دوست داشتی؟
رمان مادمازل اثر حدیث افشارمهر

رمان مادمازل

  • زبان فارسی
  • 43.8K 👁
  • 349 ❤️
  • 264 💬

خلاصه رمان عاشقانه مادمازل

کاترین هانسل دختر پرشور و جوان دو رگه ی روس ایرانی که با تنها فرد باقی مانده از خانواده اش به ایران مهاجرت می کند، پس از مهاجرت به ایران در دانشگاهی ثبت نام می کند و از بدو ورود او به دانشگاه، به خاطر تفاوت هایی که با سایر افراد دارد، دچار اذیت و آزار می شود. کاترین یک شخصیت مشهور در فضای مجازی است و یک دو رگه ی خارجی، همین تفاوت ها باعث دردسر برای اون می شود...در گیرو دار و کشمکش با اطرافیانش، موفق ترین شخصی که روی اعصاب او راه می رود استاد جوان دانشگاه، آقای آریا وثوق است...

قسمتی از متن رمان مادمازل

دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه، از کوره در رفتم و جیغی کشیدم:
_نینا محض رضای خدا بزار از غذا لذت ببرم.
با خنده گفت:
_اوکی بابا، از غذات لذت ببر.
چشم غره ای بهش رفتم و مشغول خوردن شدم. وقتی تمام شد، ظرف های یک بار مصرف رو توی سطل آشغال ریختم و روی مبل ولو شدم. لپ تاپ رو از توی چمدون بیرون کشیدم و روی پام گذاشتم و فیلمی پلی کردم. نینا با نایلون تخمه ی آفتاب گردون رو به روم نشست و گفت:
_مدارکت رو آماده کردن، گفتن تا چند هفته ی دیگه می تونی این جا ادامه تحصیل بدی.
از جا پریدم و جیغی کشیدم. نینا با خنده گفت:
_هیس دختر آبرومون رو بردی.
رشته ی مورد علاقه ام عکاسی بود و توی کانادا یه ترم رو گذروندم. روی مبل نشستم و نفس زنان گفتم:
_چقدر باید صبر کنم؟
_مشخص نیست ولی باید از همین الان آماده باشی.
سرم رو تکون دادم، به جلو خم شد و گفت:
_کاترین! این جا اون طوری که فکر می کنی نیست. نه باید این شیطنت ها، سرزنده بودن آزادیت رو این جا داشته باشی. چون مردم ایران با کانادا خیلی متفاوتن، بیش از حد متفاوتن!
با گیجی بهش نگاه می کردم، هیچی از حرف هاش حالیم نمی شد. سرم رو تکون دادم و گفتم:
_اوکی.
فهمید هیچی حالیم نشد، از جا بلند شد و گفت:
_بیخیال، برم بخوابم تو هم استراحت کن.
_خواب های خوب ببینی نانا.
جیغ کشید:
_کوفت!
غش غش خندیدم، از اذیت کردن دیگران لذت می بردم، به گفته ی نینا کرم درونی داشتم، حالا منظورش رو درست متوجه نشدم ولی گمون کنم راست می گفت. وارد اتاق شدم، از کیف لوازم آرایشی شیر پاک کن رو برداشتم و آرایشم رو پاک کردم. قبل خواب دوشی گرفتم و با خستگی روی تخت دراز کشیدم، به سه نکشیده خوابم برد.
**
فصل دو
سه هفته گذشته بود، توی این مدت تمام بازار های نزدیک رو دور زدم و هرچی که نیاز بود رو چه برای خونه و چه برای خودم، خریدم. کلید توی در انداختم و وارد خونه شدم. نینا مشغول تماشای تلویزیون بود، با دیدن من به سمتم چرخید و گفت:
_بگو ببینم چی خریدی؟
با ذوق تمام لباس هایی که خریده بودم رو نشون دادم. کارمون به جایی رسید که سر یه تیشرت باهم دعوا کردیم و مثل همیشه من موفق شدم. با حرص زد توی کله ام و گفت:
_بدبخت خسیس.
_خودتی.
تیشرت به دست وارد اتاق شدم و پوشیدمش. سفید رنگ بود و عکس تک شاخ داشت. چرخی جلوی آینه زدم و موهام رو دورخودم ریختم. عطر و ادکلن ها، لوازم آرایشی، لوسیون و هر وسیله ی بهداشتی که خریده بودم رو روی میز ردیف کردم. در کمد رو باز کردم و تمام لباس ها رو چیدم.
مشغول مرتب کردن وسایل بودم که یک هو در اتاق باز شد و نینا با جیغ و داد وارد اتاق شد.
متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
_نانا چرا دیوونه شدی؟
اون قدر خوشحال بود که از شنیدن اسم نانا عصبی شد و بپر بپر کنان به سمتم اومد. از هیجانش منم به هیجان افتادم و خنده گفتم:
_بس کن! بگو دیگه.
_می ری دانشگاه.
