دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و هیجانی نقش منفی اثر حدیث افشارمهر

رمان نقش منفی

  • زبان فارسی
  • 314 👁
  • 14 ❤️
  • 3 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان هیجانی نقش منفی

صدای تلویزیون روی اعصابش خدشه می انداخت، عصبانی بود، چون تمام چیزی که از زندگی می خواست از دست داد! ژاکلین بلو زمانی برای عدالت می‌جنگید. حالا فقط برای زنده موندن می‌جنگه. وکیل شکست‌خورده‌ای که ورشکست شده، از دفترش بیرون انداخته شده و تنها هفت روز وقت داره تا خونه‌ی کوچیک و درب‌وداغونش رو تخلیه کنه. تمام عمرش تلاش کرد آدم خوبی باشه، قانون رو نجات بده، دنیا رو جای بهتری کنه... و دنیا هم در جواب، لگد زد توی صورتش. درست وقتی به آخر خط می‌رسه، نامه‌ای به دستش می‌رسه. نامه‌ای مهر و موم‌شده از مخوف‌ترین زندان جهان: آلکاتراز. جایی که قاتل‌ها، روانی‌ها و هیولاهایی نگهداری می‌شن که حتی مرگ هم ازشون فاصله می‌گیره. در همان لحظه‌ای که تلویزیون با وحشت از «سایکو» حرف می‌زند، مردی که به هیولا معروف شده، مردی که گفته می‌شود پشت چشمانش چیزی زنده است که انسان نیست... ژاکلین نامه را باز می‌کند. پیشنهاد ساده بود: یک سال زندگی در آلکاتراز، با پول، امنیت و امکاناتی که می‌توانست زندگی از دست‌رفته‌اش را نجات دهد. و فقط یک شرط داشت. این‌که وکالت سایکو را قبول کند. همان مردی که تمام وکلای معروف دنیا حاضر نشدند حتی یک‌بار روبه‌رویش بنشینند. پیشنهاد وسوسه‌کننده‌ست: یک سال زندگی لوکس داخل زندان. امنیت، پول، امکانات، غذای عالی و آینده‌ای که دوباره می‌تونه نجاتش بده. اما در عوض... باید وکالت مردی رو قبول کنه که تمام وکلای بزرگ دنیا ازش فرار کردن. «سایکو» مخوف‌ترین قاتل زنجیره‌ای جهان. مردی که اسمش کافی بود تا مجری‌های اخبار موقع گفتنش آب دهنشون خشک بشه. کسی که پشت چهره‌ی آرومش، چیزی تاریک‌تر از جنون پنهان شده. و بدترین قسمت ماجرا؟ سایکو فقط یک وکیل انتخاب کرده و اون هم کسی نبود جز: ژاکلین! حالا ژاکلین باید بین دو چیز انتخاب کند: فرار کردن... یا نزدیک شدن به مردی که شاید خطرناک‌ترین هیولای دنیا باشد. چون گاهی برای نجات عدالت، باید دستت را در تاریکی فرو ببری. حتی اگر تاریکی، دستت را نگه دارد و دیگر رها نکند.

