خلاصه رمان عاشقانه جوخه بیوه ها
آوازه ی مخوف ترین دزد قرن توی کوچه پس کوچه های نیویورک پیچیده. شاه دزدی که هیچکس نه اسمی ازش میدونه و نه چهرشو میشناسه...مثل ذاتش چهرش هم توی تاریکی غرقه و هرکسی قیافشو ببینه میمیره. اون کسیه که لقبش رعشه به تن خیلی ها انداخته. جز یک نفر! اریکا عضو شماره یک جوخه ی بیوه هاست، جوخه ای که تمام اعضاش گرد هم اومدن تا با هر ماموریت خطرناکی که بهشون میدن وارد میدون شن. اما ماموریت خطرناک اریکا، نزدیک شدن به شاه دزده تا ارزشمندترین الماس رو ازش بدزده...و اولین ماموریت اون شناسایی کردن شاه دزده!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 144
پوزخندی روی لبم نشست و گفتم: -چیه؟ فکر کردی می ذارم به همین راحتی در بری؟ مایکل توی ماشین نشسته بود و چند لحظه سرش رو توی لپتاپ کرد. جرج با عصبانیت خواست سمتم بیاد که نرسیده بهم دستش رو گرفتم پشتم رو بهش کردم دستش رو از روی شونم رد کردم و از بازو جوری گرفتمش و توی هوا زدمش زمین که صدای شکستن ا...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 143
-از همون اول مال تو بود. اریکا...تو یه الماسی که از دل کوه پیدات کردم! -واای باورم نمی شه. از جا بلند شد و گفت: -می خوام یه شعبده بازی برات برم که قبلا همه رو باهاش متحیر می کردم. یه پارچه ی قرمز بلند برداشت و توی هوا گرفت تا هم اندازه ی قدش بشه. با هیجان در حالیکه روی مبل لم داده بودم ب...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 142
از کنارش با زانوهای سست رد شدم. دلم اون بوی عطر تنش رو می خواست. اون بوی عطری که وقتی روی کمرش می نشستم تا شنا بره به مشمام می رسید. اون بویی که وقتی کنارش می خوابیدم و بغلش می کردم بینیم رو پر می کرد. خدایا من جیسون رو می خوام! هق هق گریه ام به گوش همه ی افراد خونه رسید. نگهبان ها و نوچه ها ...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان جوخه بیوه ها - پارت 141
صدای داد جیسون بلند شد: -درگیر بازیاش نشو، گول نخوری! اما قبل از این که بهش برسم خیره به من لگدی محکم به صندوق زد و توی هوا پرت شد. صدای پخش شدن آب خبر از سقوط به اعماق رودخونه رو می داد. مثل وحشیا شدم عقلم رو از دست دادم وقتی بهش رسیدم می خواستم سر و صورتش رو با مشت و لگد پایین بیارم چند ...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
Rosa
در پارت 1440خیلی قشنگ بود حدیث جون مرسی از قلم زیبات🍓🫂✨
۴ هفته پیشRosa
در پارت 1380چقدر خره این دختر
۴ هفته پیشRosa
در پارت 1360من ک میدونم از مایکل خوش اومده
۴ هفته پیشRosa
در پارت 1340ناموسا حس میکنم تاجه
۴ هفته پیشرُمانباز
در پارت 1440اصلا هرچی بگم کم گفتم ، خدااااییی خفن بود و بی نظیر دمت گرم خانم افشارمهر
۱ ماه پیشرُمانباز
در پارت 251پارت ۲۵ به وحشتناک ترین حالت ممکن خفننننن بوددددددددددد
۱ ماه پیشرُمانباز
در پارت 60پارت ۶ تا قایم کردن چاقو بعد یهو پرش میخوره به اینکه پشت سر مرد رفت تو اتاق کنفرانس!! چیشد یهو
۱ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
احتمالا پارتا اینجا قاطی شدن مثلا یکی دوتا جا افتاد شرمنده عزیزم❤️
۱ ماه پیشزری
در پارت 1440مثل همیشه عالییی ✨
۱ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥹😍
۱ ماه پیشحامی جیسون
در پارت 1251جمله اخر،🤣🤣🤣🤣🤣
۲ ماه پیشنهان
در پارت 1244بنظرم اون که تو پارتیا با دخترا لاس میزد خود جرج بود حالا یه ماسک ام زده بود چون دو قلو آن شبیه ان به اریکا گفته جیسونه
۴ ماه پیشحامی جیسون
در پارت 1240دقیقااااااا
۲ ماه پیشRosa
در پارت 1121همی امشب همو میبینن
۲ ماه پیشRosa
در پارت 1101انقدر ذوق میکنم وقتی حدسام درستن😭🤣🤣
۲ ماه پیشRosa
در پارت 1071دیدی گفتمممم به بهههه
۲ ماه پیشsyt
در پارت 861دوم: ینی توی غرب ولنگار هم کسی برای رابطه ازدواج میکنه؟ وقتی میتونه چندین تا فا*.ح*.شه داشته باشه چرا باید ازدواج بکنه تا با نصف اموالش ریسک کنه؟ حتی میتونست *** کنه بعدم به پلیس رشوه بده
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
اگه با منطق شما کشور بسازن همه اونجا رو ترک میکنن که😂 بعد اینهمه ازدواج میکنن اگه به این بود که هیچکس ازدواج نمیکرد.
۲ سال پیشRosa
در پارت 860برو مغزتو بشور عزیزم خواهش میکنم😐
۲ ماه پیش

جیسون🌚
در پارت 1440خیلی عالی بود رمانت بینظیر بود هرچقدر بگم کم گفتم هرچقدر جلو می رفت جذابتر هیجانی تر میشد 😍❤️ قصه به سر رسید ولی آخر این دوتا آدم نشدن 😂