دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و هیجانی نقش منفی اثر حدیث افشارمهر

رمان نقش منفی

  • زبان فارسی
  • 82.6K 👁
  • 272 ❤️
  • 473 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

صدای تلویزیون روی اعصابش خدشه می انداخت، عصبانی بود، چون تمام چیزی که از زندگی می خواست از دست داد! ژاکلین بلو زمانی برای عدالت می‌جنگید. حالا فقط برای زنده موندن می‌جنگه. وکیل شکست‌خورده‌ای که ورشکست شده، از دفترش بیرون انداخته شده و تنها هفت روز وقت داره تا خونه‌ی کوچیک و درب‌وداغونش رو تخلیه کنه. تمام عمرش تلاش کرد آدم خوبی باشه، قانون رو نجات بده، دنیا رو جای بهتری کنه... و دنیا هم در جواب، لگد زد توی صورتش. درست وقتی به آخر خط می‌رسه، نامه‌ای به دستش می‌رسه. نامه‌ای مهر و موم‌شده از مخوف‌ترین زندان جهان: آلکاتراز. جایی که قاتل‌ها، روانی‌ها و هیولاهایی نگهداری می‌شن که حتی مرگ هم ازشون فاصله می‌گیره. در همان لحظه‌ای که تلویزیون با وحشت از «سایکو» حرف می‌زند، مردی که به هیولا معروف شده، مردی که گفته می‌شود پشت چشمانش چیزی زنده است که انسان نیست... ژاکلین نامه را باز می‌کند. پیشنهاد ساده بود: یک سال زندگی در آلکاتراز، با پول، امنیت و امکاناتی که می‌توانست زندگی از دست‌رفته‌اش را نجات دهد. و فقط یک شرط داشت. این‌که وکالت سایکو را قبول کند. همان مردی که تمام وکلای معروف دنیا حاضر نشدند حتی یک‌بار روبه‌رویش بنشینند. پیشنهاد وسوسه‌کننده‌ست: یک سال زندگی لوکس داخل زندان. امنیت، پول، امکانات، غذای عالی و آینده‌ای که دوباره می‌تونه نجاتش بده. اما در عوض... باید وکالت مردی رو قبول کنه که تمام وکلای بزرگ دنیا ازش فرار کردن. «سایکو» مخوف‌ترین قاتل زنجیره‌ای جهان. مردی که اسمش کافی بود تا مجری‌های اخبار موقع گفتنش آب دهنشون خشک بشه. کسی که پشت چهره‌ی آرومش، چیزی تاریک‌تر از جنون پنهان شده. و بدترین قسمت ماجرا؟ سایکو فقط یک وکیل انتخاب کرده و اون هم کسی نبود جز: ژاکلین! حالا ژاکلین باید بین دو چیز انتخاب کند: فرار کردن... یا نزدیک شدن به مردی که شاید خطرناک‌ترین هیولای دنیا باشد. چون گاهی برای نجات عدالت، باید دستت را در تاریکی فرو ببری. حتی اگر تاریکی، دستت را نگه دارد و دیگر رها نکند.

