نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت یک :
زمانی بازی خطرناک شد، که هم بازی او تبدیل به شیطان شد!
نقش منفی
به قلم حدیث افشارمهر
صدای نفسهای سنگینش تنهایی سلول را مثل تیغ پاره میکرد. هر دم و بازدمش شبیه غرش حیوانی بود که زنجیر فقط ظاهراً مهارش کرده، اما درونش ولولهای از خشم میکشد.
قفلها دور مچ و قفسهی سینهاش زوزهکنان میلرزیدند، انگار خودشان هم فهمیده بودند که برای نگهداشتنش زیادی نازکاند.
تمام کینهاش مثل آتشی سرد از همان کسی زبانه میکشید که باعث شده بود حالا اینجا باشد، نیمهانسان، نیمههیولا. نگاهش روی پرندهی آبیِ گوشهی قفس لغزید.
سرش را آرام کج کرد. پرنده جیکجیک کوتاهی زد، انگار بیخبر از اینکه دارد با مرگ بازی میکند.
وقتی لبخند کشدار و معوجی روی لبهایش نشست، سکوت دوباره شکست. زیر لب، اما با وضوحی که هوا را یخ زد، زمزمه کرد:
– یه روز… همون گردن نازکت رو بین انگشتهام میشکنم!
فصل اول
جزیره آلکاتراز
2012
هدست هلیکوپتر روی گوشم نشسته بود و فشار هوا را خنثی میکرد. آسمان سانفرانسیسکو ابری و تاریک بود؛ آفتاب پشت غبار تیره قایم شده بود.
هلیکوپتر برای فرود آماده شد و صدای دستگاهها و خلبان در گوشم پیچید.
ـ آمادهی فرود هستیم.
به این فکر میکردم که آیا قدم گذاشتن روی خطرناکترین جزیرهی دنیا تصمیم درستی بود یا یک اشتباه محض و مرگبار؛ اشتباهی که باید تا آخر عمر با خودم حملش کنم.
یاد روزی افتادم که از گرسنگی تا مرگ دو قدم فاصله داشتم و ناگهان نامهی دادسرای کالیفرنیا رسید.
آن نامه برای من حکم معجزه داشت، راهی برای خلاصی از بدبختی.
وقتی پرههای هلیکوپتر از حرکت ایستاد، فهمیدم دیگر هیچ راه فرار و برگشتی وجود ندارد.
پرونده را محکم به سینهام چسباندم، آب دهانم را قورت دادم و عینکم را روی چشم جابهجا کردم.
با قلبی که از اضطراب تند میزد گفتم:
ـ رسیدیم؟
خلبان سرش را تکان داد.
ـ رسیدیم به آخر دنیا. موفق باشی، خانم.
سرم را تکان دادم و با تشکری کوتاه از هلیکوپتر پیاده شدم.
مأموری که جلو آمده بود دستش را بالا آورد.
ـ خوش اومدین، خانم بلو. پرواز خوبی داشتین؟
همین که خواستم به سمتش بروم، پاشنهی کفش لعنتیام پیچ خورد و با یک صدای تق زیر پا شکست.
با سر روی زمین افتادم. چشمانم را محکم بستم؛ شرم صورت و گردنم را تا مرز بنفش شدن برد.
مأمور با پاهای بلند، شلوار اتوکشیده و کفشهای براقش روبهرویم ایستاد، دستبهسینه.
انگار توی ذهنش گفت: «روی چه آدم دستوپاچلفتی حساب باز کردیم.»
به زور از روی زمین بلند شدم، پاهای درهمپیچیده و خمشدهام را صاف کردم و عینک کجشدهام را روی چشمم گذاشتم.
دامن مشکیام خاکی و کثیف شده بود و دکمهی بالای یقهام کنده و بیرون پریده بود.
پرونده را از زمین برداشتم و گفتم:
ـ معذرت میخوام، تعادلم رو از دست دادم.
شرمساری توی صدایم موج میزد. مأمور سری تکان داد و سرد گفت:
ـ همراهم بیاین.
ابرها هر لحظه سیاهتر میشدند، انگار خوشآمدم را به این مکان شوم نشان میدادند.
