دوست داشتی؟
رمان عاشقانه منفی چهار از مرجان فریدی دنیای رمان

رمان منفی چهار (4-)

  • زبان فارسی
  • 451.8K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 921 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز منفی چهار (4-)

زندگی بازی های زیادی برای آدم های مختلف داره، مامان همیشه میگه سرنوشت دست خداست... به این باور دارم...اما به اینم باور دارم ک من نقش موثری رو سرنوشتم داشتم. این قصه فقط قصه من نیست... ما چهار نفریم...چهار تا منفی. هیچ احساس مثبتی بینمون وجود نداره و تا حدودی از هم متنفریم. اما منفی در منفی؟ بیاید از اولش شروع کنیم...از اول اول... چهار شخصیت.... غرق دنیای خودشون... غرق اهداف خودشون... متنفر از هم... چهار تا شخصیت متفاوت دو خواهر نا تنی از قضا خبر نگار که باید برای برگشت به شغل مورد علاقشون تلاش کنن... باید بهترین خبر شهر و پیدا کنن... اما ایا با وجود نفرت و لج بازی هاشون با وجود منفی ترین و لجوج ترین های سیاره در مقابلشون...این کار راحته؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

پارت 1 تا 4 به عنوان عیارسنج رمان قرار داده شده است. پارت های بعدی فقط در صورت عضویت به شما نمایش داده میشود.
«بـــــــه نـــــام خـــدا»
زندگی بازی های زیادی برای آدم های مختلف داره، مامان همیشه میگه سرنوشت دست خداست...
به این باور دارم...اما به اینم باور دارم ک من نقش موثری رو سرنوشتم داشتم.
این قصه فقط قصه من نیست...
ما چهار نفریم...چهار تا منفی.
هیچ احساس مثبتی بینمون وجود نداره
و تا حدودی از هم متنفریم.
اما منفی در منفی؟
بیاید از اولش شروع کنیم...از اول اول...
با بهت به چشمای روشنش زل زدم و گفتم:
-من برای این که این جا بتونم کار کنم از خودمم گذشتم!
آیلی با نیشخند زیر لبی گفت:
-یه جور میگه از خودم گذشتم انگار شوهرش ولش کرده جوونیش و خرج بزرگ کردن بچه هاش کرده.
با اخم برگشتم و بهش چشم غره رفتم و رئیس دست به جیب نگاهمون کرد و با نیشخند گفت:
-فقط تورو نگفتم...هردوتون اخراجین!
حالا نوبت آیلی بود که با چشمای گرد و دهن نیمه باز به رئیس زل بزنه.
ابرو بالا انداختم و با نیش باز زیر لب گفتم:
-بخورش.
آیلی با بهت نگاهم کرد که با لبخند گفتم:
-ناهار قهوه ای رنگت و میگم.
آیلی عصبی نگاهم کرد و رئیس عصبی داد زد:
-چی پچ پچ می کنید؟ ذاتا فقط بلدین حرف بزنید..تموم شه بره دیگه!
خسته شدم از بحثاتون!
حالا دیگه وقت لج بازی نبود..انگار موضوع جدی بود.
با التماس گفتم:
-رئیس ما...
عصبی دستی به ته ریش جو گندمیش کشید و گفت:
-ور ور ور...بسه دیگه...مخم و خوردین.دوماهه این جا کار میکنید.خونمون و تو شیشه کردین
همش لج بازی و رقابت! خیر سرتون خواهرید!
ابرو بالا انداختم و هم زمان با آیلی با چهره ی در هم رفته به هم زل زدیم و انگشتمون و به سمت هم گرفتیم و با لحن منزجر کننده ای گفتیم:
-این!؟
و هم زمان با لبخند گفتیم:
-من خواهر این نیستم.
رئیس عصبی به موهاش چنگی زد و گفت:
-گفتم باهوشن...زرنگن..عاشق کارشونن...گفتم تو کارشون یه دننده و نترسن...
