دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه پرندگان مهاجر اثر دینا قاسمی

رمان پرندگان مهاجر

  • زبان فارسی
  • 21.9K 👁
  • 183 ❤️
  • 222 💬

خلاصه رمان :

پرند، دختر جوان و با استعدادی است که به دلیل هوش زیادش خیلی زود به دانشگاه رفته است و ناخواسته و با زور به جایی رسیده است که فرسخ ها از دیار خودش دور است، در حین تلاش های بیهوده اش برای برگشت، با کسی آشنا میشود که پایش را به داستان عجیبی باز میکند...مهمانی های بزرگ، مخدر ها، کازینو های بزرگ، آدم هایی که کشتن دیگران برایشان مثل آب خوردن است و....الماس؛ حال باید خواند و همراه شد با کسانی که در تلاشند تا سرنوشت را دور بزنند، از میدان های مین عبور کنند تا بلاخره به هدف برسند....باید همراه شد با پرندگان مهاجری که این بار میخواهند به خانه برگردند.

قسمتی از متن رمان پرندگان مهاجر

-.......
-وقتی باهات حرف میزنم بهم نگاه کن
بینیم را بالا کشیدم و بهش نگاه کردم:
-بابا، این یه چیز ساده‌ست، یه چیز معمول، بعدشم، مقصد که خیلی دور نیست! خرجشم که پای خودشونه. پدربزرگ...
-به پدربزرگ ربطی نداره! تو دختر منی نه اون!
خیالم کمی راحت شد.
لحظه ای سبیل جوگندمی اش را توی دستش چرخاند و خودکارش را درآورد. قلبم توی دهانم زد....رضایت نامه را با دست خط خاصش امضا کرد و جلویم گرفت. با ذوق جلو پریدم:
-وا....واقعا!
سرش را تکان داد و قبل از اینکه از دستش بگیرمش عقب کشیدش:
-هر روز، دوبار یه بار صبح و یه بار شب بهم زنگ میزنی. این کارو بکن خب؟
تند تند سرم را تکان دادم و برگه را از دستش قاپیدم بعد با سرعت از اتاقش خارج شدم.
-فاطی!
گوشی را قطع کرد. متعجب به گوشی نگاه کردم و دوباره تماس گرفتم:
-چرا قطع میکنی؟
-بابات قبول کرد نه؟
-به کوری چشم شما بله
صدایش پایین آمد:
-کی میخوان ببرنتون؟
به متن رضایت نامه نگاهی انداختم:
-سوم....میشه پنج روز دیگه
سکوت کرد. خیلی بیشتر از آنچه که انتظار داشتم، و سرانجام گفت:
-پرند، من اصلا حس خوبی ندارم.
با لج تلفن را قطع کردم و روی تخت انداختمش:
-به درک!
بعد خودم هم روی تخت افتادم و بشمار سه خوابم برد؛ برایم مهم نبود که شام نخورده بودم، در هر صورت دلم نمیخواست برگردم آن پایین.
..........................
زمان حال
شمیم اخم کرد:
-من چیزای خوبی راجع به اون کلابه نشنیدما، آوازه ش تو کل شهر پیچیده.
دو سه تا پیاز توی سبدم انداختم:
-فعلا مهم اینه که پول دربیارم تا بتونم یه گلی به سرم بگیرم و برگردم. تو این چند ماه هم چیز خاصی ندیدم.(معلومه که دیدم)! اگرم باشه به من ربطی نداره
-ای کاش میتونستم کمکت کنم
از وضعش خبر داشتم؛ بدتر از من بود.
-لازم نکرده. بعدشم، حقوقش انقدری هست که با یکی دو ماه دیگه کارکردن، کارم باهاشون تمومه.
-حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسشون هست که برای یه تی کش ساده انقدر حقوق میدن دیگه
صدایش را صاف کرد و پلاستیک میوه را دستم داد بعد تن صدایش را به مقدار قابل توجهی پایین آورد:
-میگن اونجا مواد پخش میکنن.
پقی زدم زیر خنده، طوری که مردم عجیب و غریب نگاهم کردند و چند نفری هم به تاسف سر تکان دادند:
-عزیزم....مثل اینکه یادت رفته ما کجا زندگی میکنیم! توی این شهرمواد که چیزی نیست، اگه کسیو جلوی چشمم بکشنم تعجب نمیکنم.
ده دلار به فروشنده دادم و دستی به موهایم کشیدم:
-فعلا باید سرم به کار خودم باشه و سریعتر پول دربیارم
صدایش غمگین شد:
-ای کاش منم روم میشد برگردم
لبخند تلخی زدم، نمیتوانستم کاری برایش بکنم. او به انتخاب خودش آمده بود اینجا، ولی حالا اینجا ماندن دقیقا چیزی نبود که دلش می خواست.
از پله های فروشگاه پایین آمدم و خواستم پشت سر شمیم بروم که با شنیدن صدای کلفت مردی از پشت سرم یک لحظه خشکم زد.
-گفتم همینقدر دارم
انگلیسی اش آنقدر دست و پا شکسته و صدایش آنقدر گرفته بود که به سختی میشد فهمید چه میگوید.
برگشتم و به معتاد داغانی که معلوم بود سر خودش نیست نگاه کردم داشت با یکی هم قماش خودش سر یک بطری نصفه بحث میکرد. مرد جوابش را با صدایی خفه داد، انگار دود توی گلویش گیر کرده بود:
-همین که هست.
-پرند؟
شمیم صدایم کرد، من هم شنیدم ولی از جایم تکان نخوردم، یخ زده بودم، سرجایم خشکم زده بود، می دانستم باید بروم ولی قبل از اینکه به خودم بیایم نگاهش روی من چرخید. آب دهانم را به سختی قورت دادم. چشمان گود افتاده اش را درشت کرد:
-یه جایی دیدمت!
شمیم دستم را گرفت و فحشی به مرد داد او هم نگاه مشکوکی بهم انداخت و رفت.
لحظه ای مکث کردم. امکان نداشت همان کسی که فکر میکردم باشد، اصلا مطمئن بودم که او نبود.
-پرند؟
-اومدم...اومدم
پشت سر شمیم راه افتادم.
ساعت حدودا هفت بود. برگشتم خانه، شام سوپ خوردم و بعد وقتی هوا تاریک تاریک شد سوار آخرین اتوبوس شدم، چون به عنوان یک انسان خوش شانس متولد شده بودم، لاستیک اتوبوس پنچر شد، پس کل مسیر باقی مانده را دویدم و حدودا پنج دقیقه دیر رسیدم که...مهم نبود.
به تابلوی نئونی و بزرگ کلاب خیره شدم:" رقص تا مرگ".....اسم خوبی برای یک کلاب نبود، ولی مثل اینکه مردم با من هم نظر نبودند. در عرض یک ماه درِ نصف کلاب ها کوچک و نوپای شهر تخته شد. فقط چون دهن به دهن بین مردم چرخید که این مکان جدید از همه جا بهتر است. برای آنهایی که میدانستند چرا سود خوبی داشت!


بیشتر بخوانید
4.5 از 5
بر اساس 183 رای
5
56%
4
39%
3
5%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان پرندگان مهاجر

  • ساغر

    0

    رمان فوق العاده زیبای بود، عالیی بود امیدوارم به چاپ برسه.

    ۱ هفته پیش
  • Roysa

    1

    فوق العاده بود ، گیج کنندگی و بزرگ نمایی نداشت و کاملا میشد تصور کرد تمامی اتفاق هارو ، خیلی خوشحالم که وقتم رو صرف خوندن اثر شما کردم ، بینهایت سپاسگزارم از ساخت همچین اثر فاخری❤️

    ۲ هفته پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    ممنون از شما و وقت باارزشتون

