دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان فانتزی,رمان تخیلی,رمان ماجراجویی,رمان هیجانی,رمان کتیبه فرزندان آسمان,بهاره نوربخش

رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی)

  • زبان فارسی
  • 49.9K 👁
  • 383 ❤️
  • 901 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تخیلی کتیبه فرزندان آسمان (صوتی)

رهام ایراندوست یک دکتر باستان‌شناس است که از فرانسه به ایران بازگشته تا به به اطلاع خانواده برساند عاشق مارگریت خواهر دوست و همکارش مایکل شده است و قصد دارد با او ازدواج کند. در همین زمان رشید، یک حفار غیرقانونی، در بستر خشک دریاچه ارومیه یک سنگ عجیب با روکش طلا پیدا می‌کند. این سنگ یک کتیبه بی‌همتای میخی دارد. رشید سنگ را برای رهام می‌آورد تا بفهمد این کتیبه عجیب چیست.  حالا رهام و مایکل که به ایران آمده است مصمم هستند راز این کتیبه را کشف کنند. در سرتاسر جهان افرادی وجود دارند که مدتی است خواب می‌بینند یک نفر یک سنگ را به یک ساختمان سنگی باستانی می‌چسباند و آسمان باز می‌شود و اتفاقات عجیبی رخ می‌دهد. فقط دو نفر از این افراد که دختر و پسری ایرانی هستند، می‌دانند آن ساختمان قدیمی، مقبره کوروش بزرگ است. هر دوی آنها خود را به  پاسارگاد می‌رسانند که بفهمند چه خبری در راه است. دکتر رهام ایراندوست همان کسی است  که آن سنگ عجیب را به مقبره کوروش بزرگ می‌چسباند و ماجراهای بسیاری آغاز می‌شود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

