خلاصه رمان :
هیچکس نمیدونه، در دل تاریک ترین جنگل این شهر قبرستونی نهفته مدفون شده! قبرستونی که سالیان ساله دوشیزه های زیادی رو به خودش جذب و قربانی میکنه... قصه ی ما قصه ی یه دختر بازندست دختری که توی رویاهای خودش سیر میکنه و این مسیر اون رو به اون قبرستون میکشونه برای نوشتن خاطرات و رویاهاش تکیه بر قبری میزنه که زندان مردی ستمگر از دنیای دراگونیاست. حالا...تنها کسی که قادر به باز کردن قفل زندان اون پادشاه سنگیه لارا، قهرمان قصه ی لرد تاریکیست.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان لرد تاریکی - پارت 85
وقتی که ایزاکین به قصر برگشت سکوت و خلوتی اتاق و سالن به او فشار می آورد. دائم تصور می کرد که اگر لارا بود، قصر را صدای خنده ها و شیطنت های او همه جا را پر می کرد. اگر لارا بود...زندگیاش اینقدر سخت و غم انگیز نمی شد. باز هم با یاد او چنگال های بغض گلویش را زخمی کرد. بارها صدایش کرد، صدایش کرد تا...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 84
مدوسا مثل یک حیوان گرسنه و با ولع سریع خودش را روی زمین کشید و زبونش را روی خون به حرکت در آورد. ایزاکین روی یک زانو خم شد و یک دستش را به شمشیر گرفته بود و درچهار انگشتش را توی خون فرو کرد و به آن لیسی زد. چشمانش ناخودآگاه مثل نور روشن شدند و حس خنکی و بازگشت به او دست داد. نور بنفشی در خونش غلت...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 83
گردنبند را توی گردنم آویزان کردم و نفس پر حرصی کشیدم. صدای لکس من را از توی افکار شومم بیرون کشاند: -همگی جمع بشید، خبر مهمی داریم. از روی زمین بلند شدم و با عجله خورده شیشه های جام را زیر خاک پنهان کردم. از روی زمین بلند شدم نفس عمیقی کشیدم تا از آشفتگی چهره ام کم کنم و با خونسردی تصنعی به جم...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان لرد تاریکی - پارت 82
همانطور که متحیر به لبه ی دریاچه نزدیک می شدم با صدای آرامی گفتم: -چه شکلیه؟ دقیقا کجاست؟ -شبیه یه جامه سیاه شیشه ای که درونش خون قرمزی حبس شده. مابین پایه و شیشه و کل جام. وقتی ببینیش باور کن کاری می کنه که باعث شی هیچوقت فراموشش نکنی. اولین غاری که از سمت راست ببینی زیر آب، اونجاست. به سمتش ...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عزیزم 🥺❤️
۱ هفته پیش...
