رمان مادمازل
- به قلم حدیث افشارمهر
- ⏱️۱۱ ساعت و ۳۳ دقیقه
- 38.9K 👁
- 321 ❤️
- 223 💬
کاترین هانسل دختر پرشور و جوان دو رگه ی روس ایرانی که با تنها فرد باقی مانده از خانواده اش به ایران مهاجرت می کند، پس از مهاجرت به ایران در دانشگاهی ثبت نام می کند و از بدو ورود او به دانشگاه، به خاطر تفاوت هایی که با سایر افراد دارد، دچار اذیت و آزار می شود. کاترین یک شخصیت مشهور در فضای مجازی است و یک دو رگه ی خارجی، همین تفاوت ها باعث دردسر برای اون می شود...در گیرو دار و کشمکش با اطرافیانش، موفق ترین شخصی که روی اعصاب او راه می رود استاد جوان دانشگاه، آقای آریا وثوق است...
_نینا محض رضای خدا بزار از غذا لذت ببرم.
با خنده گفت:
_اوکی بابا، از غذات لذت ببر.
چشم غره ای بهش رفتم و مشغول خوردن شدم. وقتی تمام شد، ظرف های یک بار مصرف رو توی سطل آشغال ریختم و روی مبل ولو شدم. لپ تاپ رو از توی چمدون بیرون کشیدم و روی پام گذاشتم و فیلمی پلی کردم. نینا با نایلون تخمه ی آفتاب گردون رو به روم نشست و گفت:
_مدارکت رو آماده کردن، گفتن تا چند هفته ی دیگه می تونی این جا ادامه تحصیل بدی.
از جا پریدم و جیغی کشیدم. نینا با خنده گفت:
_هیس دختر آبرومون رو بردی.
رشته ی مورد علاقه ام عکاسی بود و توی کانادا یه ترم رو گذروندم. روی مبل نشستم و نفس زنان گفتم:
_چقدر باید صبر کنم؟
_مشخص نیست ولی باید از همین الان آماده باشی.
سرم رو تکون دادم، به جلو خم شد و گفت:
_کاترین! این جا اون طوری که فکر می کنی نیست. نه باید این شیطنت ها، سرزنده بودن آزادیت رو این جا داشته باشی. چون مردم ایران با کانادا خیلی متفاوتن، بیش از حد متفاوتن!
با گیجی بهش نگاه می کردم، هیچی از حرف هاش حالیم نمی شد. سرم رو تکون دادم و گفتم:
_اوکی.
فهمید هیچی حالیم نشد، از جا بلند شد و گفت:
_بیخیال، برم بخوابم تو هم استراحت کن.
_خواب های خوب ببینی نانا.
جیغ کشید:
_کوفت!
غش غش خندیدم، از اذیت کردن دیگران لذت می بردم، به گفته ی نینا کرم درونی داشتم، حالا منظورش رو درست متوجه نشدم ولی گمون کنم راست می گفت. وارد اتاق شدم، از کیف لوازم آرایشی شیر پاک کن رو برداشتم و آرایشم رو پاک کردم. قبل خواب دوشی گرفتم و با خستگی روی تخت دراز کشیدم، به سه نکشیده خوابم برد.
**
فصل دو
سه هفته گذشته بود، توی این مدت تمام بازار های نزدیک رو دور زدم و هرچی که نیاز بود رو چه برای خونه و چه برای خودم، خریدم. کلید توی در انداختم و وارد خونه شدم. نینا مشغول تماشای تلویزیون بود، با دیدن من به سمتم چرخید و گفت:
_بگو ببینم چی خریدی؟
با ذوق تمام لباس هایی که خریده بودم رو نشون دادم. کارمون به جایی رسید که سر یه تیشرت باهم دعوا کردیم و مثل همیشه من موفق شدم. با حرص زد توی کله ام و گفت:
_بدبخت خسیس.
_خودتی.
تیشرت به دست وارد اتاق شدم و پوشیدمش. سفید رنگ بود و عکس تک شاخ داشت. چرخی جلوی آینه زدم و موهام رو دورخودم ریختم. عطر و ادکلن ها، لوازم آرایشی، لوسیون و هر وسیله ی بهداشتی که خریده بودم رو روی میز ردیف کردم. در کمد رو باز کردم و تمام لباس ها رو چیدم.
مشغول مرتب کردن وسایل بودم که یک هو در اتاق باز شد و نینا با جیغ و داد وارد اتاق شد.
متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
_نانا چرا دیوونه شدی؟
اون قدر خوشحال بود که از شنیدن اسم نانا عصبی شد و بپر بپر کنان به سمتم اومد. از هیجانش منم به هیجان افتادم و خنده گفتم:
_بس کن! بگو دیگه.
_می ری دانشگاه.
با شنیدن این حرفش، دهنم اتوماتیک باز شد و جیغی کشیدم. سر جام می بره می رفتم، دستاش رو دور شونه هام انداخت و گفت:
_ببین تو هم خوشحال شدی، چشم های سبزت از خوشحالی برق می زنن.
یکی از دستام رو بالا بردم و با خوشحالی گفتم:
_بلاخره.
کشیده گفت:
_آره.
نفس زنان از حرکت ایستادم و گفتم:
_من نمی دونم چی بپوشم.
_ کمکت می کنم نگران نباش.
از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، عاشق رشته ام بودم و حالا قراره دوباره ادامه اش بدم. دائم می ترسیدم دانشگاه من رو نپذیره، اگه این طور بود به زور نینا رو جمع می کردم و از این جا می رفتیم. از اصلی ترین دلایلی که این جا هستیم، هوایی شدن نینا بود. بی قراری می کرد تا برگردیم.
روی تخت ولو شدم، تا خود صبح خوابم نبرد و از این پهلو، به اون پهلو می رفتم. سرم رو بالا آوردم و به ماه کامل در پشت پنجره ام نگاه کردم. دستم رو دراز کردم و چراغ خواب رو خاموش کردم. نفس عمیقی کشیدم و به سقف خیره شدم. به سرنوشت اعتقاد داشتم و نمی دونستم چی قراره برام پیش بیاد. همیشه از تغییر توی زندگیم بدم می یومد، دوست داشتم زندگی خط صاف خودش رو ادامه بده.
با شنیدن صدای آلارم ساعت، اتوماتیک وار چشمام باز شد. روی تخت سیخ نشستم و به ساعت نگاه کردم. ده صبح رو نشون می داد، امروز باید با نینا به خرید برم و وسایل مورد نیاز برای رفتن به دانشگاه رو مهیا کنم. جلوی آینه ایستادم، طبق عادت موهام رو شونه، و سشوار کشیدم. عادت داشتم باز باشن و نبندم شون. از اتاق خارج شدم و وارد سرویس بهداشتی رو به رویی شدم. مسواکی زدم و به صورتم آب پاشیدم؛ توی آینه به خودم نگاه کردم، صورت تقریبا گردی داشتم، با فکی که زاویه اش خیلی توی چشم بود. ابروهای باریک و مدل دار، از اون هشتی بودن درشون آوردم و مدل به روزی بهشون دادم. چشمام کشیده بودن، نه زیاد درشت و نه ریز، به رنگ سبز زمردی. همه شیفته ی چشمام بودن، چون توی هر شرایطی به یه رنگ در می اومدن. گاهی وقت ها خاکستری می شدن و گاهی وقت ها سبز روشن، همیشه متغیر بودن. بینی خوبی داشتم، بینی کشیده و جمع و جوری داشتم به همراه لب های غنچه ای قلوه ای، اگه رژ به این لب های بی رنگ نزنم، انگار روح سرگردانم. چندان مژه ی زیادی نداشتم، مثل لبام که نیاز به رژ داشتن، مژه ها هم نیاز به ریمل داشتن. موهام به مامی رفته بود، فندقی رنگ. ولی از دو سال پیش تا به الان به جونشون افتادم و دائم رنگ می کنم. الان صورتی کمرنگ بودن. از دستشویی بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم. صدای پارس های پینک رو می شنیدم. انگار بوی من رو احساس کرد که با عجله از به سمتم اومد و دمش رو تکون داد. روی زمین خم شدم و موهاش رو بهم ریختم. عاشق وقتی بود که این طوری باهاش بازی می کردم. از جا بلند شدم و با صدای بلندی گفتم:
_صبحونه حاضره؟
_چطوره یه سر بزنی؟!
دست از سر پینک برداشتم و وارد آشپزخونه شدم. نینا پشت میز نشسته بود و با عجله مشغول خوردن بود. بهش پیوستم و گفتم:
_خفه نشی.
