دوست داشتی؟
رمان چوخه بیوه ها از حدیث افشار مهر در دنیای رمان

رمان جوخه بیوه ها

  • زبان فارسی
  • 502.1K 👁
  • 2.3K ❤️
  • 3.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه جوخه بیوه ها

آوازه ی مخوف ترین دزد قرن توی کوچه پس کوچه های نیویورک پیچیده. شاه دزدی که هیچکس نه اسمی ازش می‌دونه و نه چهرشو میشناسه...مثل ذاتش چهرش هم‌ توی تاریکی غرقه و هرکسی قیافشو ببینه میمیره. اون کسیه که لقبش رعشه به تن خیلی ها انداخته. جز یک نفر! اریکا عضو شماره یک جوخه ی بیوه هاست، جوخه ای که تمام اعضاش گرد هم اومدن تا با هر ماموریت خطرناکی که بهشون میدن وارد میدون شن. اما ماموریت خطرناک اریکا، نزدیک شدن به شاه دزده تا ارزشمندترین الماس رو ازش بدزده...و اولین ماموریت اون شناسایی کردن شاه دزده!

پارت اول

قانون شماره ی یک:
هیچ وقت سازنده ات را فراموش نکن!
قانون شماره ی دو:
توی این جوخه، ضعیف بودن برابر با مرگه!
و در آخر:
عشق، بازندگیه.
------------
مقدمه:
می گویند همزمان با تجربه ی مرگ، تا هفت ثانیه مغز تمام خاطراتی که فرد طی سال های طولانی تجربه کرده مثل یک فیلم از پیش چشمش رد می شود. اما برای من این طور نبود، شاید چون شرارت درونم بیش تر از همه بود! لحظه به لحظه ی جیغ ها، درد ها و زخم هایی که خوردم پیش چشمم مثل یک اسلوموشن(صحنه آهسته) رد می شد و این بار حتی بیش تر از قبل یاد آوری این خاطرات درد داشت. اما قبل از این که بخواهم مرگ آهسته و پر دردم را مرور کنم، بر می گردیم به عقب به زمانی که چی شد تا به این سطل آشغال برسم و یکی از جان های هفت تاییم را از دست بدهم.
------------
فصل اول
"آشغال دونی"
نیویورک سال دو هزار و دوازده
نیمه شب
-کیفت رو به من بده آشغال!
با ترس کیفش را به سمتم گرفت و لرزان گفت:
-به مسیح قسمت می دم کاری بهم نداشته باشی.
پوزخندی زدم دست کثیف و سیاهم را جلو بردم کیف را گرفتم و گفتم:
-تا ببینم چه قدر توی این کیف پول نکبتی داری!
دستانش را در هوا گرفت و با لرز نگاهم می کرد. چشمانم را در کاسه چرخاندم اشاره ای به خیابان کردم و گفتم:
-کودن این جا باید فرار می کردی.
سریع سرش را تکان داد و پا به فرار گذاشت. اسکناس ها را بیرون کشیدم به دیوار تکیه دادم و زیر لب در حالی که می شمردم به موش کنار پایم نگاه کردم.
"اوه نه، شما نه باید این قدر عقب می رفتین که دقیق گذشته ی من رو بفهمید. یک ذره می ریم جلوتر."
کریسمس نیویورک، دو سال بعد
کلاه هودی ام را جلوتر کشیدم و میان مردم راه افتادم. توی شلوغی سال نو و همهمه ای که پیش آمده بود به راحتی می توانستم جیب همه را بزنم. چهار پنج شیش جیب دستمزد امشبم بود. با خوشحالی گوشه ی خیابان نشستم و یکی یکی کیف پول ها را باز کردم.
-این بدرد نمی خوره، آخه گدا فقط هشتاد سنت توی جیبت داری؟
کیف را گوشه ی تاریک کوچه انداختم و بعدی را باز کردم. لب و لوچه ام را جمع کردم و گفتم:
-هوم، بدک نیست!
اسکناس ها را توی جیبم گذاشتم و کیف را پرتاب کردم. خم شدم از توی سطل آشغال دنبال غذا گشتن اما هیچی پیدا نمی کردم. با کلافگی روی زمین نشستم و به آستین های بافت کهنه و کثیفم نگاه کردم. حالا باید از کجا غذا پیدا می کردم؟ صدای گریه ی بچه ای به گوش رسید و پشت بندش مادرش گفت:
-اه اگه نخوریش دیگه هیچی نصیبت نمی شه.
و بچه با لجبازی و صورتی که از گریه سرخ شده بود ساندویچ را روی زمین زد. آب از لب و لوچه ام آویزان شد. دستش را گرفت و کشان کشان از خیابان دورش کرد. روی دست و پا راه افتادم و به سمت ساندویچ رفتم با چشمانی در حال درخشش ساندویچ کالباس خوش بو را برداشتم. حتی قیافه اش وسوسه ام می کرد سالم و تمیز بود! بعد از مدت ها غذایی گیرم آمد که این قدر کامل و خوشمزه باشد. ای بچه ی نسناس ناسپاس! با ولع گاز زدم و چشمانم را بستم. به محض این که چشمانم را باز کردم متوجه ی شخصی شدم که گوشه ی خیابان در تاریکی در حال تماشایم بود. فکم از حرکت افتاد و با سری به زیر چشمانم را ریز کردم تا شخص مقابل را ببینم. اما چرخید و در تاریکی خیابان محو شد. شانه هایم را بالا انداختم و به لذت کم یابم ادامه دادم. کاغذ ساندویچ را گوشه ای پرت کردم و برای خواب به پارک همیشگی رفتم. با دیدن مردی که نیمکت من را پر کرده بود از عصبانیت سرخ شدم. جلو رفتم لگدی به پایش زدم و گفتم:
-هوی مرتیکه از جای من بلند شو این نیمکت منه.
چشمانش را باز کرد و با ریش های بلند جوگندمی اش نگاهم کرد. پرخاشانه گفت:
-برو دنبال کارت.
به بینی ام چینی دادم وقتی عصبانی می شدم چنین حالتی بهم دست می داد. با خشم گفتم:
-واسه من قلدر بازی در نیار، یا بلند می شی یا با این سنگ سرت رو می شکونم.
خم شدم از روی زمین آسفالت سنگی برداشتم چشمانش را باز کرد تا حرفی بزند اما با دیدن دست پر من حرف در دهانش ماسید و از جا پرید. در حالی که با دو دور می شد داد زد:
-روانی گدا.
از ته دل داد زدم:
-پس خودت چی هستی ولگرد؟
دیگ به دیگ می گفت رویت سیاه! هر دو لقبی را به یکدیگر نسبت دادیم که خارج از شخصیت خودمان نبود. پیراهنم را از تن درآوردم و زیر سرم گذاشتم دراز کشیدم و به آسمان پر ستاره نگاه کردم. در این سرمای جانسوز کریسمس تنها یک لایه ی نازک بافت قدیمی و کهنه ای تنم بود. اگر همین بافت را از مغازه نمی دزدیدم هیچ لباسی نداشتم که تن کنم. وقتی مردک روانی از خانه بیرونم انداخت حتی یک دلار هم نصیب حال زارم نکرد. با لباس هایی که تنم بود روانه ی شهر شلوغ نیویورک شدم. این شلوغی برای من سود زیادی داشت، اول این که وقتی از اون شهر کوچک بیرون رفتم(البته بیرون انداخته شدم) به این شهر جدید پناه آوردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان جوخه بیوه ها
  • جیسون🌚