در پارت 840من اولین باره برای یه رمان گریه میکنم اشکام بند نمیاد لعنتی
۱ هفته پیشسمی
0چرا برنامه رو آپ دیت کردم بعضی داستاناکه افلاین بود الان آنلاین شده مثل همین لرد تاریکی من خوندمش آنلاین نبود عجبا
۱ هفته پیشفاطمه
در پارت 850عالی بود در این روز هایی غمگینم خیلی به دلم نشست خدافظ لارا خدافظ ایزاکین😭🥹 و سلام به حدیث جان با رمان بعدی🌹
۲ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
خوش اومدی🩷🥹
۲ هفته پیشنرگسم
در پارت 270چرا یهویی باید خون بالا بیاره کو دلیل؟
۶ ماه پیشتوتفرنگی
در پارت 270عزیزم لارا که خون بالا نیاورد فقط تو تو آب دید اون زنیکه گرنشو قطع کرده خون میومد
۲ هفته پیشتوتفرنگی
در پارت 240قبل اینکه این پارت رو بخونم یادم رفت پارت قبل بگم عاشق ون قسمتی شدم که لارا گفت باید یه کتاب درباره اینکه هرگاوی رو نپرستید این برای کسانی که عاشق میشن خیلی صدق میکنه
۲ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😂😂🤝🏻❤️
۲ هفته پیشتوتفرنگی
در پارت 260داداش حاچیدم به خودم اون دیگه چه هیولای بود رمانت عالیه
۲ هفته پیشتوتفرنگی
در پارت 120رمانت خیلی قشنگه اونجا که نوشته بودی برف همه جارو پوشوند یاد این افتادم که لارا از برف متنفره
۲ هفته پیشسارا
در پارت 850اینو یادم رفت بگم که گذاشتن آهنگ بسیار ایده جذابی بود ممنونمم
۳ هفته پیشسارا
در پارت 850سلام عزی دلم،من معمولا با رمان گریه نمیکنم ولی با پارتای آخر این رمان داشتم عرمیزدمم.واقعا فوق العاده خیلی دمت گرم و خسته نباشی.خیلی قشنگ و لذت بخش بود یه لحظه هم نمیتونستم بهش فکر نکنم.خیلی ازت ممنونم و امیدوارم بهترین ها برات رقم بخوره و مثل لارا هیچوقت امیدتو از دست ندی.تشکرفراوان بهترینم.
۳ هفته پیشطوفان
در پارت 850خدااااااااااااااااا من مردم سر این پارت و دوپارت قبلی قلمت مانا دختر عالیییییییییی بودیییی جونم همیشه اینجوری بنویس و مارو غافلگیر کن دورت بگردم من آخه😘😘😘😘🤍🌑🤍🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🖤🌑🖤🌑🖤🌑🌑🖤🌑🖤🌑🖤🌑🖤🌑
۴ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
خداروشکر نکشتیم 😂
۴ ماه پیشطوفان
در پارت 850حدیث جونمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنم سلاللالاللاالالالالاللااللااللمم دختر چطوری خوبی خیلی دلم برات تنگ شده بود گفتم بیام بهت یه تکس بدم خوبی چه خبر عجقمثمقمقممقمقمقم. جواب ندی کشتمت خونت حلال 😂🔪👻🔪👻🔪👻🔪👻🔪👻🔪👻⚰️⚰️⚰️⚰️
۱ ماه پیشبهار
در پارت 850سلام من رمان های زیادی خوندم ولی بی هیچ تردیدی میتونم بگم این فوق والعاده ترین رمانی بود ک خودنده بودم موقع خوندنش انگار کنارشون بودم اخراش ینی پارت ۸۴ خیلی ناراحت بودم انگار ک بدنم میلرزید واسه پایانش ک نکنه لارا و ایزاکین همدیگرو نبینن واقعا ممنونم ک همچین پایان خوشی واسش نوشتین خیلی خوب بود ♡
۱ ماه پیشsheyda
0زین نمردکه؟
۲ ماه پیشنگار
در پارت 420واو پس ایزاکین جون میخواد بگه من اومدم خوش اومدم من آخر سر از کار این در نیاوردم میخواد بدونن که اومده یا نه؟یه بار میگه آره یه بار میگه نه واقعا نمی دونم چطور میتونم این رمان رو پیش بینی کنم حدیث خیلی خوب بود مرسی ازت عسیسم 💙💙💙💙
۳ ماه پیشنگار
در پارت 410و اینک ایزاکین لرد تاریکی وارد میشود واییی چقدر سخته آدم اینجوری حرف بزنه منظور رو بچسبید که ایزاکین فکر کنم جو گیر شد میخواد همه رو بکشه نه بدون شوخی فکر کنم الان بره بزنه بکشتشون واییی حدیث جونم خیلی خوب بود مرسی عزیزم 💙💙💙💙
۳ ماه پیش

...
در پارت 850حدیث خیلی قشنگ بود ممنونم که همچین رمانی رو نوشتی