کمی از صبحونه رو خوردم و از جا بلند شدم، توت فرنگی رو از توی یخچال برداشتم و گفتم:
_کی می ریم خرید؟
به ساعتش نگاه کرد و گفت:
_زود حاضر شو وقت نداریم.
یکی از مانتو های نینا رو برداشتم و به تن کردم. ساده و مشکی بود. کمی آرایش کردم و از اتاق بیرون رفتم. شال بنفش رنگ رو روی موهام انداختم و با ادکلن دوش گرفتم. از اتاق بیرون اومدم، نگاهی به تیپ دو رنگه ی آبی نفتی و مشکی نینا انداختم. مانتوی جلو باز آبی نفتی به همراه شال و شلوار مشکی پوشیده بود. سوتی زدم و گفتم:
_جیگر شدی نانا.
دمپاییش رو برداشت تا به سمتم پرت کنه که جا خالی دادم و خورد به دیوار. با خنده گفتم:
_نمی تونی من رو بزنی.
معصومه
0خیلی خوب بود عالی بود دوسش داشتم
۲ هفته پیشZahra
0حدیث وقتی یه نویسنده کوچولو بودی اینو نوشتی ولی بازم نسبت به سنت خیلی عالی عمل کردی دختر🥺
۳ هفته پیشآسمان
0عالییییی بوددد
۳ هفته پیشلیلی
0یک نکته این که خیلی سرسری نوشته شده بود، پرش زیاد داشت، البته نمیشه منکر زیبایی داستان شد، من قبلا شبیه این داستان و خونده بودم
۳ هفته پیشلیلی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
دقیقا 🥲
۳ هفته پیشساغر
0من پنج ساله رمان میخونم و این بهترین رمانی بود که خوندم❤️ حتما بخونید🥰🥰
۳ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ایجااانم عزیزم
۳ هفته پیشحلما
0بهترین رمان دنیا بود 🥰🥰 وقتی تا اخر خوندم کلی ناراحت شدم و نشستم دوباره خوندم من عاشق شخصیت کاترین شدم❤️
۳ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍🫶🏻ماچ
۳ هفته پیشمینا
1رمان خوبی بود ولی اون جذابیتی که انتظار داشتم رو نداشت ای کاش یکم هیجان هم داشت قشنگتر میشد مرسی نویسنده جون
۳ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عاشقانه ی ارامه
۳ هفته پیشساغر
0دستت نویسنده طلا🥰 عالی بود
۳ هفته پیشSety
0خیلیییییی خوب بودددد وایییی😍😭🥹
۴ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍😍❤️
۴ هفته پیشفاطیما
0خیلی قشنگ بود
۴ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥹😍
۴ هفته پیشمهشید
0انقدر عالی بود که اصلا نمیتونم توصیف کنم باکلمات مثل ماه میمونه یک رمان تک🦋🦋🦋🦋🦋 از نویسنده ممنونم🙇 ♀️🦋
۴ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عزیزدلممم مهربونم 🥹🫶🏻❤️
۴ هفته پیشبهار
0خوبببب بود خوشم اومددددد پرفکتتتت❤❤❤❤❤👌👌👌👌🤍🤍🤍🤍
۴ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥹🫶🏻❤️
۴ هفته پیشعالیههه
0سلام نویسنده جون رمان قشنگ داشتی لطفا اسمشو من این رمانو خیلیییی دوسش دارم ۲۲دوبار خوندم
۴ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
سلام عزیزم من رمانهای آنلاین زیادی نوشتم کافیه روی اسمم بزنی تا لیست رمانام برای خوندن بیاد
۴ هفته پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده Hadisafsharmehr@ -
آیدی تلگرامی نویسنده hadisafsharmehrr@ -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
شیاطین مقدس ژانر : #عاشقانه #هیجانی #معمایی #دارک رومنس
-
یک غریبه ژانر : #عاشقانه #معمایی #مافیایی
-
لرد تاریکی ژانر : #عاشقانه #تخیلی #هیجانی
-
شکار او ژانر : #عاشقانه #هیجانی #معمایی
-
جوخه بیوه ها ژانر : #عاشقانه #هیجانی #اکشن
-
مادمازل ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
بلاک کد ژانر : #رازآلود #هیجانی #معمایی #روانشناختی
-
قلمرو رز ژانر : #عاشقانه #هیجانی #مافیایی
پریسا
0عالی عالییی عالیییییی بود نویسنده جان😘😘😘😘😘🥰🥰😍😍بوس بهت