دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان تخیلی, رمان هیجانی, رمان لرد تاریکی,  نویسنده حدیث افشارمهر , دنیای رمان

رمان لرد تاریکی

  • زبان فارسی
  • 371.5K 👁
  • 2.2K ❤️
  • 2.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

هیچکس نمیدونه، در دل تاریک ترین جنگل این شهر قبرستونی نهفته مدفون شده! قبرستونی که سالیان ساله دوشیزه های زیادی رو به خودش جذب و قربانی میکنه... قصه ی ما قصه ی یه دختر بازندست دختری که توی رویاهای خودش سیر میکنه و این مسیر اون رو به اون قبرستون میکشونه برای نوشتن خاطرات و رویاهاش تکیه بر قبری میزنه که زندان مردی ستمگر از دنیای دراگونیاست. حالا...تنها کسی که قادر به باز کردن قفل زندان اون پادشاه سنگیه لارا، قهرمان قصه ی لرد تاریکیست.

پارت اول

برای تویی که این کتاب را می خوانی، شاید نفر بعدی که منتخب می شد تا به سرزمین دراگونیا دعوت شود خود تو باشی!
-------
همه چیز از یک قطره خون شروع شد!
مقدمه:
لارا، هیچ چیز توی این دنیای سحرآمیز و جادویی دروغ نیست! پس قصه ی پریان رو باور کن.
این جمله ای بود که مادرم هر شب با صدای مهربانش توی گوشم زمزمه می کرد. وقتی که داستان جک و لوبیای سحر آمیز را می خواند و من مثل همیشه می پرسیدم:
-ولی چرا من لوبیایی ندارم که من رو به هرچیزی که می خوام برسونه؟
و اون با لبخند مهربانش من را به دنیا امیدوار می کرد. همه ی ما وقتی بچه بودیم با جادو و جادوگر باور داشتیم، قصه ی پریان و شنل قرمزی! و آرزو می کردم که کاش هیچ وقت دنیای تلخ واقعی رو نمی شناختم. اما چیزی سال ها بعد از مرگ اون من با واقعیت دنیا رو به رو شدم، چیزی که همیشه از آن فراری بودیم.
اما بعد از مرگ مامان صدایش همیشه توی گوشم ماند و من را به دنیای درخشان امیدوار نگه می داشت؛ برخلاف همه ی کسایی که بزرگ شدند رشد کردند و هیچ رویای بچگانه ای را باور نداشتند. اما من همیشه به قصه ها و سرزمین پریان وفادار ماندم. و اعتقاد داشتیم که سرنوشت، در انتظار همه ی ماست! با قصه های متفاوت متولد می شیم و با عشق زندگی می کنیم.
اما تلخی دنیا من را به چنگال خود اسیر کرد درست وقتی که فقط نه سال سن داشتم با جهان تلخ واقعی آشنا شدم، وقتی که شب برفی فرا رسید! هیچ وقت مثل آن شب، برف ترسناک و زشت نبود. چون مادرم توی تخت سرفه های خونین می زد و نفس های آخرش را می کشید. ذره ای برف سپید از چکمه های پشمی‌ام روی زمین و کنار تخت ریخته بود وقتی دستش آویزان شد قطرات خون از لای انگشت های‌ش روی برف ها چکید و مثل لو سرخشان کرد.
با چشمان بی حال و صورت رنگ پریده‌ش دستم را گرفت، جدی و با صدای خش دارش گفت:
-لارا، هیچ وقت به تلخی دنیا پی نبر، توی دنیای خودت بمون! افسانه ها واقعین و خوشبختی همیشه پایان قصه ی همگی ماست.
صدای هو هو باد و در و پنجره هایی که محکم به همدیگر می کوبیدن بلند شد. صورتم از گریه جمع شده بود و صدای هق هق های ریزم میان هیاهوی طوفان بیرون درهم آمیخته شد. چشم های‌ش درشت عسلی رنگش پر از امید بود و خیره به من بی حرکت ماند. مشتش که روی تخت بود باز شد و دستمال های قرمز نمایان شدند. حالا دیگر صدای نفس های‌ش هم به گوشم نمی رسید و خنجری زهرآلود قلب کوچکم را درید.
---------
قسمت اول
یک دختر بازنده!
2012
با فرو ریختن آشغال های موز و ساندویچ های گندیده روی سرم از دنیای خیالیم بیرون آمدم و دستم با قلم خشک شد. صدای قهقه های گروه دخترانه ی منفور ها که قلدر های سرسخت دبیرستان بودن توی دستشویی پیچید. دستم را بالا آوردم تکه موز را از لای موهای شکلاتی رنگ‌م بیرون کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
-باز هم اومدن تا قلدری کنن.
-عا نشنیدیم چی گفتی لارا بلک؟
نفسم را در سینه حبس کردم هر حرفی باعث یک درگیری بدتر می شد پس سکوت کردم و سرم را به زیر انداختم. با لگدی که یکی از آن ها به در انداخت از جا پریدم و صدای جیغم را مابین ساق دستم خفه کردم.
-بیا بیرون بازنده!
نفس زنان سریع دفترم را زیر پیراهنم مخفی کردم و خودکارم را توی جیبم گذاشتم. بار دیگر لگد محکمی به درکوبیدن و من با دستانی لرزان از روی توالت بلند شدم و به سمت در رفتم. صدای قهقه های مسخره‌شان لحظه ای قطع نمی شد و مسخرم می کردند.
-دیدین گفتم می ترسه که درو باز نمی کنه؟
-آره احمق قایم شده.
-آخی بچه کوچولو.
دست های لرزانم را دور دستگیره ی در انداختم و با یک هول کوچک باز کردم. صدای تاپ تاپ قلبم گوش هایم را کر کرده بود. میان تمام احساس ترسم کمی شجاعت به خرج دادم که...
از شوکی که بهم وارد شد سیخ شده از حرکت ایستادم و چشمان و دهانم به یک اندازه باز شد. این بار سطل یخ و تخم مرغ روی سرم خالی شد و به قدری سرد و لزج بود که عملا مثل یک مجسمه ی مومیایی شده بودم.
کیتی موبایل دکمه ای طوسی رنگش را بالا گرفت و درحالیکه با خنده آدامس می جویید از این صحنه ی کریه و چندش فیلم گرفت. دهانش را باز کرد و لب هایش را بهم مالید تا برق رژ صورتی رنگش بیش تر شود. دست به کمر شد و خیره به موبایل گفت:
-عا این امشب می ره توی فیسبوک من حیفه که فقط ما از این صحنه لذت ببریم.
هر چهار نفرشان دست به کمر شدند و با چشم غره نگاهم کردند. سر به زیر دستم را مورب روی شکمم گذاشته بودم تا خیسی و لزجی تخم مرغ ها و آب به دفترچه ی ارزشمندم نفوذ نکند.
نگاه امیلی روی شکمم خیره شد مشتم را جمع کردم و چشم هایم را دزدیدم انگشت اشاره‌ش را به سمتم گرفت و داد زد:

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان لرد تاریکی

  • ...

    در پارت 850

    حدیث خیلی قشنگ بود ممنونم که همچین رمانی رو نوشتی

    ۱ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزم 🥺❤️

    ۱ هفته پیش
  • ...

    در پارت 840

    من اولین باره برای یه رمان گریه میکنم اشکام بند نمیاد لعنتی

    ۱ هفته پیش
  • سمی

    0

    چرا برنامه رو آپ دیت کردم بعضی داستاناکه افلاین بود الان آنلاین شده مثل همین لرد تاریکی من خوندمش آنلاین نبود عجبا

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه

    در پارت 850

    عالی بود در این روز هایی غمگینم خیلی به دلم نشست خدافظ لارا خدافظ ایزاکین😭🥹 و سلام به حدیث جان با رمان بعدی🌹

    ۲ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    خوش اومدی🩷🥹

    ۲ هفته پیش
  • نرگسم

    در پارت 270

    چرا یهویی باید خون بالا بیاره کو دلیل؟

    ۶ ماه پیش
  • توت‌فرنگی

    در پارت 270

    عزیزم لارا که خون بالا نیاورد فقط تو تو آب دید اون زنیکه گرنشو قطع کرده خون میومد

    ۲ هفته پیش
  • توت‌فرنگی

    در پارت 240

    قبل اینکه این پارت رو بخونم یادم رفت پارت قبل بگم عاشق ون قسمتی شدم که لارا گفت باید یه کتاب درباره اینکه هرگاوی رو نپرستید این برای کسانی که عاشق میشن خیلی صدق میکنه

    ۲ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂🤝🏻❤️

    ۲ هفته پیش
  • توت‌فرنگی

    در پارت 260

    داداش حاچیدم به خودم اون دیگه چه هیولای بود رمانت عالیه

    ۲ هفته پیش
  • توت‌فرنگی

    در پارت 120

    رمانت خیلی قشنگه اونجا که نوشته بودی برف همه جارو پوشوند یاد این افتادم که لارا از برف متنفره

    ۲ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 850

    اینو یادم رفت بگم که گذاشتن آهنگ بسیار ایده جذابی بود ممنونمم

    ۳ هفته پیش
  • سارا

    در پارت 850

    سلام عزی دلم،من معمولا با رمان گریه نمیکنم ولی با پارتای آخر این رمان داشتم عرمیزدمم.واقعا فوق العاده خیلی دمت گرم و خسته نباشی.خیلی قشنگ و لذت بخش بود یه لحظه هم نمیتونستم بهش فکر نکنم.خیلی ازت ممنونم و امیدوارم بهترین ها برات رقم بخوره و مثل لارا هیچوقت امیدتو از دست ندی.تشکرفراوان بهترینم.

    ۳ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 850

    خدااااااااااااااااا من مردم سر این پارت و دوپارت قبلی قلمت مانا دختر عالیییییییییی بودیییی جونم همیشه اینجوری بنویس و مارو غافلگیر کن دورت بگردم من آخه😘😘😘😘🤍🌑🤍🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🌑🤍🖤🌑🖤🌑🖤🌑🌑🖤🌑🖤🌑🖤🌑🖤🌑

    ۴ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    خداروشکر نکشتیم 😂

    ۴ ماه پیش
  • طوفان

    در پارت 850

    حدیث جونمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنم سلاللالاللاالالالالاللااللااللمم دختر چطوری خوبی خیلی دلم برات تنگ شده بود گفتم بیام بهت یه تکس بدم خوبی چه خبر عجقمثمقمقممقمقمقم. جواب ندی کشتمت خونت حلال 😂🔪👻🔪👻🔪👻🔪👻🔪👻🔪👻⚰️⚰️⚰️⚰️

    ۱ ماه پیش
  • بهار

    در پارت 850

    سلام من رمان های زیادی خوندم ولی بی هیچ تردیدی میتونم بگم این فوق والعاده ترین رمانی بود ک خودنده بودم موقع خوندنش انگار کنارشون بودم اخراش ینی پارت ۸۴ خیلی ناراحت بودم انگار ک بدنم میلرزید واسه پایانش ک نکنه لارا و ایزاکین همدیگرو نبینن واقعا ممنونم ک همچین پایان خوشی واسش نوشتین خیلی خوب بود ♡

    ۱ ماه پیش
  • sheyda

    0

    زین نمردکه؟

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 420

    واو پس ایزاکین جون میخواد بگه من اومدم خوش اومدم من آخر سر از کار این در نیاوردم میخواد بدونن که اومده یا نه؟یه بار میگه آره یه بار میگه نه واقعا نمی دونم چطور میتونم این رمان رو پیش بینی کنم حدیث خیلی خوب بود مرسی ازت عسیسم 💙💙💙💙

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 410

    و اینک ایزاکین لرد تاریکی وارد میشود واییی چقدر سخته آدم اینجوری حرف بزنه منظور رو بچسبید که ایزاکین فکر کنم جو گیر شد میخواد همه رو بکشه نه بدون شوخی فکر کنم الان بره بزنه بکشتشون واییی حدیث جونم خیلی خوب بود مرسی عزیزم 💙💙💙💙

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️