تا تهش میرن..خبرای توپی میارن...کاری ان...اما همه اینا یه طرف...این لج بازی هاتون کل آسایش دفتر و از بین برده...حالا ام که گند اخر و زدین.مهم ترین خبر تاربخ این دفتر و با لج بازی هاتون خورد و داغون کردین.
هم زمان دوربین عکاسی آش و لاش شده رو با دست از روی میز پرت کرد رو زمین.
بهت زده گفتم؛
-رئیس تقصیر این ملخه...واسه این که دوربین و خودش برداره یه جهش کانگورویی زد گفتم این جهش یافته است و بچه ملخ و کانگوریی چیزیه که این طوری پرید رو سقف ماشین!
آیلی خشک شده دستش و مشت کرد و جلوی دهنش گرفت و گفت:
-عه عع...کذابِ فاسد مفسد فی العرض دروغ گوی کثیف ناسالم...حیف که نمیتونم جلوی رئیس فحشای رکیک مناسب جو خودمون و بهت بدم...
هم زمان که با حرص دستش و رو هوا تکون میداد گفت:
-کی بود مثل شتر مرغ میدویید؟ کی بود آدرسی و که من پیدا کرده بودم و زود تر کش رفت، رفت اون جا عکس رو گرفت!؟
با اخمای در هم گفتم:
-شتر مرغ تویی، شتر!
رئیس با حرص دادی زد و هردو از جا پریدیم.
با اعصبانیت گفت:
-شعار دفتر ما چیه ها!؟ سر در دفتر چی زدیم؟
این جا من...من..نکنید.این جا ما هستیم!
باید از خبرایی که  همکاراتون پیدا میکنن خوش حال باشین..اکیپ باشید.گروهی فعالیت کنید...
فکر کردید چی این دفتر و چهل سال بهترین دفتر روزنامه استانبول کرده!؟ها!
بهت زده گفتم:
-اون اگر مثل سوسک نمی چسبید به دوربین و میزاشت من خبر و بیارم دوربینم نمی شکست.
آیلی خواست جوابم و بده که رئیس نفس نفس زنون و عصبی غرید:
-رک بهتون بگم...بهترین خبرنگارایی بودید که تو چهل سال سابقه کاریم دیدم...یاد جوونیای خودم میفتادم وقتی میدیدمتون.
 آیلی با ذوق گفت:
-ای جان.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-زرنگید...جوونید...از دانشگاه خوبی فارق التحصیل شدین...
با نیش باز گفتم:
-چه جاذاب.
رئیس حرفش و قطع کرد و بهت زدع گفت:
-چی!
آیلی به جای من پوکر گفت:
-به جذاب میگه جاذاب.
رئیس کمی خیرع و شگفت زدع نگاهم کرد.
لبخندم عمق گرفت و سرفه ای کرد و ادامه داد:
-اما اخراجید.
لبخندم در کثری از ثانیه پرید و لبام مثل سکته ای ها کج شد.
-چی!
این و آیلی با التماس گفت.
-اخراجید...نمیتونم روتون ریسک کنم.امروز فرداست سر بچه بازی هاتون این جا رو آتیش بزنید.
با اخم گفتم:
-حداقل اون و اخراج کنید...این طوری نه جنگه نه دعوا.
هم زمان با دست به آیلی اشارع کردم.
آیلی با لبخند گفت:
-من که چیک و چیک عکس می گیرم برات...خبرای توپ میارم برات...آتو های خوب میگرم برات...فیلمای فول میارم برات بزارم برم؟
با رئیس هم زمان با دهنای باز به آیلی زل زدیم و آیلی با لبخند فقط رئیس و نگاه می کرد.
رئیس کرواتش و شل کرد و بهت زده گفت:
-برید بیرون‌...
با التماس نگاهش کردیم که نعره زد:
-برید بیرون.
با تردید و نگاهی مظلومانه نگاهش کردیم
اما هیچ تاثیری نداشت چون به سمتمون خیز گرفت و هردو از اتاقش دوییدیم بیرون و در و فوری بستیم و بهت زده برگشتیم که دوباره در بهت فرو رفتیم.
کل کارکنای دفتر جایی نزدیک به ما با دهنای باز ایستاده و مرت درحالی که ماگ بزرگش بین دهن و سینش رو هوا مونده بود با بهت گفت:
-م...ما داشتیم کیفیت در و چک می کردیم.
غنچه فوری خم شد و به دستگیره به  در دست زد و گفت:
-نه بچه ها در مشکلی نداره سالمه.
بقیشون هول  شده گفتن:
-خدارو شکر
آیلی با چشمای ریز شده گفت:
-عجب!
اعصابم خورد بود و با حرص از کنار بوسه رد شدم و با نیشخند نگاهم می کرد.
حق داشت! از خداش بود ما اخراج شیم.
الان تو ماتهتش عروسی بود.
با اعصابی داغون رفتم سمت میز خودم و کامپیوتر و باحرص خاموش کردم و خم شدم و کوله پشتیم و برداشتم و همه وسیله های رو میز و ریختم تو کوله پشتیم.
آیلی کمی اون طرف ترم مثل من داشت وسیله هاش و برمیداشت.
دفتر و برگه اچار هارو جمع کردم چپوندم تو کوله ام و همه در سکوت نگاهمون می کردن.
دستم و کوبیدم رو میز و با حرص غریدم:
-ساعت دوازده رئیس جمهور با وزیر خارجه انگلستان دیدن داره محلش و کسی نمیدونه ولی تو این کاغذ که رومیزمه نوشتمش. 
وساعت دو ، تو گولدن هتل هازال کایا رو شکار کنید و رسانه ایش کنید که چرا بازیگر مثل اون که حامله ام هست باید دو شب تو هتل بمونه و رابطه اش با شوهرش
 چ طوره. با اخم خواستم ادامه بدم که آیلی آروم اما عصبی گفت:
-دیروز عصرم سر فیلم برداری فیلم ستاره دریایی دمیز اوغوز بعد این که با دوست دخترش جمره آتامان حرف زده گوشی و زده زمین شکونده و با سرعت از اون جا رفته...فیلمای مدار بسته رو پیدا کنید این صحنه رو دریارید.
جمله آخر و با بغض و حرص گفت.
زیپ کوله پشتیم و کشیدم و بلند شدم و غریدم:
-اینا همه خبرن به جای دید زدن ما و چک کردن کیفیت در برین اینا رو انجام بدین.
بچه ها با ناراحتی نگاهمون می کردن و یه عده ام
بی حس و یکی ام‌مثل غنچه بو گندو با نیشخند.
کوله رو روی دوشم انداختم و برگشتم که با دیدن رئیس که خیره من و آیلی و از لای پرده اتاقش نگاه می کنه چشمام و در صدم ثانیه مثل گربه شرک مظلوم کردم...
اما اخمی کرد و پرده رو کشید و با رفتنش ابروهام بالا پرید.
درس اول: کارتونای لعنتی واقعیت نیستن.
درس دوم: من اصلا مظلومیتم تاثیر گذار نیست
درس سوم:رئیس یه گاوه بی احساسه.
درس اخر و خیلی دوست داشتم!
همراه با ایلی از دفتر روزنامه خارج شدیم.
فلوکس زرد و کوچیکمون درست روبه روی دفتر پارک شده بود.
درسته خیلی قدیمیه...ولی  خب دوسش داریم.
بابا اینو خرید و در کمال حیرت ما گفت نصفش مال منه و نصفش مال آیلی.
شاید این کارو کرد تا ما بیشتر کنار هم باشیم و با هم خوب شیم.
ولی خب زد به کاهدون...لج بازیامون بیشتر میشد...کم تر نه!
با حرص در ماشین و باز کردم و  وسیله هام و گذاشتم رو صندلی های عقب و در و با حرص بستم و نشستم پشت فرمون.
آیلی ام همون کار و کرد و در و بعد چند ثانیه باز کرد و کنارم نشست.
عصبی ماشین و روشن کردم. باورم نمیشد چه راحت همه چی به فنا رفت!
اون همه دوییدم تا یه خبر توپ گیر بیارم و مسابقه رو ببرم و تو این دفتر لعنتی استخدام شم بعد به خاطر لج بازی با آیلی همه زحمتام به باد رفت...آرزو های صورتیم...کاخ ارزو هام...
به هم کف ۳۰ متری تبدیل شد.
-همش تقصیر توعه.
آیلی با حرص دست به سینه گفت:
-ببند.
کلافه دندونام و رو هم سابیدم و راه افتادم
تو کل راه یک کلمه ام حرف نزدیم و وقتی ماشین و جلوی خونه نگه داشتم فوری پیاده شد و منم پشت سرش...
وسایلمون و برداشتیم و کولم و رو شونم انداختم و در ماشین و بستم.
از کوچه تنگ و باریک گذشتیم و در حیاط نیمه باز بود و صدای جیغ و داد میومد.
آیلی گیج گفت:
-باز چه خبره!
 با وارد  شدنم هم زمان یه چیز پارچه ای محکم خورد تو صورتم و چون دهنم باز بود کمیش رفت تو دهنم.
با بهت کولم و رها کردم و دستم و به سمت پارچه بردم و از دهنم جداش کردم
ولی با دیدن لباس زیر قرمز رنگ از انزجار صرتتم مچاله شد و ایلی بلند زد زیر خنده و سرم و بلند کردم و رو تراس مامان آیلی ایستاده بود و جیغ کشون لباسارو میریخت تو حیاط.
آیلی همچنان می خندید.
با حرص کش لباس زیر و به انگشتم وصل کردم و با اون یکی انگشتم  لباس و کشیدم و یهو رهاش کردم که مستقیم خورد تو صورتش و تعادلش و از دست داد و محکم خورد به دیوار.
بلند خندیدم اما صدای جیغای گوش خراش نورتن خانوم باعث شد سرم و بلند کنم.
-بیاا اینم لباس خوابِ پلنگیت...زنیکه مفنگی.
ابروهام بالا پرید و بعد چند ثانیع تبدیل به اخم شد.
با کمی دقت فهمیدم اینایی که پرت می کنه لباسای مامانه!
لباس خواب پلنگی مامان پرت شد جلو پام و آیلی با حرص لباس زیر و انداخت زمین و گفت:
-مامان!
اینو رو به نورتن خانوم گفت.
-نورتن خانوم لباسای مامانم و چیکار داری؟ خونه ما چی کار میکنی؟
اینو داد زدم و  نورتن خانوم با حرص دستاش و تکیه گاهش کرد و از رو تراس خم شد جلو و گفت:
-خوب می کنم...مگه اینجا باغ وحشه مامانت با تیپ پلنگی میره پیش شوهرم!
ابروهام بالا پرید و کلافه گفتم:
-چه ربطی داره.لباساش و جر دادی...بیا پایین ببینم.
آیلی کلافه داد زد:
-مامان!
نورتن خانوم با حرص در حالی که لباسای مامان و پرت می کرد تو حیاط غرید:
-مامان و زهر مار...زنیکه شاستی بلند برا من لباس پلنگی میپوشه...
با بهت گفتم:
-میپوشه که میپوشه...تورو سننه!
ایلی با حرص رو به من گفت:
-اوی!
با غیض گفتم:
-اوی تو کلات.
هم زمان جیغ زدم:
-بیا بیرون از خونمون الان مامانم میاد شر میشه
نورتن خانوم به سرش کوبید و داد زد:
-بزار بشهعه...بزار بشههه...یه پلنگی بهش نشون بدم...یادش بیاد پلنگ که هیچ تمساحم نیست زنیکه کروکودیل.
با بهت نگاهش می کردم...
خدایا بهم صبر بده...صبر بده!
با سکوت ناگهانی نورتن خانوم چشمام گرد شد
جلل خالق مگه میشه نورتن خانوم ساکت شه؟
اصلا امکانش هست؟
با چرخیدن سر ایلی و نگاهش به پشت سرم با بهت گفتم:
-اشهد ان لا الا...
اما صدای مامان نزاشت کامل اشهد نورتن خانوم و بخونم.حدسم درست بود اومده بود و داشت به لباسای خاکیش کف حیاط نگاه می کرد و جیغ می کشید...
نه این که وسطش مکث کنه ها!
یک سره مثل آژیر ماشین پلیس جیغ می زد.
و وقتی بینش نفس میکشید دقیقا مدل آژیر امبولانس میشد.من و آیلی گوشامون و گرفتیم و مامان یهو ساکت شد.
و بله...الان میرسیم به راند دو.
حمله!
با نهایت سرعت دویید سمت پله ها که من و آیلی ام با سرعت دنبالش دوییدیم
بین راه جیغ می زد:
-لباسای من و میندازی؟ 
نفس نفس زنون از پله ها پشت سر مامان بالا میرفتم و آیلی مدام جیغ میزد:
-نازی خانوم...نازی خانوم.
به طبقه دوم که رسیدیم مامان یهو جلوی در خونه استپ کرد و ایستاد که به خاطر سرعت زیادم هر کار کردم ترمزم کار نکرد و تق خوردم به شاستی بلند مامان و کم مونده بود بیفتم که یه بار تو عمرم شانش بام یار بود و از لبه های در گرفتم و نیفتادم.
و درست...لحظه ای که فکر می کردم شانس اوردم.آیلی...درست مثل همیشه...
گند زد و دماغش و پشت گردنم حس کردم و اونم نتونست ترمز بگیره و خورد به من...
من خوردم به صندوق عقب مامان...
مامان مستقیم با سر رفت تو بالا تنه یا همون کیسه هوای نورتن خانومی که اومده بود جلوی مامان ایستاده بود...
بوم...
و حادثه هیروشیما یه بار دیگه اتفاق افتاد
و همه افتادیم رو هم و چون اخرین نفر که زیرمون بود خاله نورتن بود و یکمی زیادی چاقه...
یکمی...فقط یکمی!
در حدی که از در رد نمیشه...
و خب نتونست دووم بیاره ترکید.
با درد نفس نفس زنون آرنج آیلی و از تو چشمم در اوردم۔
زانوی نورتن خانومم تو ماتهتم فرو رفته بود ک اون یکم در اوردنش سخت تر بود۔
آیلی ناله کنان خودش و کنار انداخت و منم به زور بلند شدم۔
نورتن خانوم ناله میکرد و مامان سعی میکرد سرش و از کیسه هاش بیرون بکشه۔
و بلاخره با بلند کردن مامان فاجعه تموم شد۔
هر چهار نفر یه گوشه افتادیم و نفس نفس میزدیم۔
مامان انگشت سبابش و سمت نورتن خانوم گرفت۔
-میکشمت زنیکه۔
آیلی رو به مامان گفت:
-نازی خانوم بسه۔۔۔مامان بسه۔
مامان انگار تازه اعصبانیتش استارت خورده بود ک آژیر کشون خیز گرفت سمت نورتن خانوم و موهای فرفری زردش و گرفت و محکم کشیدشون۔
-لباسای من و میندازی تو حیاط؟ اگه جرت ندادم نازی نیستم سلیطههههه۔
با دهن باز نگاهشون میکردم۔
آیلی جیغی زد و دست مامان و گرفت و سعی داشت موهای مامانش و نجات بده۔
نورتن خانوم فحشای مثبت هیجدهی میداد و دست و پا میزد۔
آیلی بلاخره موفق شد مامان و کنار بزنه۔
مامان مشتش و باز کرد و موهای نورتن خانوم و نشونش داد۔
-موهات و کندم۔۔۔تا تو باشی از این غلطا نکنی تانکر چاق۔
نورتن خانوم جهشِ کانگورویی گرفت سمت مامان۔۔۔و یه گل جاااانانه۔۔۔۔
یه لگد محکم کوبید تو شکم مامان۔
چشمام گرد شد و دوییدم تو دروازه و جلوی گل بعدی و گرفتم۔
آیلی مامانش و گرفته و عقب میکشیدش۔
منم جلوی مامانم و گرفته بودم۔
رسما مثل سفره رو مامان پهن شده بودم تا نتونه بلند شه۔
-اینجا چه خبره!
با صدای بابا آتش بس رسما اعلام شد۔
نفس راحتی کشیدم و تو همون حالت رو ما تهت مامان ولو شدم۔
ایلی ام شل کرد و سر خورد زمین۔
بابا کنار قاب در ایستاده و عصبی به ما زل زده بود۔
مامان با گریه مظلومانه گفت۔
-حسام۔۔۔حسام ببین زنت چیکار میکنه۔۔۔کل لباسام و ریخته تو حیاط ابروم و برد۔۔۔
نورتن خانوم خودش و به غش و ضعف زد:
-آی خدا۔۔۔آی من چه گناهی کردم گیر این مار کبری افتادم۔۔۔مگه قرار نبود فقط اخر هفته ها بری پیش این مارمولک اسکار۔۔۔چرا دیشب پیشش بودی؟ پلنگی ام پوشیده بود برات۔۔۔
هم زمان زد زیر گریه۔۔۔

