لیست کلیه پارتهای رمان نقش منفی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 33
-
رمان نقش منفی - پارت 1
زمانی بازی خطرناک شد، که هم بازی او تبدیل به شیطان شد! نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر صدای نفسهای سنگینش تنهایی سلول را مثل تیغ پاره میکرد. هر دم و بازدمش شبیه غرش حیوانی بود که زنجیر فقط ظاهراً مهارش کرده، اما درونش ولولهای از خشم میکشد. قفلها دور مچ و قفسهی سینهاش زوزهکنان میلرزیدند، ان...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 2
بومیها همیشه داستانهایی دربارهی کسانی که به قتل، خودکشی یا مرگهای عجیب مردهاند، تعریف میکردند. باد در گوشم زمزمه کرد و موهایم را نوازش داد. با چشمانی گرد شده نالیدم: ـ خدایا… اینجا واقعاً روح داره! مأمور خم شد، چشمش را مقابل پنل گرفت، اسکن لیزری رفت و برگشت و در با صدای دینگ باز شد. ساله...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 3
دستهایم را مشت کردم و ناخنهایم در گوشت کف دستم فرو رفت. صدای کوبش قلبم، مثل طبل توی گوشم میپیچید و نفسم از یادآوری آخرین خاطره بند آمده بود؛ همان وقتی که آنقدر کتکم زد که با سر به دیوار کوبیده شدم و صدا در خانه ساکت پیچید. ـ در باز شد. نفسنفسزنان و با سری خمشده ایستادم. «آرام باش ژاکل...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 4
پروندهی سایکو را روی میز باز کردم و عینکم را روی چشمم جابهجا کردم و زیر لب زمزمهکنان گفتم: -بذار ببینیم چی توی این پرونده داری. اولین صفحه، عکس واضح او بود. سرم را نزدیکش کردم و با دقت به آن نگاه کردم. بیآنکه پلک بزنم، جوری میخ آن چشمان سیاهرنگ شدم که برای یک لحظه احساس کردم توی آن سیاهی ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 5
مامان با ترسی که در چشمهایش لانه کرده بود نگاهم کرد. اما هر چیزی که شد، فردای آن روز من با کولهپشتی خوشحال و خندان به مدرسه رفتم. اما وقتی که برگشتم، دو مرد غریبه از خانه بیرون زدند و درحالیکه قهقهه و خنده به سر داده بودند، از لذتی که داشتند صحبت میکردند. و وقتی بیسروصدا از در باز وارد خانه...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 6
پاشنه ی آن کفشم را هم شکستم و به هر سختی و کج و کوله ای که بود خودم را به دفتر رساندم. مدیر درحال صحبت با تلفن بود و با دیدن من اشاره ای به کارتن بزرگ روی میز انداخت و درحالیکه از تلفن فاصله می گرفت گفت: -این بسته ی پستی تواِ می تونی ببریش. تشکری کوتاه کردم و کارتن سنگین و بزرگ را برداشتم. روی آن...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 7
از جا بلند شد، دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: -فکرشم نکنید. راستش من دیگه پروندهی این بیمار رو به عهده نمیگیرم، از توانم خارجه خوشبختانه. یکی از ابروهایم بالا رفت و در حالی که صندلی را عقب میکشیدم پرسیدم: -خوشبختانه؟ سرش را تکان داد، روی صندلی جا گرفت و گفت: -شما هم اگه بدونین با چه هیولایی ط...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 8
نگاهم را از روی عکسها برنداشتم. -طولانیترین رکوردش هشت دقیقهست. چشمهایش را ریز کرد و گفت: -انگار ذهن مجرمها رو از روی کوچکترین حرکاتشون میخونه. از ده سال پیش که به زندان افتاده تا الان… سرش را آرام تکان داد و ادامه داد: -دنیای روانشناسی و جنایت رو متحول کرده. دوباره به عکسها نگاه کردم و گ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 9
به عکس افرادی که این بلاها را سر خودشان آوردند نگاه کردم، همگی غول تشن و قلدر به نظر می رسیدند و واقعا سایکو میان آن ها مثل یک جوجه ی کوچک بی آزار به نظر می رسید. چه بلایی سر آن ها آورد که سرنوشت همگی آن ها به مرگ دچار شد؟ مغزم از فشار فکر و خیال درد گرفته بود و این پرونده سخت تر از چیزی بود که ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 10
سعی کردم با چند نفس عمیقی که می کشم، روی اضطرابم کنترل داشته باشم اما فایده نداشت. روی پرونده ای که برای خودم شخصی باز کرده بودم نوشتم: - آنقدری وحشتناک بود، که هرکسی پس از ملاقات با او میمرد! آب دهانم را قورت دادم و زمزمه کردم: -نکنه من هم بمیرم؟ نه نه ژاکلین دیوانه روی خودت کنترل داشته باش! ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 11