با شنیدن این حرفش، دهنم اتوماتیک باز شد و جیغی کشیدم. سر جام می بره می رفتم، دستاش رو دور شونه هام انداخت و گفت:
_ببین تو هم خوشحال شدی، چشم های سبزت از خوشحالی برق می زنن.
یکی از دستام رو بالا بردم و با خوشحالی گفتم:
_بلاخره.
کشیده گفت:
_آره.
نفس زنان از حرکت ایستادم و گفتم:
_من نمی دونم چی بپوشم.
_ کمکت می کنم نگران نباش.
از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، عاشق رشته ام بودم و حالا قراره دوباره ادامه اش بدم. دائم می ترسیدم دانشگاه من رو نپذیره، اگه این طور بود به زور نینا رو جمع می کردم و از این جا می رفتیم. از اصلی ترین دلایلی که این جا هستیم، هوایی شدن نینا بود. بی قراری می کرد تا برگردیم.
روی تخت ولو شدم، تا خود صبح خوابم نبرد و از این پهلو، به اون پهلو می رفتم. سرم رو بالا آوردم و به ماه کامل در پشت پنجره ام نگاه کردم. دستم رو دراز کردم و چراغ خواب رو خاموش کردم. نفس عمیقی کشیدم و به سقف خیره شدم. به سرنوشت اعتقاد داشتم و نمی دونستم چی قراره برام پیش بیاد. همیشه از تغییر توی زندگیم بدم می یومد، دوست داشتم زندگی خط صاف خودش رو ادامه بده.
با شنیدن صدای آلارم ساعت، اتوماتیک وار چشمام باز شد. روی تخت سیخ نشستم و به ساعت نگاه کردم. ده صبح رو نشون می داد، امروز باید با نینا به خرید برم و وسایل مورد نیاز برای رفتن به دانشگاه رو مهیا کنم. جلوی آینه ایستادم، طبق عادت موهام رو شونه، و سشوار کشیدم. عادت داشتم باز باشن و نبندم شون. از اتاق خارج شدم و وارد سرویس بهداشتی رو به رویی شدم. مسواکی زدم و به صورتم آب پاشیدم؛ توی آینه به خودم نگاه کردم، صورت تقریبا گردی داشتم، با فکی که زاویه اش خیلی توی چشم بود. ابروهای باریک و مدل دار، از اون هشتی بودن درشون آوردم و مدل به روزی بهشون دادم. چشمام کشیده بودن، نه زیاد درشت و نه ریز، به رنگ سبز زمردی. همه شیفته ی چشمام بودن، چون توی هر شرایطی به یه رنگ در می اومدن. گاهی وقت ها خاکستری می شدن و گاهی وقت ها سبز روشن، همیشه متغیر بودن. بینی خوبی داشتم، بینی کشیده و جمع و جوری داشتم به همراه لب های غنچه ای قلوه ای، اگه رژ به این لب های بی رنگ نزنم، انگار روح سرگردانم. چندان مژه ی زیادی نداشتم، مثل لبام که نیاز به رژ داشتن، مژه ها هم نیاز به ریمل داشتن. موهام به مامی رفته بود، فندقی رنگ. ولی از دو سال پیش تا به الان به جونشون افتادم و دائم رنگ می کنم. الان صورتی کمرنگ بودن. از دستشویی بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم. صدای پارس های پینک رو می شنیدم. انگار بوی من رو احساس کرد که با عجله از به سمتم اومد و دمش رو تکون داد. روی زمین خم شدم و موهاش رو بهم ریختم. عاشق وقتی بود که این طوری باهاش بازی می کردم. از جا بلند شدم و با صدای بلندی گفتم:
_صبحونه حاضره؟
_چطوره یه سر بزنی؟!
دست از سر پینک برداشتم و وارد آشپزخونه شدم. نینا پشت میز نشسته بود و با عجله مشغول خوردن بود. بهش پیوستم و گفتم:
_خفه نشی.
کمی از صبحونه رو خوردم و از جا بلند شدم، توت فرنگی رو از توی یخچال برداشتم و گفتم:
_کی می ریم خرید؟
به ساعتش نگاه کرد و گفت:
_زود حاضر شو وقت نداریم.
یکی از مانتو های نینا رو برداشتم و به تن کردم. ساده و مشکی بود. کمی آرایش کردم و از اتاق بیرون رفتم. شال بنفش رنگ رو روی موهام انداختم و با ادکلن دوش گرفتم. از اتاق بیرون اومدم، نگاهی به تیپ دو رنگه ی آبی نفتی و مشکی نینا انداختم. مانتوی جلو باز آبی نفتی به همراه شال و شلوار مشکی پوشیده بود. سوتی زدم و گفتم:
_جیگر شدی نانا.
دمپاییش رو برداشت تا به سمتم پرت کنه که جا خالی دادم و خورد به دیوار. با خنده گفتم:
_نمی تونی من رو بزنی.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مادمازل
  • ساغر