وقتی پشتش را برای راهنماییام کرد، نگاهی به اطراف انداختم. اقیانوس آبیرنگ دور تا دور جزیره را گرفته بود؛ همان آبی عمیق و سرد، درست مثل چشمانم که زیر خروار موهای مشکی و پشت عینک ضخیم مشکی مخفی کرده بودم.
همیشه عادت داشتم موهایم را دم اسبی و ساده می بستم، اینبار از شانس فوق معرکه ام، باز گذاشتم. حالا به سختی میتوانستم جلوی پایم را ببینم.
لنگلنگان با کفشی که حالا عملاً تخت شده بود، دنبال او راه افتادم. دستم را برای تکاندن دامنم پایین بردم و آه از نهادم برخواست؛ دامن به اندازهی دو کف دست جر خورده بود و لباس زیر سفیدم پیدا شده بود.
پلک محکمی زدم و عرق شرم روی پیشانیم نشست.
رعد و برق مهیبی آسمان جزیره را تکان داد و موجها وحشیانه به صخرهها کوبیده شدند. دلشوره و ترس تمام وجودم را پر کرده بود.
چشمهایم را چرخاندم و به آن ساختمان عظیم و مخوف نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:
ـ زندان آلکاتراز… جهنم روی زمین.
ساختمان با دیوارهای بلند، سیمهای خاردار، امکانات فوق پیشرفته و دوربینهای امنیتی محصور شده بود.
روبهروی زندان، فانوس دریایی بزرگ و زمختی قرار داشت؛ بیروح و خشن، هیچ شباهتی به فانوسهای زیبا نداشت.
باد سرد انگشتانش را روی تنم کشید و ستون فقراتم تیر کشید. انگار ارواح این جزیره دور تا دور زندان پرسه میزدند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
سلام عزیزم درخواست عضویت بدین و یا به پشتیبانی پیام بدین اگه نشد
۲ ماه پیشبهار تنتن
0سلام خوبین من عاشق رمانتونم من فقط ۴۰۰ تا سکه دارم میشه لطفا برام با ۴۰۰ سکه رمان نقش منفی رو بدین خیلیی ممنونم ازتون💗💗
۲ ماه پیشزهرا
1فقط می تونم بگم عالی بود
۲ ماه پیشمهدیه
3وایی من چقدر به جای دختره وقتی افتاد زمین خجالت کشیدم من
۲ ماه پیشنانا
0امیدوارم یه روزی این هارو دیگا تو گوشیمون نخنونیم رویی ورق های کتاب بخونیم به امید روزی که کتاب هاتون چاپ کنید🤍
۳ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥹💙عزیزدلم بغضیشدم
۳ ماه پیشمشکات
0سلام خوبید؟ این رمان چاپ نشده؟
۳ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
نوو
۳ ماه پیشسیتا
0خیلییی شروعش خفن بود 😍🥹
۴ ماه پیشsetii
0خیلی عالیه موفق باشی عزیزم
۴ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
مرسسی گلیی
۴ ماه پیشصدف
1🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💞💞💞💞💞💞
۴ ماه پیشنگار
1بنظرم برای شروع خیلییی خوب بود راستشو بخوای اسم این زندان رو نشنیده بودم اما وقتی تو گوگل سرچ کردم فهمیدم چه زندانیه از نظرم تا اینجا خیلی خوب بود💙💙💙💙
۴ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🥹😍😍
۴ ماه پیشریحانه
2سلام نویسنده عزیز من تازه واردم و اصلا رمان ترسناک و عجیب نمیخونم چون روحیه ی حساسی دارم ولی خلاصه رمان یجورایی برام جالب بود و خوشم اومد امیدوارم آخرش این شکلی نشم😰😨😱
۴ ماه پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ترسناک نیست عزیزم🤍خوشاومدی
۴ ماه پیشArezu
2از همین اول ازش خوشم اومد عالیه
۴ ماه پیشساناز
2🩷🩶❤️🤍🩵🧡💚🤎💙💛💜
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بهار تنتن
0سلام خانم افشار مهر ببخشید من فقط ۶۰۰ تا سکه دارم چطور میتونم برای این زمان ازتون کد عضویت بگیرم