دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان مافیایی, رمان معمایی, رمان یک غریبه, نویسنده حدیث افشارمهر , دنیای رمان

رمان یک غریبه

  • زبان فارسی
  • 198.9K 👁
  • 582 ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی یک غریبه

می‌خواهی قصه‌ای بشنوی؟ قصه‌ای از عشقی آغشته به دروغ، دروغی که شعله‌اش دامنِ زندگی‌های بسیاری را گرفت. همه چیز از شبی بی‌ستاره و دفن یک جنازه آغاز شد. سال‌ها بعد، آرامش ظاهری دهکده‌ای رازآلود، با ورود ماری مرموز درهم شکست. دختری به نام ارکیده، برای جبران بدهی، در کلوبی به رقصندگی روی می‌آورد، اما ورق وقتی برمی‌گردد که مرتکب قتلی می‌شود؛ قتلِ مردی از مافیا که انتقامش، تمام ایل و تبارش را به دنبال قاتل می‌کشاند. ارکیده، برای پنهان شدن، به دهکده‌ای تحت فرمان رئیس قبیله ای مافیایی پناه می‌برد. حال، او باید برای آزادی خود و جبران بدهی‌اش، به رئیس قبیله نزدیک شود… اما آیا این نزدیکی، او را از خطر نجات می‌دهد یا به ورطه‌ای عمیق‌تر می‌کشاند؟

پارت اول

به نام خدایی که خالقی جز او نیست
مقدمه:
همه ی چیزهای خوب زمانی تمام می شوند
خانواده ی خوب
قهقه های خوشبختی
عشق و سرنوشتی شیرین
اما برزخ بدبختی که من در آن گیر کردم پایانی نداشت
تلخی بی پایانم ابدی بود
و همچنان ادامه داشت.
اما هیچ وقت یک دروغ شیرین، ادامه دار نمی شود.
و به همین خاطر بود که سال ها پیش گفتند:
ماه پشت ابر نمی ماند.
دروغ، قصه ی شیرینی که همیشه پایان تلخی دارد.
----------
-می خوای برات یک قصه بگم؟
-قصه ی چی؟
-قصه ی یک عشق پر دروغ، دروغی که زندگی خیلی ها را به آتش کشید. همه چیز از آن شب یک شب بی ستاره شروع شد.
به کف زمین که تبدیل به حمامی خون شده بود نگاه کرد. قفسه ی سینه اش از شدت نفس نفس زدن بالا پایین می پرید. سرش را آهسته برگرداند و به دست های لرزانش که قرمز از خون شده بودند نگاه کرد. فکش از اتفاقی که افتاده بود می لرزید نگاهش را بالا آورد و به جسمی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد. شکاف بزرگی روی سرش بود و خون مثل آبشار روی زمین سرازیر شده نبضش را گرفته بود، دیگر نمی زد! تنش یخ مثل قندیل بود و رنگ و رخش عینهو جسد سفید و بی روح شده بود. جنازه را توی قالی پیچاندند و بی هیچ حرفی در سکوت کاملی وحشتناک به سمت ماشین رفتند. از پشت پنجره تماشا می کرد که صندوق عقب را باز کردند و جنازه را توی صندوق انداختند و محکم در را بستند. از صدای کوبیدن در صندوق چشمانش را محکم بست و دستش را از روی گونه تا پایین فکش کشید.
-تمام شد!
-----------
فصل اول
رقص سرنوشت
سال 2015
با ریتم آهنگ کمرم را آرام تاب دادم و دست هایم را بالا آوردم. ریتم شدید شد سریع جفت دستانم را بهم چسباندم و گردنم را به چپ و راست تکان دادم. سر و صدای سوت ها و دست بلند شد. بی آن که نگاهم را بین جمعیت تاب دهم با تمرکز کمرم را تند تند و هماهنگ با ریتم بالا پایین می کردم. یکی از تماشاگر ها بلند شد همزمان که دست می زد با هیجان فریاد کشید:
-ملکه رقص عربی!
پوزخندی روی لبم نشست کمرم را تاب دادم و پشتم را به جمعیت کردم و باسنم را با ریتم تند آهنگ لرزاندم.
آه و نص مافیش حاجه تیجی کده
آری و نیم چیزی نیست که اینگونه بیاید
اهدا حبیبی کده وارجع زی زمان
آرام باش عزیزم و همونطور که قبلا بودی باش
یابنی اسمعنی هتدلعنی تاخد عینی کمان
تو باعث میشی که من بخوام و به خوبی چشمم رو میگیری
حبیبی قرب بص و بص و بص
عزیزم نزدیکتر بیا و نگاه کن و نگاه کن و نگاه کن
خم شدم موهایم را توی هوا تکان دادم و ناگهان سرم را بالا آوردم و کل موهایم روی کمر برهنه ام پخش شد و جفت شانه هایم را تکان دادم.
زعلان از عل ازعل نص نص
اگه ناراحت شی خیلی اذیت می شم
لاحسن هبعد ابعد اه و نص
اون وقت ازت دور می شم شک نکن
وهتبقی انت اکید خسران
و مطمئنم که تو بازنده خواهی بود
مافیش حاجه تیجی کده
جفت دستانم را به هم کوبیدم و سینه ی پایم را روی زمین گذاشتم و باسنم را بالا بردم و تکان دادم. با این حرکت مردهای سالن از جا پریدند و در هوا بشکن می زدند.
اخدت علی کده انت مابتز هقش ملام
چرا این رفتار رو داری
تعبت یانا یانا لیالی حیرانه
تو دلخور نشدی
تبعت یانا یانا لیالی حیرانه
من خیلی خسته ام شبهای خیلی زیادی از سر گذروندم
اهدا بقی وکفایه حرام مافیش حاجه تیجی کده
آروم باش بسه واقعا خسته ام
مستحملاک و بقالی کتیر حبیبی شوف انا صبرت کام سنه
من به خاطر تو برای مدتها آزار دیده ام ببین عشق من چندسال انتظار کشیدم
و با ریتم پایانی پایم را سریع به عقب برگرداندم و گردنم را خم کردم و بی حرکت ماندم. صدای دست و سوت بلند شد. بعضی ها از ذوق و هیجان بالا پایین می پریدند.
-جووون بخوریمت.
-لامصب عجب چیزی هستی تو.
-همه چیزمو می دم واسه یه شب با تو.
پرده ها جلو آمدند و همه چیز تاریک شد. نفس زنان با چشم های اشکی سرم را آهسته بالا آوردم. صدای شاهین بلند شد:
-برای تایم بعدی حاضری؟ چقدر نیاز داری تا شارژ شی؟
با چهره ای عصبی به سمتش برگشتم دلم می خواست تمام عصبانیتم را سرش خالی کنم اما حیف و صد حیف که فعلا به پول نیاز دارم. اما نتوانستم جلوی عصبانیتم را بگیرم و بی هیچ حرفی با چشم های آتشین صحنه را ترک کردم و به سمت اتاق گریم راه افتادم. پشت سرم با عجله حرکت کرد و گفت:
-چرا قیافه می یای؟ مگه بده داری حسابت رو صاف می کنی؟
آتش کله ام زد بالا یکهو به سمتش چرخیدم و با خشم مشهود و بیچارگی کلامم غریدم:
-چرا این بدبختی تمام نمی شه؟ خسته شدم از بس طعمه ی این حرومزاده های هوس باز شدم.
با تمام خونسردی روی مخ و مسخره اش دست به سینه شد یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان یک غریبه