پارت اول

زمانی بازی خطرناک شد، که هم بازی او تبدیل به شیطان شد!
نقش منفی
به قلم حدیث افشارمهر
صدای نفس‌های سنگینش تنهایی سلول را مثل تیغ پاره می‌کرد. هر دم و بازدمش شبیه غرش حیوانی بود که زنجیر فقط ظاهراً مهارش کرده، اما درونش ولوله‌ای از خشم می‌کشد.
قفل‌ها دور مچ و قفسه‌ی سینه‌اش زوزه‌کنان می‌لرزیدند، انگار خودشان هم فهمیده بودند که برای نگه‌داشتنش زیادی نازک‌اند.
تمام کینه‌اش مثل آتشی سرد از همان کسی زبانه می‌کشید که باعث شده بود حالا اینجا باشد، نیمه‌انسان، نیمه‌هیولا. نگاهش روی پرنده‌ی آبیِ گوشه‌ی قفس لغزید.
سرش را آرام کج کرد. پرنده جیک‌جیک کوتاهی زد، انگار بی‌خبر از اینکه دارد با مرگ بازی می‌کند.
وقتی لبخند کش‌دار و معوجی روی لب‌هایش نشست، سکوت دوباره شکست. زیر لب، اما با وضوحی که هوا را یخ زد، زمزمه کرد:
– یه روز… همون گردن نازکت رو بین انگشت‌هام می‌شکنم!
فصل اول
جزیره آلکاتراز
2012
هدست هلیکوپتر روی گوشم نشسته بود و فشار هوا را خنثی می‌کرد. آسمان سانفرانسیسکو ابری و تاریک بود؛ آفتاب پشت غبار تیره قایم شده بود.
هلیکوپتر برای فرود آماده شد و صدای دستگاه‌ها و خلبان در گوشم پیچید.
ـ آماده‌ی فرود هستیم.
به این فکر می‌کردم که آیا قدم گذاشتن روی خطرناک‌ترین جزیره‌ی دنیا تصمیم درستی بود یا یک اشتباه محض و مرگبار؛ اشتباهی که باید تا آخر عمر با خودم حملش کنم.
یاد روزی افتادم که از گرسنگی تا مرگ دو قدم فاصله داشتم و ناگهان نامه‌ی دادسرای کالیفرنیا رسید.
آن نامه برای من حکم معجزه داشت، راهی برای خلاصی از بدبختی.
وقتی پره‌های هلیکوپتر از حرکت ایستاد، فهمیدم دیگر هیچ راه فرار و برگشتی وجود ندارد.
پرونده را محکم به سینه‌ام چسباندم، آب دهانم را قورت دادم و عینکم را روی چشم جابه‌جا کردم.
با قلبی که از اضطراب تند می‌زد گفتم:
ـ رسیدیم؟
خلبان سرش را تکان داد.
ـ رسیدیم به آخر دنیا. موفق باشی، خانم.
سرم را تکان دادم و با تشکری کوتاه از هلیکوپتر پیاده شدم.
مأموری که جلو آمده بود دستش را بالا آورد.
ـ خوش اومدین، خانم بلو. پرواز خوبی داشتین؟
همین که خواستم به سمتش بروم، پاشنه‌ی کفش لعنتی‌ام پیچ خورد و با یک صدای تق زیر پا شکست.
با سر روی زمین افتادم. چشمانم را محکم بستم؛ شرم صورت و گردنم را تا مرز بنفش شدن برد.
مأمور با پاهای بلند، شلوار اتوکشیده و کفش‌های براقش روبه‌رویم ایستاد، دست‌به‌سینه.
انگار توی ذهنش گفت: «روی چه آدم دست‌وپاچلفتی حساب باز کردیم.»
به زور از روی زمین بلند شدم، پاهای درهم‌پیچیده و خم‌شده‌ام را صاف کردم و عینک کج‌شده‌ام را روی چشمم گذاشتم.
دامن مشکی‌ام خاکی و کثیف شده بود و دکمه‌ی بالای یقه‌ام کنده و بیرون پریده بود.
پرونده را از زمین برداشتم و گفتم:
ـ معذرت می‌خوام، تعادلم رو از دست دادم.
شرمساری توی صدایم موج می‌زد. مأمور سری تکان داد و سرد گفت:
ـ همراهم بیاین.
ابرها هر لحظه سیاه‌تر می‌شدند، انگار خوش‌آمدم را به این مکان شوم نشان می‌دادند.
وقتی پشتش را برای راهنمایی‌ام کرد، نگاهی به اطراف انداختم. اقیانوس آبی‌رنگ دور تا دور جزیره را گرفته بود؛ همان آبی عمیق و سرد، درست مثل چشمانم که زیر خروار موهای مشکی و پشت عینک ضخیم مشکی مخفی کرده بودم.
همیشه عادت داشتم موهایم را دم اسبی و ساده می بستم، اینبار از شانس فوق معرکه ام، باز گذاشتم. حالا به سختی می‌توانستم جلوی پایم را ببینم.
لنگ‌لنگان با کفشی که حالا عملاً تخت شده بود، دنبال او راه افتادم. دستم را برای تکاندن دامنم پایین بردم و آه از نهادم برخواست؛ دامن به اندازه‌ی دو کف دست جر خورده بود و لباس زیر سفیدم پیدا شده بود.
پلک محکمی زدم و عرق شرم روی پیشانیم نشست.
رعد و برق مهیبی آسمان جزیره را تکان داد و موج‌ها وحشیانه به صخره‌ها کوبیده شدند. دلشوره و ترس تمام وجودم را پر کرده بود.
چشم‌هایم را چرخاندم و به آن ساختمان عظیم و مخوف نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:
ـ زندان آلکاتراز… جهنم روی زمین.
ساختمان با دیوارهای بلند، سیم‌های خاردار، امکانات فوق پیشرفته و دوربین‌های امنیتی محصور شده بود.
روبه‌روی زندان، فانوس دریایی بزرگ و زمختی قرار داشت؛ بی‌روح و خشن، هیچ شباهتی به فانوس‌های زیبا نداشت.
باد سرد انگشتانش را روی تنم کشید و ستون فقراتم تیر کشید. انگار ارواح این جزیره دور تا دور زندان پرسه می‌زدند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 264 رای
5 ★
62%
4 ★
32%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
1%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نقش منفی