    0

    رمان بسیار جذابی بودد.خیلی ممنون از نویسنده.عالیی بود

    ۳ روز پیش
  • Arikho

    0

    یاده رمان های ۱۰ سال پیش و نود و هشتیا رو برام زنده کرد وایب بامزه و خاطره انگیزی داشت❤️ دیگه همه رماناتو خوندم نمی دونم چی بخونم😂🤦🏻 ♂️

    ۴ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    سمت قدیمیام نرو دیدت نسبت بهم عوض میشه🤣۱۵ سالگی نوشتمش زمان اوج نودهشتیا

    ۴ هفته پیش
  • Arikho

    0

    آره معلوم بود😂 دیگه چاره ای ندارم رمانام ته کشیده😂

    ۴ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    نقش منفی رو بخون توی چنلمه

    ۴ هفته پیش
  • asra

    0

    نقش منفی عالیه،من منتظرم باز بشه.تا قسمت ۱۰ خوندم و خیلی ازش خوشم اومد❤

    ۲ هفته پیش
  • حسنا

    0

    برای من فقط قسمت اول رو میاره

    ۴ هفته پیش
  • ......

    0

    بهترین و قشنگترین رمان زندگیم بود دوستش دارم، حتی اگه هزار بار دیگه هم بخونم برام جالب و قشنگ هست ممنونم از نویسنده عزیز 👏🏻👏🏻👏🏻😭😭😭

    ۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🥹❤️ عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • Baran

    0

    انگار باگ خورده تا ی قسمتی میشه بخونیش از یجایی ب بعد میگه برنامه روباید نصب کنی درصورتی ک برنامه نصبه لطفا پیگیری کنید

    ۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    نمیدونم واقعا این چندمین باره میشنوم یه نفر اینجوری میگه🥺

    ۱ ماه پیش
  • Baran

    0

    خیلی دوس دارم ادامشو بخونم ولی نمیشه :)))