عرق می‌ریخت، ضربان قلبش آنقدر تند و شدید بود که صدای کوبش بلند آن در سرش می‌پیچید. دستانش خیس از عرقی تند و بی‌محابا، روی بدنۀ داغ فرمان سر می‌خورد. گرد و خاک عظیمی که پشت سرشان به هوا برخاسته بود، دید را کور می‌کرد ولی هنوز هم می‌توانست بدنۀ سیاه‌رنگ جیپ آفرود بزرگی را که سرسام‌آور در پی‌شان می‌تاخت، در پس آن پردۀ ضخیم خاک ببیند؛ داشت نزدیک می‌شد.
جوان موطلایی رنگ باختۀ کنار دستش، نعره کشید: «گاز بده رهام.»
دکتر رهام ایراندوست فرمان را با سرعت چرخاند و نعره کشید: «محکم بشینین.»
چرخ‌های سمت چپ از کف داغ دشت خاکی کنده شد. وسایل درون صندوق‌عقب با سر و صدایی وحشتناک روی هم ریختند.
دختر جوان لاغر اندامی که روی صندلی عقب نشسته بود، مثل توپ به طرف در بسته پرتاب شد و محکم به در و پنجره برخورد کرد.
پسر موطلایی وحشت‌زده، نعره زد: «مارگریت سنتیوغ (کمربند).»
مارگریت دستش را به شیشه فشرد و سعی کرد خود را عقب بکشد. سطح دشت بسیار پست و بلند بود. خودرو با سرعت سرسام‌آورش در گودال‌های کوچک و بزرگ می‌افتاد و با تکان‌های وحشتناکی بالا و پایین می‌پرید. خودروی بزرگ تعقیب‌کننده، هنوز می‌تاخت وحشی و افسار‌گسیخته. به زره‌پوش می‌مانست، جلوپنجره‌ای فلزی داشت که با یک توری ضخیم تا بالای شیشه امتداد پیدا کرده بود.
دکتر ایراندوست عرق‌ریزان خودرو را به راست چرخاند. خاک عظیمی به پا شد. تا چشم کار می‌کرد دشت بود و خاک و بوته‌های بلند و کوتاه خار و آفتاب سوزانی که پوست را از پشت شیشه‌های خاک‌گرفته هم آتش می‌زد. خودروی عقبی کمی تغییر جهت داد.
دکتر ایراندوست فریاد زد: «یه جایی رو بچسبین. دارن بهمون می‌رسن.»
خودروی تعقیب‌کننده به گل‌گیر عقب سمت راننده کوبید. فرمان زیر دست دکتر چرخی زد، ماشین گیج شد و کنترلش از دست دکتر در رفت. حالا عرق مثل رود از پوست سبزه‌اش جاری بود. دو دستی فرمان را چسبید و گاز داد. عینک دور مشکی کائوچویی کوچکش، روی خیسی لغزان عرق لیز خورده و تا نوک بینی قلمی گندمگونش پایین سریده بود. دشت بی‌جاده را تار می‌دید ولی فرصتی نبود تا عینکش را بالا بدهد. ضربۀ بعدی شدیدتر بود. دماغۀ خودروی عقبی به میان در سمت شاگرد فرو رفت.
دکتر ترمز کرد. جوان چشم آبی موطلایی با سر به شیشۀ جلو کوبیده شد.
دکتر ایراندوست نعره زد: «محکم بشین مایکل.»
دنده عقب گرفت. خودرو زوزه‌کشان به ‌عقب می‌تاخت. جیپ سیاه از روبرو می‌آمد. در میان گرد و خاک کورکننده، به سختی دیدند که مردی سیاهپوش که کلاه سیاهی هم روی صورتش کشیده بود، از پنجرۀ شاگرد تا کمر بیرون آمده و دو دستش را به طرف جلو دراز کرده بود. صفیر گلوله‌ای که به طرفشان پرواز کرد، تیرۀ پشت دکتر ایراندوست را لرزاند. فرمان را چرخاند و گاز داد. گلوله به بدنۀ ماشین خورد و صدای هولناکی ایجاد کرد.
مایکل که حالا دو دستش را به داشبرد گرفته بود، نالید: «کارمون تمومه. دارن شلیک می‌کنن. من به تو گفتم باید تفنگ داشته باشیم. تو گوش نکردی.»
دکتر داد کشید: «ببند مایکل. اینجا ایرانه‌ها!»
«چی رو ببندم؟»
«اون دهن مبارکت رو. باید بریم تو جاده. وسط بیابون عین آب خوردن گیرمون میندازن. باید برگردیم جایی که نیروی انتظامی باشه.»
«پلیس؟»
«آره همون پلیس.»
با یک چرخش کامل دوباره پشت به جیپ قرار گرفتند. مرد مسلح مجدد شلیک کرد.
رهام داد کشید: «مراقب باش مارگریت. بخواب کف ماشین.»
درحالی‌که به سمت راست می‌پیچید تا از گلولۀ بعدی در برود، به مایکل رنگ‌پریدۀ وحشت‌زده نگاه کرد و غرید: «سرت رو بدزد.»
«من نفهمید این چی گفت. خواست مرده‌اش برگردوندن پاریس.»
رهام خنده‌ای عصبی کرد و گفت: «از ترس فارسی یادت رفت؟ نترس نمی‌ذارم تو ماشین من بمیری.»
«دَکُغ(باشه)»
دکتر غرید: «دستشون بهمون نمی‌رسه. اینقدر وحشت نکن.»
گلولۀ بعدی آینه بغل را ترکاند.
رهام گاز را تا انتها فشرد و خودرو روی یک تخته سنگ بزرگ بالا پرید. مارگریت از روی صندلی کنده و به سقف کوبیده شد. فریادش لبریز از درد و وحشت بیرون پاشید. مایکل هم که با سر به سقف برخورد کرده بود، داشت گردن دردناکش را می‌مالید و ناله می‌کرد.
دکتر غرید: «این عوضی‌ها کین آخه؟ چی از جونمون می‌خوان این لعنتی‌ها؟ طاقت بیارین. دارم جاده رو می‌بینم.»
پدال گاز را چنان فشرد که حس می‌کرد هر آن پایش از کف ماشین بیرون خواهد زد. دوباره گلوله‌ای به طرفشان پرواز کرد و این بار شیشۀ عقب فرو ریخت. مارگریت سرش را با دو دست پوشاند. موهای طلایی خوش‌رنگش به دور از آن مقنعۀ مشکی‌رنگی که چند لحظه قبل از سرش لیز خورده و روی گردنش افتاده بود، آشفته و پریشان، روی صورت هراسانش پخش شده بود.
خودرو دوباره روی سنگی بالا پرید. مارگریت دو دستش را دور زانوهای در سینه جمع شده‌اش پیچانده بود و می‌لرزید. هم زمان با آن پرش بزرگ، باز به بالا پرتاب شد و در فرود آمدن حس کرد چیزی در کف دست راست و پشت گردنش فرو رفت. در بالا و پایین پریدن‌های بی‌پایان ماشین، به سختی توانست یک تکه شیشه را از پشت گردنش بیرون بکشد ولی لرزش‌های تند و بی‌محابای خودرو نمی‌گذاشت تکه شیشۀ کف دستش را به راحتی خارج کند. انگشتانش خرده شیشه را چسبیده بود و با هر حرکت ماشین فقط تکانش می‌داد و زخم را بزرگ‌تر می‌کرد. خون از زخم بیرون می‌زد و از مچش پایین می‌چکید. مانتوی کرم‌رنگش پر از لکه‌های خون شده بود و او همچنان سعی می‌کرد شیشه را بیرون بیاورد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی)
  • ماهی