با تسمخر گفتم: -علم غیب یا چشم سوم داری؟ نیشخندی زد و گفت: -شاید! عقب کشید و تکیه اش را به صندلی داد و دست به سینه گفت: -زرنگی، خیلی هم زرنگی اما هرکسی ببینتت فکر می کنن یه گوسفند بی آزاری. اما هیچکس...هیچکس جز من نمی دونه که درون اون گوسفند، یه آدمی که سعی داره تظاهر کنه که یه قربانی و بازماندس...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 12
و صدای خنده های شرورانه اش میان جیغ های پی در پی من قاطی شد و انگار نور اتاق تاریک و محو گشت. *** با عجله از راهروهای سرد و تاریک زندان خودم را به اتاق کارم رساندم و در را محکم بستم و حتی از وحشت زیاد قفل کردم. قفسه ی سینه ام از فشار بالا پایین می شد. باورم نمی شد تا این حد می توانست پیش برود! خ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 13
اب دهانم رو قورت دادم و زمزمه کردم: -چرا می خوای امضا کنم؟ مکث کوتاهی کرد و با چشم هاش، عمیق نگاهم کرد. توی دلم بهش پوزخندی زدم! سوالی رو پرسیدم که اصلا توقعش رو نداشت. به صندلی تکیه داد و گفت: -چون همه ی اون وکیل های قبلی بدرد نخور بودن. -پس فکر می کنی من می تونم شانس بزرگت باشم؟ درسته سایکو؟ ت...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 14
خیس شدن زیر بینی ام رو احساس کردم. ناخودآگاه دستم رو بالا آوردم و با دیدن خون قرمز روی سرانگشت هام، پلک هام رو محکم بستم. هر وقت مغزم از فشار مذاب می شد، این اتفاق می افتاد. مامور هندرسون دستش رو زیر بازوم گذاشت و گفت: -خانم بلو حالتون خوبه؟ اما نگاهم ناخودآگاه به سمت سایکو جذب شد که با دیدن خون...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 15
حالم بد شد و دستم رو روی گردن داغ کرده ام گذاشتم. باید چیکار می کردم؟ تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که با عجله راهرو رو ترک کنم و به دفترم پناه ببرم. تندتند درحالیکه سرم زیر بود و به پایین چشم دوخته بودم، مسیر خودم رو می رفتم. صدای پایی توجهم رو جلب کرد. سرم رو با ترس بالا آوردم و با دیدن سای...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 16
قلبم هری توی سینه فرو ریخت و با نفسی که از یاد بردم، وحشت زده نگاهش کردم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -حواست به رفتارات باشه! من وکیلتم، نه دوست دخترت. پوزخندی روی لبش نشاند و با چشم های سیاه و ترسناکش گفت: -اگه می خواستم دوست دخترم باشی الان توی بغلم بودی، نه رو به روم پرنده کوچولو! قبل از ای...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 17
با سرشکستگی از اتفاقی که برام افتاده بود، در سکوت کامل چنگال رو دور اسپاگتی چرخاندم و توی دهانم گذاشتم. بی مزه ترین غذایی که تونستم بخورم، همین بود! محال ممکن بود بتونم با غذاهای این جا دووم بیارم. سرم رو چرخوندم و به سرآشپز که زنی فوق فربه با غبغبی که دو برابر صورتش بود و پوستی پر از اکنه های ر...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 18
چشم هایم از چیزی که شنیدم گرد شد و ظرف از توی دستم افتاد و صدای وحشتناکی داد. با عجله به سمت در ورودی و جایی که کارمنده اشاره می کرد دویدم و با وحشت توی دل نالیدم: -وای خدای من سایکو کارم رو از این سخت تر نکن. همانطور که همگی به سمت سلولی که ته راهرو، از شلوغی غلغله شده بود می دویدیم، با دیدن سا...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 19
امروز پرونده های جدیدی به دستم می رسید. فعلا تصمیم داشتم روی تک پرونده ای که ممکن بود، احتمال کم کردن حکمش رو تغییر بده تمرکز کنم اما انگار خانواده های شاکی ها، به این راحتی نمیخواستن دست بکشن. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و خواستم در رو باز کنم، اما با دیدن در باز اتاق کار از تعجب خشکم زد. آب دهنم...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان نقش منفی - پارت 20
شوک زده و متحیر ماندم. بدون این که پلک بزنم آب دهنم رو قورت دادم و به زور نالیدم: -من بیش تر از یک سوال دارم. -برای امشب، فقط یک سوال! اگه دیر برسی، شانست رو از دست می دی. ساعت هشت منتظرتم. و صدای بوق ممتد شوکم رو شکوند. چند بار پلک زدم تا به خودم بیام. تلفن از دستم شل و توی هوا معلق شد. چطور شم...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
- 1
- 2
