نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت بیست و ششم :
معذب سرم رو پایین انداختم و با چنگال شروع به بازی کردم. از آدام خوشم میومد، آروم و با شخصیت و مهربون بود. مرغ رشته شده رو بالا آوردم و توی دهنم گذاشتم و به چشم های ابی رنگش خیره شدم.
-تو هنوز به من یه قهوه بدهکاری خانم بلو.
خجالت زده خنده ای روی لبم شکل گرفت و با صدای آرومی گفتم:
-خب راستش می خواستم که بیام اما یهویی موکلم درخواست ملاقات داد و مجبور شدم برم اونجا.
سرش رو تکون داد
لطفا صبر کنید...

دختر صحرا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
واقعا چرا وکیلش رو یک قربانی نمیبینه و می خواد همه چی رو حتی شده با یک سوال براش بگه ..نکنه یکی از قتل ها در ارتباط با بلو است؟