دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی و عاشقانه شیاطین مقدس اثر حدیث افشار مهر

رمان شیاطین مقدس

  • زبان فارسی
  • 117.4K 👁
  • 324 ❤️
  • 317 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

همه چیز از یک تصادف توی جاده‌ی جنگلی شروع شد، زمانی که لونا فاصله ای با مرگ نداشت، از میان سایه ها مردی به سمتش امد و او را برای بقا به سمت خانه ای برد که راز و رمز هایی مخوف و چندین ساله در این عمارت بسته شده و به دور از مردم مدفون شده است. و آن عمارت، عمارت سایمون ها بود. زمانی که پدر لونا به طرز مرموزی ترور می شود، نامه ای به دستش می رسد که مردی خودش را پدرخوانده ‌ی لونا دانسته و حال باید تا زمانی که به سن قانونی میرسد، به عمارت سایمون ها رفته و آن جا زندگی کند. زمانی که لونا با پدرخوانده و برادرهای ناتنی‌اش آشنا میشود، یک سوال برایش باقی می‌ماند: اینان فرشته‌ هستند یا شیاطینی که نقاب تقدس به چهره زده‌اند؟

پارت اول

یک ماه از وقتی که پدرم کشته شده میگذره و حالا نوبت من رسیده که به قتل برسم!
****
زمزمه هایی توی شهر پیچیده، از این که یک گروه قاتل سریالی آدم ها رو توی خونه ی خودشون به قتل می رسونند. آخرین چیزی که به یاد دارم صدای جیغ لاستیک‌ها و دودی که بلند شد بینی‌ام رو سوزوند. ماشین روی زمین چندین بار غلت خورد و بار هر بار ملقی که می زد یک دور کامل از روی صندلی بلند و سرجایم کوبیده می‌شدم تا در آخر ماشین برعکس روی زمین فرود آمد و توی هوا معلق شدم. چشمانم آهسته روی هم افتاد و جاری شدن مایع گرمی روی صورتم احساس کردم.
چندبار آهسته پلک زدم و دنیا تیره و تار بود...از دور پاهای بلند با شلوار تیره و پوتین نزدیکم می شد. کسی که با قدم های آهسته به سمتم می آمد، به هیچ عنوان ترسیده و هول کرده نبود.
همه چیز مثل یک صحنه‌ی خواب یا یک کابوس ترسناک به نظر می‌رسید. پلک های آهسته‌ام هربار که می‌افتاد و باز می شد، او چند قدم به من نزدیک شده بود. در را با ضربه‌ی محکمی باز کرد و بار چشم‌هایم بسته شد. انگار وزنه‌ی سنگینی به آن ها آویزان بود که وقتی می خواستم بزور باز نگهشان دارم تمام زورشان را می زدند تا بسته شود.
بار دیگری که چشم باز کردم، پوتین های مشکی و خاکی شده ام را دیدم که روی زمین کشیده می شدند و شلوار جین اسکینی‌ام پاره و خونی شده بود.
صدای موسیقی آرامی به گوشم می رسید، انگار مشت محکمی توی صورتم خورد و پلک هایم تا انتها باز شدند. اولین چیزی که به چشم دیدم یک ون با صندلیهای چرم مشکی، و راننده‌ای که خونسرد سوت می‎زد و فرمان را چرخاند. هیچی به یاد نداشتم، پیشانی‌ام تیر کشید. دستم را به سرم گرفتم و ناله‌ام به هوا رفت. اون کی بود؟ صدای موسیقی بی کلام که یک کلاسیک آهسته بود روی اعصابم می رفت. انگار یک ریتم مسخره و خنده دار داشت و او همراهش جوری سوت می کشید که انگار شاد ترین آهنگ قرن را گوش می داد.