    ۱ ماه پیش
  • Marziye

    0

    درود برشما و نویسنده ی عزیز رمان جالب و قشنگی بود ولی بعضی اتفاقات دنباله دار نبود وفراموش میشد مثل وقتی که صدا از بلندگو دانشگاه پخش شد بهتر بود بعدش آریا میفهمید که اشتباه کرده ویا جایی که کاترین با مونا درگیر شد و آریا اجازه ورود به کلاس رو بهش نداد. ولی در کل نویسنده ی عزیز خسته نباشید.😍

    ۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    مرسی از نقدتون کاملا قبولش دارم و اگه سن و تجربه الانم داشتم قطعا چنین اتفاقی نمی‌افتاد مرسی از نگاه زیباتون😍

    ۲ ماه پیش
  • محنا

    0

    خیلییی قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    قشنگ بود 🤗 ❤️ به یاد اون دوران و رمان های قدیمی

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    قسمت 2:عجب استاد پایه ای که با شاگردهاش پارتی میره 😂 ولی ماجرای بلندگو تقصیر اون سه کله پوک بود باید روی اونا تلافی میکرد 😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    استادای من عجیب تر این حرفان

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    قسمت1:نگفته اول داستان میدونستم آدامس تو دهنشه😂 فکر کن سگ ات جا بمونه اینقدر ریلکس باشی🤦🏻 ♀️از کانادا پاشی بیای ایران مدل بشی، چرا مهاجرت معکوس؟🫤 😂 دختر با این روحیات اینجا خیلی سختی میکشه 😥 واقعا هم که همه جا تبعیض هست اونجا تو اتاق کمیته خیلی خوب حرف زد😒 فعلا استاد رومخمه😂 😂

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    همین الان این رمان و که هم نام منه شروع کردم 🤗 ❤️ با اینکه آفلاینه ولی من نمیتونم کامنت نذارم و چیزی نگم 😁 😂 پس برای هر قسمت کامنت میذارم. امیدوارم مثل شکار او جذاب باشه این دومین رمان که از حدیث میخونم ❤️ 🌹

    ۳ ماه پیش
  • شیله

    0

    عالییییی بود بی شک یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم 😍

    ۳ ماه پیش
  • zahra

    0

    بدون شک میتونم بگم بهترین رمانی که خوندم احسنت به نویسنده این رمان زیبا🌼🌼

    ۳ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزمم 😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • Eli1356

    0

    قبلنم خوندمش ،ولی قشنگ بود وارزش داشت

    ۳ ماه پیش
  • حلما

    0

    بهترین رمان دنیا بود 🥰🥰 وقتی تا اخر خوندم کلی ناراحت شدم و نشستم دوباره خوندم من عاشق شخصیت کاترین شدم⁦❤️⁩

    ۶ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍🫶🏻ماچ

    ۶ ماه پیش
  • پریا امامی

    0

    حدیث جان راستش نمیدونستم چطوری بهت پیام بدم .تو شاد یک گروهی هست که از رمان مادمازل کپی کرده و اسم خودش رو به عنوان نویسنده نوشته .واقعا مدارک ارسال کردم و بهش گفتم که اینو تو ننوشتی ولی قبول نکرد متاسفانه. حرص خوردم نمیدونم چی بگم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    چه ادم بیشرفی😐

    ۳ ماه پیش
  • پریا امامی

    0

    من الان چیکار کنم؟ البته مدارک رو به دوستم فرستادم که دوتایی باهم بریم دوباره بهش پیام بدی با اکانت دیگه که قبول کنه .اصلا میگه داری منو فضاوت می کنی. این همه عکس هم فرستادن قانع نمیشه که نمیشه .

    ۳ ماه پیش
  • پریا امامی

    0

    الان چیکار کنم؟دارم حرص میخورم . فرمان به گوشم 🌸

    ۳ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزم اینا هرچقدر بهشون ثابت میکنی خودشونم میدونن دروغ میگن ققط باید قهوه ایشون کرد

    ۳ ماه پیش
  • پریا امامی

    0

    چشم 🤌🪷🥹تو حرف نداری ⚘️🌸

    ۳ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزدلممییی تووو

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!