش فرار کردن. «سایکو» مخوفترین قاتل زنجیرهای جهان. مردی که اسمش کافی بود تا مجریهای اخبار موقع گفتنش آب دهنشون خشک بشه. کسی که پشت چهرهی آرومش، چیزی تاریکتر از جنون پنهان شده. و بدترین قسمت ماجرا؟ سایکو فقط یک وکیل انتخاب کرده و اون هم کسی نبود جز: ژاکلین! حالا ژاکلین باید بین دو چیز انتخاب کند: فرار کردن... یا نزدیک شدن به مردی که شاید خطرناکترین هیولای دنیا باشد. چون گاهی برای نجات عدالت، باید دستت را در تاریکی فرو ببری. حتی اگر تاریکی، دستت را نگه دارد و دیگر رها نکند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نقش منفی - پارت 53
و اون چشم ها، بدجور وحشی و خونخوار بودن! -باید برام یکاری کنی. حالا دستش رو شل گرفت. با عجله مچ دستام رو مالیدم و با اخم هایی در هم پرسیدم: -چیکار؟ مگه من نوچه ی توام؟ -هــیش. ازت یه لپتاپ می خوام. مطمئنم که داری. اون رو برام بیار. و دیگه هیچ سوالی نپرس. -این کار ممنوعه سایکو. من نمی تونم... -ژ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش منفی - پارت 52
نفس زنان صداش کردم. اما جواب نداد. تمام زنگ های خطرم به صدا در اومدن. قدمی به عقب برداشتم. باید در خروجی رو پیدا می کردم. اما همین که یک قدم به عقب برداشتم، به جسمی سفت برخوردم. دستاش دور کمرم پیچید و من رو محکم به خودش چسبوند. سرش رو از کنار گردنم رد کرد و زیر گوشم، درست مثل یک گرگ درنده غرید: -...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 51
من بدجور از اون ها میترسم، بدجور. -مطمئنی که نمی تونه بهم اسیب بزنه؟ -نه اگه در حضور من باشین نمی تونه. خیالت راحت باشه. از جا برخواست. کیفش رو روی شونه اش انداخت. دلم بیشتر از قبل براش سوخت وقتی به این فکر کردم که قراره تنهایی این بچه رو بزرگ کنه. قطعا قرار نیست آسون باشه. حتی پدرش هم در میاد. ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 50
واقعا دلم برای این آدم می سوخت. تا قبل از این که سر و کله ی جین پیدا بشه، داشتم روی پرونده ی سایکو کار می کردم. به این فکر کردم که چرا وقتی سایکو از اون پیرمرد پیش من بد گفت، اما هیچ حرف ضد یا شکایتی علیه اون مرد نکرد؟ دستم رو به سرم گرفتم و با کلافگی نفسم رو بیرون دادم. این پرونده داره پدر من رو...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 2 پارت از رمان پنجشنبهها و جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
دختر صحرا
در پارت 530پسرم بیش فعاله😄
دیروزدختر صحرا
در پارت 520محشر بود🤗خداقوت نویسنده
دیروزشقایق
در پارت 520🥰🥰سلام،حدیث جون لطفاً پارت هارا زودتر بفرست،ومرسی از رمان قشنگت😘👍👍
۲ روز پیشدختر صحرا
در پارت 510دمت گرم نویسنده جون ..همیشه میام دنیای رمان اول رمان شما رو چک می کنم ببینم پارت جدید اومده یا نه
۴ روز پیشدختر صحرا
در پارت 510آقا خیلی هیجانی بود ..من ،غش
۴ روز پیشدختر صحرا
در پارت 510وای خدایا چرا اینجا تموم شد
۴ روز پیشنور
در پارت 501نمیفهمم چرا انقد دیر به دیر پارت میزارید
۵ روز پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
جالب اینه من کلی زحمت میکشم پارت میذارم دریغ از یه کامنتتت حتی ولی وقتی پارتا دیر شه همه اعترااضا بالا کاش یکم جای غرغر حمایت هم میکردین از نویسنده ها
۵ روز پیشدختر صحرا
در پارت 500بیچاره دختره دلم سوخت
۱ هفته پیشندا
در پارت 490وای دارم دیونه میشم چرا پارت بعدی نمیزارید ۵روز شده
۲ هفته پیشبرار
در پارت 390یه حسی بهم میگه سایکو و آدام برادرن میگی نه تو پارت های آینده نگاه کن
۲ هفته پیشبرار
در پارت 390سلام حدیث جون این رومانت امروز شروع کردم خوندم خیلی خوب بود لعنتی دو تا از رمان های دیگتم خوندم مادمازل که خیلی وقته بود خوندم ولی چوخه بیوه ها رو ماه پیش خوندم خیلی خوب لعنتی همین الا برای اینکه عضو وی ای پی بشم درخواست دادم که ادامش بخونم کلی بوس همینطوری ادامه بده دخی😚😉
۲ هفته پیشباران
در پارت 381شماهم مثل من منتظرین هرلحظه سایکوبیاد؟ 😅😅
۲ هفته پیشدختر صحرا
در پارت 490اصلا به نظرم بابا و مامان ژاکلین هم سایکو کشته
۲ هفته پیشفریده
در پارت 490ژاکلین خیلی شخصیت سطحی و غیرحرفه ای داره به نظرم. اظهارات این پیرمرد هم قطعا توی پرونده بوده.
۲ هفته پیش

دختر صحرا
در پارت 531کشته مرده سایکو منم من