حدیث افشارمهر : ۳ ماه پیش

این رمان هم بعد از کلی خاطره سازی و اتفاقات تلخ و شیرین و هیجان انگیز و گاهی غمگین و پر از عشقش به پایان رسید🥹🤎مرسی از همراهیتون و کامنتای خفنی که گذاشتین. هنوز برام سخته خداحافظی از ارکیده و اهیل عزیزم🫠 اما مثل هر قصه ی دیگه ام، این یکی هم به پایان خوشش رسید.
دوستون دارم کلییی توی‌ رمانای‌دیگم میبینمتون✨💋

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان یک غریبه
  • Rosa

    در پارت 110

    نصف شدم وای رزماری وح.شی🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • Rosa

    در پارت 40

    نصف شدم وایی🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • Rosa

    در پارت 10

    چه شروع هیجان انگیزیبییتبتبنبن

    ۲ هفته پیش
  • آریانا

    در پارت 2020

    حدیث جان ممنونم از رمان زیبایی که نوشتی، من با شهصیتای این رمان هم خندیدم گریه کردم و اونا رو با تمام وجودم درک کردم🩷

    ۳ هفته پیش
  • آریانا

    در پارت 1860

    وای اشک هاق من دیگه بند نمیاد😭 بمیرم برای دلت ارکیده🥺💔

    ۳ هفته پیش
  • آریانا

    در پارت 1810

    چطوری بگم با این چند پارت دیگه نمیتونم اشکامو کنترل کنم؟ آخ که تو چقدر مظلوم و بدشانسی ارکیده😭🥺💔

    ۳ هفته پیش
  • ....

    1

    رمانتونو توی یکی از چنل های *** به صورت رایگان گذاشتن

    ۲ ماه پیش
  • Ftmzhra

    در پارت 2021

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • باران

    در پارت 2020

    ممنونم حدیث جان قلمت مانازیبابود، منتظرشاهکارهای بعدیت هستیم،

    ۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🥹😍

    ۲ ماه پیش
  • موسوی

    در پارت 2020

    فوق العاده زیبا بودقلمتون مانا وپایدار نویسنده عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • .....

    در پارت 2023

    با عرض معذرت بنظرم چند پارت اخر طوری بد بودن که کل خوبی رمانو از بین برد و پشیمون شدم که خوندمش نه صرفا بخاطر اتفاقات عجله ای تموم شد و میشد یکم مهربانانه تر تموم بشه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    حقیقتا من سبکم همینه نظر شما محترم ولی پایان همه رمانهام نه شادو تخیلیه و نه غمگین و تلخ یجورایی واقع گرایانه تر و هیجانی تره چون هیچ زندگی پایانش کاملا خوش و خوشبختی خالص نیست

    ۲ ماه پیش
  • Ayda

    در پارت 2022

    ولی من مردم برای یاس و آیدا و جفری😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Ayda

    در پارت 2020

    عالی بود حدیث جان موفق باشی💖

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • باران

    در پارت 1990

    حدیث جون دوسه تادیگه پارت مونده بزارش برامون نجاتمون بده😅😅😅

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