    ۲ هفته پیش
  • فرنوش

    0

    عالی بود خیلی خیلی خوب بود

    ۲ هفته پیش
  • کوروش میخوام

    2

    میگم شمام توجه کردین بعضی از رمانا شخصیت پسر زیادی شکست ناپذیره مثلا دوتا تیر میخوره هنوز بهوشه سر پاس با موضوعات خیلی خونسرد و عادی برخورد میکنه و خیلی چیزای دیگه ولی بنظرم تو این رمان کوروش خیلی طبیعی بود کل رمان توی کلیشه ها غرق نشده بود و یه بخش عظیمی از واقعیت های درونی و بیرونی زندگی بود عالیی

    ۴ هفته پیش
  • کوروش میخوام2

    0

    و اینکه شخصیت پرند خیلی سختی کشید ولی به اون آرامشی که حقش بود رسید.خلاصه نویسنده جون خیلی عالی نوشتی.ازت یه درخواستی دارم بهم یدونه کوروش بده منم مث پرند جای خواهرت🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    مرسی از اینکه خوندی💜 کوروش یه عالمه خاطرخواه داره🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    مرسی از نظرتت

    ۴ هفته پیش
  • ساعد

    0

    رمان فوق العاده ای بود اونجا که پرند مریض شد فک کردم قراره مثل رمان ماتیلدا درمان نشه و بمیره🥲🥲

    ۴ هفته پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    نه نمیتونستم بکشمش بچمو😭😭😭

    ۴ هفته پیش
  • شادی

    0

    خیلی رمان خوبی بود ولی کاش یه ذره روز های خوشی هم بود از اول رمان تا آخرش بدبختی بود

    ۴ هفته پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    این بیچاره ها هر دفعه با هم خندیدن بعدش دست جمعی گریه کردن🤣😭

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    1

    واقعا رمان قشنگی بود و خوشحالم که شخصیت اصلی نمرد و شخصیت کوروش را خیلی دوست داشتم ممنون از قلم زیباتون

    ۱ ماه پیش
  • Ayda

    1

    کاش اسپویل نمیکردین ادم دیگ ذوقی واسه خوندنش نداره

    ۱ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه زیباتون🩷🩷

    ۱ ماه پیش
  • ناهید

    1

    با احترام به قلم نویسنده عزیز من پرشهای زمانی مثلا چهارماه پیش،زمان حال،دوسال پیش ، یکسال پیش، سه سال پیش وامثال اینارو اصلا نمیپسندم چون معتقدم خواننده رو گیج میکنه پس بیشترازیه قسمت دیگه نخوندم بااینکه بخاطرزیادبودن نظرات مثبت دانلودش کرده بودم

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    ممنون از نطر صادقتون امیدوارم در رمان های بعدیاین مشکل رفع بشه

    ۲ ماه پیش
  • نونا

    1

    واقعا خیلی عالی بود. دلم یکدونه کوروش خواست 😂

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    کوروش عزیزم🌠

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    نویسنده جان اگه میخواست آخرش شخصیت اصلی رو بکشی واقعا نمیبخشیدمت. 🥺🥺

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    خوب شد نکشتم😭🤣

    ۲ ماه پیش
  • بهترین بود ❤️

    1

    کلمات برای زیبایی این رمان کافی نمی باشد ✨️🍓

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    2

    سلام خسته نباشی عزیزم عالی بود اصلا کسل کننده یا رو یه خط موازی نبود کاملا هیجانی بود بنظرم کار خوبی کردی ساعد و چهره منفی داستان معرفی کردی باعث شد مخاطب همش دنبال این باشه که شاهین کیه خلاصه دست مریزاد موفق باشی عزیزم 💜

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتیییی

    ۲ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    منم الان خواندن رمان تموم کردم خیلی عالی بود ممنون یکی از بهترین رمانهایی بود که خواندم ممنون

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    سلام من الان رمان رو تموم کردم واقعا عالی بود بی نهایت زیبا و هیجانی خسته نباشید نویسنده جان

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    عزیزم خیلی خوشحالم که دوست داشتی✨️

    ۲ ماه پیش
  • مدیسا

    2

    همین الان تمومش کردم،من کم پیش میاد نظرمو ارسال کنم واقعا عالی بود یکی از بهترین رمانای بود که خوندم و جدی یه پایان خوب حقشون بود دوسش داشتم ممنون از نویسنده ی خوبش 🍷🤗

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️