دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه پرندگان مهاجر اثر دینا قاسمی

رمان پرندگان مهاجر

  • زبان فارسی
  • 19.7K 👁
  • 174 ❤️
  • 198 💬

خلاصه رمان عاشقانه پرندگان مهاجر

پرند، دختر جوان و با استعدادی است که به دلیل هوش زیادش خیلی زود به دانشگاه رفته است و ناخواسته و با زور به جایی رسیده است که فرسخ ها از دیار خودش دور است، در حین تلاش های بیهوده اش برای برگشت، با کسی آشنا میشود که پایش را به داستان عجیبی باز میکند...مهمانی های بزرگ، مخدر ها، کازینو های بزرگ، آدم هایی که کشتن دیگران برایشان مثل آب خوردن است و....الماس؛ حال باید خواند و همراه شد با کسانی که در تلاشند تا سرنوشت را دور بزنند، از میدان های مین عبور کنند تا بلاخره به هدف برسند....باید همراه شد با پرندگان مهاجری که این بار میخواهند به خانه برگردند.

قسمتی از متن رمان پرندگان مهاجر

-.......
-وقتی باهات حرف میزنم بهم نگاه کن
بینیم را بالا کشیدم و بهش نگاه کردم:
-بابا، این یه چیز ساده‌ست، یه چیز معمول، بعدشم، مقصد که خیلی دور نیست! خرجشم که پای خودشونه. پدربزرگ...
-به پدربزرگ ربطی نداره! تو دختر منی نه اون!
خیالم کمی راحت شد.
لحظه ای سبیل جوگندمی اش را توی دستش چرخاند و خودکارش را درآورد. قلبم توی دهانم زد....رضایت نامه را با دست خط خاصش امضا کرد و جلویم گرفت. با ذوق جلو پریدم:
-وا....واقعا!
سرش را تکان داد و قبل از اینکه از دستش بگیرمش عقب کشیدش:
-هر روز، دوبار یه بار صبح و یه بار شب بهم زنگ میزنی. این کارو بکن خب؟
تند تند سرم را تکان دادم و برگه را از دستش قاپیدم بعد با سرعت از اتاقش خارج شدم.
-فاطی!
گوشی را قطع کرد. متعجب به گوشی نگاه کردم و دوباره تماس گرفتم:
-چرا قطع میکنی؟
-بابات قبول کرد نه؟
-به کوری چشم شما بله
صدایش پایین آمد:
-کی میخوان ببرنتون؟
به متن رضایت نامه نگاهی انداختم:
-سوم....میشه پنج روز دیگه
سکوت کرد. خیلی بیشتر از آنچه که انتظار داشتم، و سرانجام گفت:
-پرند، من اصلا حس خوبی ندارم.
با لج تلفن را قطع کردم و روی تخت انداختمش:
-به درک!
بعد خودم هم روی تخت افتادم و بشمار سه خوابم برد؛ برایم مهم نبود که شام نخورده بودم، در هر صورت دلم نمیخواست برگردم آن پایین.
..........................
زمان حال
شمیم اخم کرد:
-من چیزای خوبی راجع به اون کلابه نشنیدما، آوازه ش تو کل شهر پیچیده.
دو سه تا پیاز توی سبدم انداختم:
-فعلا مهم اینه که پول دربیارم تا بتونم یه گلی به سرم بگیرم و برگردم. تو این چند ماه هم چیز خاصی ندیدم.(معلومه که دیدم)! اگرم باشه به من ربطی نداره
-ای کاش میتونستم کمکت کنم
از وضعش خبر داشتم؛ بدتر از من بود.
-لازم نکرده. بعدشم، حقوقش انقدری هست که با یکی دو ماه دیگه کارکردن، کارم باهاشون تمومه.
-حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسشون هست که برای یه تی کش ساده انقدر حقوق میدن دیگه
صدایش را صاف کرد و پلاستیک میوه را دستم داد بعد تن صدایش را به مقدار قابل توجهی پایین آورد:
-میگن اونجا مواد پخش میکنن.
پقی زدم زیر خنده، طوری که مردم عجیب و غریب نگاهم کردند و چند نفری هم به تاسف سر تکان دادند:
-عزیزم....مثل اینکه یادت رفته ما کجا زندگی میکنیم! توی این شهرمواد که چیزی نیست، اگه کسیو جلوی چشمم بکشنم تعجب نمیکنم.
ده دلار به فروشنده دادم و دستی به موهایم کشیدم:
-فعلا باید سرم به کار خودم باشه و سریعتر پول دربیارم
صدایش غمگین شد:
-ای کاش منم روم میشد برگردم
لبخند تلخی زدم، نمیتوانستم کاری برایش بکنم. او به انتخاب خودش آمده بود اینجا، ولی حالا اینجا ماندن دقیقا چیزی نبود که دلش می خواست.
از پله های فروشگاه پایین آمدم و خواستم پشت سر شمیم بروم که با شنیدن صدای کلفت مردی از پشت سرم یک لحظه خشکم زد.
-گفتم همینقدر دارم
انگلیسی اش آنقدر دست و پا شکسته و صدایش آنقدر گرفته بود که به سختی میشد فهمید چه میگوید.
برگشتم و به معتاد داغانی که معلوم بود سر خودش نیست نگاه کردم داشت با یکی هم قماش خودش سر یک بطری نصفه بحث میکرد. مرد جوابش را با صدایی خفه داد، انگار دود توی گلویش گیر کرده بود:
-همین که هست.
-پرند؟
شمیم صدایم کرد، من هم شنیدم ولی از جایم تکان نخوردم، یخ زده بودم، سرجایم خشکم زده بود، می دانستم باید بروم ولی قبل از اینکه به خودم بیایم نگاهش روی من چرخید. آب دهانم را به سختی قورت دادم. چشمان گود افتاده اش را درشت کرد:
-یه جایی دیدمت!
شمیم دستم را گرفت و فحشی به مرد داد او هم نگاه مشکوکی بهم انداخت و رفت.
لحظه ای مکث کردم. امکان نداشت همان کسی که فکر میکردم باشد، اصلا مطمئن بودم که او نبود.
-پرند؟
-اومدم...اومدم
پشت سر شمیم راه افتادم.
ساعت حدودا هفت بود. برگشتم خانه، شام سوپ خوردم و بعد وقتی هوا تاریک تاریک شد سوار آخرین اتوبوس شدم، چون به عنوان یک انسان خوش شانس متولد شده بودم، لاستیک اتوبوس پنچر شد، پس کل مسیر باقی مانده را دویدم و حدودا پنج دقیقه دیر رسیدم که...مهم نبود.
به تابلوی نئونی و بزرگ کلاب خیره شدم:" رقص تا مرگ".....اسم خوبی برای یک کلاب نبود، ولی مثل اینکه مردم با من هم نظر نبودند. در عرض یک ماه درِ نصف کلاب ها کوچک و نوپای شهر تخته شد. فقط چون دهن به دهن بین مردم چرخید که این مکان جدید از همه جا بهتر است. برای آنهایی که میدانستند چرا سود خوبی داشت!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پرندگان مهاجر
  • فاطیما