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان منفی چهار (4-)
  • مها

    0

    عالیه مثل همه کارات

    ۲ هفته پیش
  • هانا

    0

    عالی مثل همیشه

    ۲ هفته پیش
  • اوا

    در پارت 11

    پارته اول برام باز نشود

    ۱ سال پیش
  • Sa.

    در پارت 22

    کی میتونم بخونم هیچ کدوم از پارت ها برام باز نمیکنه

    ۱ سال پیش
  • ...

    در پارت 10

    کاش پارت یک بود

    ۱ سال پیش
  • آلما

    در پارت 20

    عالی بود

    ۱ سال پیش
  • فاطیما

    1

    عالیه

    ۱ سال پیش
  • طاهره

    در پارت 10

    رمانات عالین

    ۱ سال پیش
  • تمنا

    در پارت 10

    ...

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    0

    از کجا باید رمانو خریداری کنیم؟ من ۲۲۰ پارت ع *** خوندم بقیشو گفتن ک فایلpdfمیزارن اما خیلی وقته ک نذاشتن

    ۲ سال پیش
  • سارا

    در پارت 110

    س

    ۲ سال پیش
  • ناشناس

    14

    رمان های خانوم مرجان فریدی حره نداره واقعا ولی اگه رمان های دیگشونم مثل حکم کن ،خیمه شب بازی، پیرانا، پیانولاو... رو هم رایگان یا هم آفلاین میزاشتن عالی میشد

    ۲ سال پیش
  • MAHSA

    29

    اولا که پیانولا رایگان هم گذاشته میشه،دوما چرا باید نتیجه ی زحماتش رو مجانی بده دست همه؟صلاح می دونه که رایگان به اشتراک نذاره

    ۲ سال پیش
  • Asal

    19

    مونده بیای بزنیش

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    در پارت 60

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • ...

    در پارت 260

    عالی

    ۲ سال پیش
  • sari

    در پارت 120

    عالی

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