    در پارت 1440

    خیلی عالی بود رمانت بینظیر بود هرچقدر بگم کم گفتم هرچقدر جلو می رفت جذابتر هیجانی تر میشد 😍❤️ قصه به سر رسید ولی آخر این دوتا آدم نشدن 😂

    ۱ هفته پیش
  • Rosa

    در پارت 1440

    خیلی قشنگ بود حدیث جون مرسی از قلم زیبات🍓🫂✨

    ۴ هفته پیش
  • Rosa

    در پارت 1380

    چقدر خره این دختر

    ۴ هفته پیش
  • Rosa

    در پارت 1360

    من ک میدونم از مایکل خوش اومده

    ۴ هفته پیش
  • Rosa

    در پارت 1340

    ناموسا حس میکنم تاجه

    ۴ هفته پیش
  • رُمان‌باز

    در پارت 1440

    اصلا هرچی بگم کم گفتم ، خدااااییی خفن بود و بی نظیر دمت گرم خانم افشارمهر

    ۱ ماه پیش
  • رُمان‌باز

    در پارت 251

    پارت ۲۵ به وحشتناک ترین حالت ممکن خفننننن بوددددددددددد

    ۱ ماه پیش
  • رُمان‌باز

    در پارت 60

    پارت ۶ تا قایم کردن چاقو بعد یهو پرش میخوره به اینکه پشت سر مرد رفت تو اتاق کنفرانس!! چیشد یهو

    ۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    احتمالا پارتا اینجا قاطی شدن مثلا یکی دوتا جا افتاد شرمنده عزیزم❤️

    ۱ ماه پیش
  • زری

    در پارت 1440

    مثل همیشه عالییی ✨

    ۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    🥹😍

    ۱ ماه پیش
  • حامی جیسون

    در پارت 1251

    جمله اخر،🤣🤣🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • نهان

    در پارت 1244

    بنظرم اون که تو پارتیا با دخترا لاس میزد خود جرج بود حالا یه ماسک ام زده بود چون دو قلو آن شبیه ان به اریکا گفته جیسونه

    ۴ ماه پیش
  • حامی جیسون

    در پارت 1240

    دقیقااااااا

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 1121

    همی امشب همو میبینن

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 1101

    انقدر ذوق میکنم وقتی حدسام درستن😭🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 1071

    دیدی گفتمممم به بهههه

    ۲ ماه پیش
  • syt

    در پارت 861

    دوم: ینی توی غرب ولنگار هم کسی برای رابطه ازدواج میکنه؟ وقتی میتونه چندین تا فا*.ح*.شه داشته باشه چرا باید ازدواج بکنه تا با نصف اموالش ریسک کنه؟ حتی میتونست *** کنه بعدم به پلیس رشوه بده

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    اگه با منطق شما کشور بسازن همه اونجا رو ترک میکنن که😂 بعد اینهمه ازدواج میکنن اگه به این بود که هیچکس ازدواج نمی‌کرد.

    ۲ سال پیش
  • Rosa

    در پارت 860

    برو مغزتو بشور عزیزم خواهش میکنم😐

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