    0

    منم الان خواندن رمان تموم کردم خیلی عالی بود ممنون یکی از بهترین رمانهایی بود که خواندم ممنون

    ۲ روز پیش
  • زینب

    0

    سلام خسته نباشی عزیزم عالی بود اصلا کسل کننده یا رو یه خط موازی نبود کاملا هیجانی بود بنظرم کار خوبی کردی ساعد و چهره منفی داستان معرفی کردی باعث شد مخاطب همش دنبال این باشه که شاهین کیه خلاصه دست مریزاد موفق باشی عزیزم 💜

    ۳ روز پیش
  • مریم

    0

    سلام من الان رمان رو تموم کردم واقعا عالی بود بی نهایت زیبا و هیجانی خسته نباشید نویسنده جان

    ۷ روز پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    عزیزم خیلی خوشحالم که دوست داشتی✨️

    ۶ روز پیش
  • مدیسا

    1

    همین الان تمومش کردم،من کم پیش میاد نظرمو ارسال کنم واقعا عالی بود یکی از بهترین رمانای بود که خوندم و جدی یه پایان خوب حقشون بود دوسش داشتم ممنون از نویسنده ی خوبش 🍷🤗

    ۱ هفته پیش
  • نسیم

    1

    خوشحالم که این رمان رو خوندم واقعا ازش لذت بردم

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    1

    خیلی خیلی عالی بود دوسش داشتم ولی دلم برای پرند خیلی سوخت خیلی سختی کشید و اون آرامش آخر حقش بود ممنون از نویسنده عزیز

    ۱ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    ممنون از شما که وقت با ارزشتون رو صرف کردید

    ۱ ماه پیش
  • مومنی

    0

    سلام.خدا قوت.من الان رمان رو تموم کردم.و خیلی جذاب بود .از خودن خسته نمیشدی.فقط آخر رمان همه چیزی زیادی جمع بندی و خلاصه بود ولی بازم ممنون که گنگ نذاشتی آخرشو.

    ۱ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتی✨️

    ۱ ماه پیش
  • محدثه

    0

    عالی بود😍و مرسی که پایان داستانت خوش بود

    ۱ ماه پیش
  • رمان خوان

    1

    رمان جذابیه.. هنوز پارت اولم ولی دوست دارم ادامش رو بخونم.. نویسنده قلم خوبی داره داستان هم روند منطقی داره آبکی نیست

    ۲ ماه پیش
  • شکوفه

    0

    واقعالذت بردم عالی بود.متفاوت وبی همتا

    ۲ ماه پیش
  • سمیه همدانی

    0

    عزیزم من نمیتونم به پشتیبانی پیام بدم البته پشتیبانیتونم پیدا نمیکنم تو صفحه

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    ببین توی قسمت اون زنگوله ی بالا میتونی پیام بدی

    ۲ ماه پیش
  • سمیه همدانی

    0

    عزیزم رمانت خعلی جالبه ولی برا من همه قسمتاش نیومد و نصفه موند

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    عزیزم یه بار دیگه دانلود کن و اگه درست نشد به پشتیبانی پیام بده

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    با تمام وجودم خوشحالم که شخصیت اصلی داستان زنده موند وگرنه تا چند وقت افسردگی می گرفتم 🤭 ممنون خانم نویسنده جان بابت رمان زیباتون 💜💜💜💜

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    قربون شما عزیزممم

    ۲ ماه پیش
  • ‌‌‌،

    0

    رمان واقعا جذابی بود، یعنی طوری نبود که آدم وقتی تمومش کرد به این فکر کنه که تایمش حیف شد. پرند شخصیت فوق العاده قوی ای بود و واقعا جالب بود فقط تنها ایراد رمان این بود که سرنوشت سیاوش و خانواده پدری پرند(پدربزرگ و..) اصلا معلوم نشد که چی شد

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    ممنون از شما عزیزم سیاوش رفت زندان و پدربزرگ آخر سر دست از سر پرند بیچاره برداشت

    ۲ ماه پیش
  • سمانه

    1

    خیلی ممنونم شخصیت اصلی داستان رو نکشتی اجازه دادی پایانش خوب تموم بشه

    ۲ ماه پیش
  • دینا قاسمی | نویسنده رمان

    خوشحالم که راضی بودیی

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!