-من کجام؟
جوری رفتار می کرد که انگار وجود نداشتم. خواستم تکانی بخورم اما انگار بدنم چفت و قفل شده بود. نگاهی به تنم انداختم که مابین دو کمربند مثل یک تار عنکبوت در هم تنیده شده بودم.
انگار مغزم تازه به کار افتاده بود که با چشم هایی گرد شده تکان محکمی خوردم اما تاوان تکان خوردنم درد شدیدی بود که توی کل تنم پیچید و آخم به هوا رفت.
-چیزی نمونده تا برسیم دختر کوچولو.
جوری حرف میزد که انگار دلقک سیرک بود! خدایا من کجام و چرا هیچی به یاد ندارم؟ با صدای ترسیده و گرفته‌ای گفتم:
-تو کی هستی؟ تو کی هستی چرا جوابم رو نمیدی؟
صدام هر لحظه بالاتر می رفت و هراسان تر می شد. جلوی در آهنین و گوتیکی ایستاد. در بزرگ و سیاه رنگی بود با نقش و نگارهای برجسته و درهم پیچیده شده‌ای و بالای در با نیزه های تیز و درهم برهم انگار که شاخه های درخت سر به فلک کشیده باشند، ساخته شده بود. ابرهای تیره از بالای در گذر کردند و رعد و برق مهیبی زد. حال و هوای سنگین و گرفته و تاریکی بود. انگار توی فیلم های تیم برتون حضور داشتم و همه چیز همان‌قدر مخوف و تیره و تار به نظر می رسید.
در اتوماتیک وار از هم باز شد و آهسته کنار رفت. با کنجکاوی سرکی کشیدم و با باغ بزرگ و پرچین های بسیار بلند و تیره رنگی رو به رو شدم. ماشین روی سنگفرهاش خاکستری رنگ پیش رفت و در همان حین که سوت می زد گفت:
-رسیدیم پرنسس.
در سمت خودش را باز کرد و خم شد، مثل یک جنتلمن واقعی در سمت من را باز کرد و گفت:
-بفرمایید.
جوری با اخم و غضب نگاهش کردم که حساب کار دستش آمد. نیم نگاهی به وضعیتم انداخت و گفت:
-ای وای یادم رفته بود که باید از این بند خلاصت کنم.
خم شد و همان طور که کمربندها را باز می کرد گفت:
-حالا چرا این قدر عصبانی؟ باید بابت این که خدا یه زندگی دوباره بهت بخشیده سپاسگذار باشی. اگه فقط یکم دیرتر نجاتت می دادیم، الان توی اون ماشین پوک...
با پوک محکمی که گفت شانه ام از جا پرید و با عصبانیت لبم را گزیدم. دست های کوفته ام از هم باز شد و به کبودی های روی مچ و ساق دستم نگاهی انداختم. در را کامل باز کرد و کنار رفت و گفت:
-به عمارت ولیسون ها خوش اومدی. عمارت چندین ساله ی ما.
چکمه هایم را روی سنگفرش های تیره رنگ گذاشتم و از ماشین پیاده شدم. کمی سرم گیج رفت از ابهت و بزرگی کاخی که به چشم دیدم. انگار یک قصر گوتیک و بزرگ بود که از دل قصه ها و کارتون ها بیرون پریده و توی واقعیت جاخوش کرده است. سرم را چرخاندم و به جنگل پشت سرم نگاهی انداختم و دری که آهسته در حال بسته شده بود.
خوشحال و خندان قدمی به جلو برداشت. نیم نگاهی به سرتاپای او انداختم که شلوار جین مشکی و یک پیراهن چهارخانه ی سورمه ای و ابی به تن داشت. تیپ ساده و معمولی او به ساکنین این خانه نمی خورد. همان طور که طول می رفت گفت:

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان شیاطین مقدس

  • الهه

    در پارت 810

    واقعا رمانت عالیه،اصلا نمیشه پارت بعد رو پیش بینی کرد

    ۵ روز پیش
  • Rosa

    در پارت 790

    اوه شتت اوه شتت

    ۲ هفته پیش
  • zahra

    در پارت 660

    وایی باهات موافقمم🤝🤝 اصلا از لونا خوشم نمیاد خیلی ساده و لوسه بعدشم این کاراش جلوی وینتر و این قضیه ***🤦 ♀️

    ۳ هفته پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    هیچوقت راجب شخصیتای من جلو جلو قضاوت نکن چون یجوری سوپرایزت میکنه راجب این سادگی و این حرفا که پشمات میریزه :)))))))))))))))))))))))))))

    ۳ هفته پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 10

    شروع عالی 🥹

    ۴ هفته پیش
  • Hadiye

    در پارت 590

    سلام رمانت خیلی عالیه میشه پارت های بعدی رو رایگان کنی

    ۲ ماه پیش
  • melina

    در پارت 590

    آره حدیث جون، لطف میکنی چند تا از پارت هارو باز کنی امروز پنجشنبه من تا 59بکوب خوندم. الان دارم از کنجکاوی سر ب فلک میکشمم

    ۲ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    لطف کنم؟ رمان رایگان داره پارتگذاری میشه همین که مثل بقیه کشورا حتی ۲ صفحه هم رایگان نمی‌تونین بخونین لطف بزرگیه

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 590

    حدیث جان شما طبق اطلاعیتون باید سه شنبه تا جمعه پارت گذاری کنید یعنی هفته ای چهارتا پارت! همینطوریشم ما کلی منتظر میمونیم برا یه پارت از سمت شما اونم نه چندان طولانی

    ۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    عزیزم اول ارامش خودتو حفظ کن دوما من انگار نفرین شدم🥲سری پیش چشمم نزدیک بود با اسید بسوزه الآنم مچ دستم در رفته به سختی دارم تمرین میکنم که بتونم دردشو تحمل کنم تا یه کلمه ام بشه ۲ کلمه

    ۱ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 590

    الهی عزیزمم من تو *** هم دنبالتون میکنم ولی چون چیزی نگفتین یا شایدم من ندیدم نمیدونستم امید دارم خوب میشی🩷🩷

    ۱ ماه پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    توی چنلم گفتم🥲

    ۱ ماه پیش
  • طوفان

    در پارت 590

    حدیث جونمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنمنم خوبی چیزیت نیست سالمی زنده ای نمردی وای خدا ولی اشکال نداره بزرگ شی یادت میره اخی ادرس بده بیام خونتون بگو کجای تا بیام پیشت اخی عشقم خوبی بگو کجای تا بیام مرهم دردات شم« قطعا میکشمت 👻⚰️» دورت بگردم من اخه 💚❤️💚🤣💚❤️💚❤️💚❤️💚❤️💚❤️💚💚❤️💚💚❤️❤️💚

    ۴ هفته پیش
  • Rosa

    در پارت 780

    خب میخواستن بکشنش حق داشت از خودش دفاع کنه😌😂(وقتی از وینتر بدت میاد)

    ۴ هفته پیش
  • الناز

    در پارت 670

    چرا هیچی نفهمیدم چیشدد مایکل هان

    ۱ ماه پیش
  • سما

    در پارت 40

    همشو دوس داشتم خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 770

    قات.ل به قات.ل میگه روت سیا

    ۲ ماه پیش
  • Hadiye

    در پارت 570

    نگو که وینتر عاشق لونا شده😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Hadiye

    در پارت 492

    جون جدت بگو وینتره و دختره با هم اوکی نمیشن توروخداا

    ۲ ماه پیش
  • Hadiye

    در پارت 400

    واو پشمام من فکر میکردم اینا FBI هستن و می خوان از این دختره حرف بکشن

    ۲ ماه پیش
  • ساناز

    در پارت 590

    ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 760

    عا پش.مامم برگامم این دیگه کیههععه یا علیی

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 750

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️