پارت اول

زمانی بازی خطرناک شد، که هم بازی او تبدیل به شیطان شد!
نقش منفی
به قلم حدیث افشارمهر
صدای نفس‌های سنگینش تنهایی سلول را مثل تیغ پاره می‌کرد. هر دم و بازدمش شبیه غرش حیوانی بود که زنجیر فقط ظاهراً مهارش کرده، اما درونش ولوله‌ای از خشم می‌کشد.
قفل‌ها دور مچ و قفسه‌ی سینه‌اش زوزه‌کنان می‌لرزیدند، انگار خودشان هم فهمیده بودند که برای نگه‌داشتنش زیادی نازک‌اند.
تمام کینه‌اش مثل آتشی سرد از همان کسی زبانه می‌کشید که باعث شده بود حالا اینجا باشد، نیمه‌انسان، نیمه‌هیولا. نگاهش روی پرنده‌ی آبیِ گوشه‌ی قفس لغزید.
سرش را آرام کج کرد. پرنده جیک‌جیک کوتاهی زد، انگار بی‌خبر از اینکه دارد با مرگ بازی می‌کند.
وقتی لبخند کش‌دار و معوجی روی لب‌هایش نشست، سکوت دوباره شکست. زیر لب، اما با وضوحی که هوا را یخ زد، زمزمه کرد:
– یه روز… همون گردن نازکت رو بین انگشت‌هام می‌شکنم!
فصل اول
جزیره آلکاتراز
2012
هدست هلیکوپتر روی گوشم نشسته بود و فشار هوا را خنثی می‌کرد. آسمان سانفرانسیسکو ابری و تاریک بود؛ آفتاب پشت غبار تیره قایم شده بود.
هلیکوپتر برای فرود آماده شد و صدای دستگاه‌ها و خلبان در گوشم پیچید.
ـ آماده‌ی فرود هستیم.
به این فکر می‌کردم که آیا قدم گذاشتن روی خطرناک‌ترین جزیره‌ی دنیا تصمیم درستی بود یا یک اشتباه محض و مرگبار؛ اشتباهی که باید تا آخر عمر با خودم حملش کنم.
یاد روزی افتادم که از گرسنگی تا مرگ دو قدم فاصله داشتم و ناگهان نامه‌ی دادسرای کالیفرنیا رسید.
آن نامه برای من حکم معجزه داشت، راهی برای خلاصی از بدبختی.
وقتی پره‌های هلیکوپتر از حرکت ایستاد، فهمیدم دیگر هیچ راه فرار و برگشتی وجود ندارد.
پرونده را محکم به سینه‌ام چسباندم، آب دهانم را قورت دادم و عینکم را روی چشم جابه‌جا کردم.
با قلبی که از اضطراب تند می‌زد گفتم:
ـ رسیدیم؟
خلبان سرش را تکان داد.
ـ رسیدیم به آخر دنیا. موفق باشی، خانم.
سرم را تکان دادم و با تشکری کوتاه از هلیکوپتر پیاده شدم.
مأموری که جلو آمده بود دستش را بالا آورد.
ـ خوش اومدین، خانم بلو. پرواز خوبی داشتین؟
همین که خواستم به سمتش بروم، پاشنه‌ی کفش لعنتی‌ام پیچ خورد و با یک صدای تق زیر پا شکست.
با سر روی زمین افتادم. چشمانم را محکم بستم؛ شرم صورت و گردنم را تا مرز بنفش شدن برد.
مأمور با پاهای بلند، شلوار اتوکشیده و کفش‌های براقش روبه‌رویم ایستاد، دست‌به‌سینه.
انگار توی ذهنش گفت: «روی چه آدم دست‌وپاچلفتی حساب باز کردیم.»
به زور از روی زمین بلند شدم، پاهای درهم‌پیچیده و خم‌شده‌ام را صاف کردم و عینک کج‌شده‌ام را روی چشمم گذاشتم.
دامن مشکی‌ام خاکی و کثیف شده بود و دکمه‌ی بالای یقه‌ام کنده و بیرون پریده بود.
پرونده را از زمین برداشتم و گفتم:
ـ معذرت می‌خوام، تعادلم رو از دست دادم.
شرمساری توی صدایم موج می‌زد. مأمور سری تکان داد و سرد گفت:
ـ همراهم بیاین.
ابرها هر لحظه سیاه‌تر می‌شدند، انگار خوش‌آمدم را به این مکان شوم نشان می‌دادند.
وقتی پشتش را برای راهنمایی‌ام کرد، نگاهی به اطراف انداختم. اقیانوس آبی‌رنگ دور تا دور جزیره را گرفته بود؛ همان آبی عمیق و سرد، درست مثل چشمانم که زیر خروار موهای مشکی و پشت عینک ضخیم مشکی مخفی کرده بودم.
همیشه عادت داشتم موهایم را دم اسبی و ساده می بستم، اینبار از شانس فوق معرکه ام، باز گذاشتم. حالا به سختی می‌توانستم جلوی پایم را ببینم.
لنگ‌لنگان با کفشی که حالا عملاً تخت شده بود، دنبال او راه افتادم. دستم را برای تکاندن دامنم پایین بردم و آه از نهادم برخواست؛ دامن به اندازه‌ی دو کف دست جر خورده بود و لباس زیر سفیدم پیدا شده بود.
پلک محکمی زدم و عرق شرم روی پیشانیم نشست.
رعد و برق مهیبی آسمان جزیره را تکان داد و موج‌ها وحشیانه به صخره‌ها کوبیده شدند. دلشوره و ترس تمام وجودم را پر کرده بود.
چشم‌هایم را چرخاندم و به آن ساختمان عظیم و مخوف نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:
ـ زندان آلکاتراز… جهنم روی زمین.
ساختمان با دیوارهای بلند، سیم‌های خاردار، امکانات فوق پیشرفته و دوربین‌های امنیتی محصور شده بود.
روبه‌روی زندان، فانوس دریایی بزرگ و زمختی قرار داشت؛ بی‌روح و خشن، هیچ شباهتی به فانوس‌های زیبا نداشت.
باد سرد انگشتانش را روی تنم کشید و ستون فقراتم تیر کشید. انگار ارواح این جزیره دور تا دور زندان پرسه می‌زدند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان نقش منفی
  • افسون

    در پارت 20

    عزیزم داستانت خیلی مخوف متفاوت و هیجان انگیزه ودوست دارم بخونمش 🥰🥲

    ۳ دقیقه پیش
  • مینا

    0

    😍رمان جدید حدیث جووونممم 😍😍😍❤️ 🔥

    ۱۵ دقیقه پیش
  • یگانه

    0

    موضوع خیلی جذابی داره! و اسم ژاکلین چقد زیبا و متفاوته! خسته نباشی نویسنده.

    ۱ ساعت پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