  • بهار

    در پارت 560

    اخ اخ قراره پارت بعد سایکو خشن بشه چیزای خوب خوب ببینیم هاا هاا هاا (خنده های شیطانی)🤣😈

    ۸ ساعت پیش
  • MAHYA

    در پارت 560

    سایکو جان عزیزم قربون ژاکلین بری انشالله تا آخر عمرت دورش بگردی نمیخوای کاری کنی گلم؟مرد اون بدبخت اون زیر شهید شد خب یکاری کن برادر😂🤦 ♀️😑

    ۸ ساعت پیش
  • MAHYA

    در پارت 520

    ای جان ای جان بسی زیبا😂🫣آقاا اینجا سینگل نشسته مراعات کنین عهه

    ۸ ساعت پیش
  • MAHYA

    0

    سلام خسته نباشید پارت های رایگان رمان نقش منفی که پنجشنبه و جمعه ها میاد سانسور میشه مثل ***؟

    ۱۸ ساعت پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    سلام بله

    ۱۶ ساعت پیش
  • Moby

    در پارت 550

    عالی❤️❤️💗💗

    ۲ روز پیش
  • موسسه ی جدایی وکیل از نگهبان

    1

    وایی دختر من استوری تازتو که دیدم کرک و پرم ریخت.واقعا میبوستش!؟😄😆

    ۲ روز پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 550

    آقا کلا من عاشق اینم که برقا بره😁

    ۲ روز پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 550

    خیلی خوب بود استفاده از موقعیت در لحظه به نفع خودت یعنی این ..که در آخر مجبور شی به سایکو باج بدی😅

    ۲ روز پیش
  • MAHYA

    در پارت 340

    اونجایی که سایکو داشت حرف میزد میگفت صبورمو فلان یاد دیالوگ قنبر تو خجالت نکش افتادم که میگفت کسی بهتر از من تورو نمیگیره صنم کسیم اگه تورو نگاهت میکنه فقط بخاطر منه😂دقیقا انگار لحنش لحن قنبره😂😂

    ۲ روز پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣واای بهش میخوره

    ۲ روز پیش
  • بهار

    در پارت 550

    چی شد کی بود من منتظر بودم سایکو اونو یه گوشه گیرش بیاره فکر نکنم ک سایکو باشه چون سایکو بوی خوب میده

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 530

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دختر صحرا

    در پارت 541

    یه دارک رومانس واقعی ..دارک رومانس های دیگه سوء تفاهمی بیش نیست

    ۳ روز پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    ایجاااانم

    ۳ روز پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 540

    خداقوت نویسنده جان مثل همیشه بی نقص

    ۳ روز پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    مااچ

    ۳ روز پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 540

    کاملا مناسب همن اصلا این زوج مکمل اند

    ۳ روز پیش
  • فریده

    در پارت 540

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️