    0

    راستی خانم نوربخش یه سوال داشتم گفتم شاید بتونید جواب بدید. توی ایران میشه رمان هایی چاپ کرد که در رابطه با بازگشت از مرگ یا خدای مرگ در یک دنیای فانتزی باشه؟

    ۵ ماه پیش
  • سَرگُل

    در پارت 10

    آغازی بسیار جذاب و گیرا، ترس و وحشت وارد شده به کارکترها به من هم القا شد و کماکان منتظر بودم ببینم قراره چه بلایی سر من هم بیاد که باهاشون در گریزم😊🥰👌🏻👌🏻

    ۱۰ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    خیلی خوش آمدید امیدوارم تا پایان داستان همراه ما بمانید. ممنونم از نظر زیباتون

    ۱۰ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 1100

    وای وای وای با هر خط و کلمه به کلمه لذت بردم تروخدا جلد دوم بذارین من به شخصه قول میدم این رمان پنجاه جلدم بشه همه رو هزینه میکنم میخرم بخونمش

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    قربون محبتتون عزیزم. سپاس بیکران

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 710

    مگی چقدر ناز میکنه وا بده دیگه

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    😅😅😅😅

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 560

    من جای مایکل بودم یکی یدونه میزدم تو دهنشون

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    😅😅😅👏👏👏

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 490

    وای کاش منم از این خوابا میدیدم چقدر حسرت دارم میخورم

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    الهی. حس عجیبیه ولی جذابه به شرطی که به کابوس ختم نشه

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 460

    هم مارگریت راست میگه هم دلم میخواد بزنم تو دهنش🤣🤣🤣

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    هم دردیم قشنگ😅

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 400

    دمش گرم کیف کردم ایولا دختر

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 180

    خیلی قشنگ و متفاوته ،من عاشق شاهنشاه بزرگ کوروش کبیرم مرسی که در مورد نوشتی کاش منم الان تو مقبره کوروش بزرگ بودم ارزومه

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    پس ممکنه داستان صداتون کرده باشه. ممنون که می‌خونید

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    در پارت 180

    وای راست میگی دقیقا اسم کتابت منو جذب کرد بعدشم که داستانش جذبم کرد عالیه عالی راستی اسم پسر منم رهامه

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    خدا براتون حفظش کنه. ممنونم

    ۱۲ ماه پیش
  • Kosar

    در پارت 1100

    بی صبرانه منتظر جلد دومم نویسنده جون😁دستت طلا یکم زود بنویس که خیلی کنجکاوم😁😘

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که دوستش داشتی

    ۱۲ ماه پیش
  • اهو

    در پارت 1101

    خسته نباشی گلم 🌺🌺🌺🌺خوب و عالی و هیجانی بود ...دوستش داشتم.🌹🌹🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    سپاسگزارم

    ۱۲ ماه پیش
  • Kosar

    در پارت 480

    سلام عزیزم رمانتون عالیه کاش عکس پرستو و جین رو هم میزاشتین

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    چشم. انجامش میدم

    ۱۲ ماه پیش
  • سپی

    در پارت 260

    بله چوندبسیار جذاب و مهمه

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    سپاسگزارم

    ۱۲ ماه پیش
  • سپیده

    در پارت 230

    عالیییییییییییب

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • سپیده

    در پارت 60

    تا اینجا عالی

    ۱۲ ماه پیش
  • بهاره نوربخش | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