رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی)
- به قلم بهاره نوربخش
- 110 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 49.9K 👁
- 383 ❤️
- 901 💬
خلاصه رمان تخیلی کتیبه فرزندان آسمان (صوتی)
رهام ایراندوست یک دکتر باستانشناس است که از فرانسه به ایران بازگشته تا به به اطلاع خانواده برساند عاشق مارگریت خواهر دوست و همکارش مایکل شده است و قصد دارد با او ازدواج کند. در همین زمان رشید، یک حفار غیرقانونی، در بستر خشک دریاچه ارومیه یک سنگ عجیب با روکش طلا پیدا میکند. این سنگ یک کتیبه بیهمتای میخی دارد. رشید سنگ را برای رهام میآورد تا بفهمد این کتیبه عجیب چیست. حالا رهام و مایکل که به ایران آمده است مصمم هستند راز این کتیبه را کشف کنند. در سرتاسر جهان افرادی وجود دارند که مدتی است خواب میبینند یک نفر یک سنگ را به یک ساختمان سنگی باستانی میچسباند و آسمان باز میشود و اتفاقات عجیبی رخ میدهد. فقط دو نفر از این افراد که دختر و پسری ایرانی هستند، میدانند آن ساختمان قدیمی، مقبره کوروش بزرگ است. هر دوی آنها خود را به پاسارگاد میرسانند که بفهمند چه خبری در راه است. دکتر رهام ایراندوست همان کسی است که آن سنگ عجیب را به مقبره کوروش بزرگ میچسباند و ماجراهای بسیاری آغاز میشود.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 110
مگی هراسیده روی صندلی هواپیما نشست و کمربندش را بست. هنوز وجودش لبریز از وحشت بود. باورش نمیشد که بعد از سه روز زندانی بودن در ناکجاآباد و جواب دادن کلی سؤال که اکثریتشان برایش هیچ مفهومی نداشت و جوابشان را نمیدانست، رهایش کرده بودند و حالا داشت برمیگشت خانه. برعکس او دیوید بسیار آرام بود. ...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 109
رهام روی صندلیهای راهروی بیمارستان دراز کشیده بود. مایکل دستی به شانهاش زد. رهام چشم باز کرد و بعد بلند شد و نشست. آرام پرسید: «حالش چطوره؟» «خوبه. خوابش برد. بالاخره ازش خواستگاری کردم. بله رو داد.» «مبارکه ولی داداش جان خودش که حساب نیست. باید بری سراغ خانوادهش. باید باباش اجازه بده.» «...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 108
همه جا ساکت بود، سکوتی عمیق و سنگین. سکوتی که برایش غریبه بود. در همۀ عمرش حتی لحظهای چنین سکوتی را تجربه نکرده بود. حتماً مرده بود. «وای خدا دوباره نه. مایکل... مایکل.» کسی صورتش را نوازش میکرد. چشم گشود. مایکل بود. چشمان دریاییش چقدر نزدیک بود. چشمانش میخندید. آرام پرسید:«من مُردم؟» ...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان کتیبه فرزندان آسمان (صوتی) - پارت 107
نور چراغهای جرثقیل در آخرین لایههای تاریکی شب فرو میرفت و راه میگشود به سحری که بسیار نزدیک بود. برایش راه باز کردند. جرثقیل آرام و آهسته پای کوه ایستاد. به جرثقیل یک محفظۀ چهارگوش آویزان بود چون دکتر ایراندوست تأکید کرده بود برای بالابردن چندین نفر جرثقیل لازم دارند و باید موارد ایمنی را د...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
سَرگُل
در پارت 10آغازی بسیار جذاب و گیرا، ترس و وحشت وارد شده به کارکترها به من هم القا شد و کماکان منتظر بودم ببینم قراره چه بلایی سر من هم بیاد که باهاشون در گریزم😊🥰👌🏻👌🏻
۱۰ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
خیلی خوش آمدید امیدوارم تا پایان داستان همراه ما بمانید. ممنونم از نظر زیباتون
۱۰ ماه پیشسحر
در پارت 1100وای وای وای با هر خط و کلمه به کلمه لذت بردم تروخدا جلد دوم بذارین من به شخصه قول میدم این رمان پنجاه جلدم بشه همه رو هزینه میکنم میخرم بخونمش
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
قربون محبتتون عزیزم. سپاس بیکران
۱۲ ماه پیشسحر
در پارت 710مگی چقدر ناز میکنه وا بده دیگه
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
😅😅😅😅
۱۲ ماه پیشسحر
در پارت 560من جای مایکل بودم یکی یدونه میزدم تو دهنشون
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
😅😅😅👏👏👏
۱۲ ماه پیشسحر
در پارت 490وای کاش منم از این خوابا میدیدم چقدر حسرت دارم میخورم
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
الهی. حس عجیبیه ولی جذابه به شرطی که به کابوس ختم نشه
۱۲ ماه پیشسحر
در پارت 460هم مارگریت راست میگه هم دلم میخواد بزنم تو دهنش🤣🤣🤣
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
هم دردیم قشنگ😅
۱۲ ماه پیشسحر
در پارت 400دمش گرم کیف کردم ایولا دختر
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱۲ ماه پیشسحر
در پارت 180خیلی قشنگ و متفاوته ،من عاشق شاهنشاه بزرگ کوروش کبیرم مرسی که در مورد نوشتی کاش منم الان تو مقبره کوروش بزرگ بودم ارزومه
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
پس ممکنه داستان صداتون کرده باشه. ممنون که میخونید
۱۲ ماه پیشسحر
در پارت 180وای راست میگی دقیقا اسم کتابت منو جذب کرد بعدشم که داستانش جذبم کرد عالیه عالی راستی اسم پسر منم رهامه
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
خدا براتون حفظش کنه. ممنونم
۱۲ ماه پیشKosar
در پارت 1100بی صبرانه منتظر جلد دومم نویسنده جون😁دستت طلا یکم زود بنویس که خیلی کنجکاوم😁😘
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که دوستش داشتی
۱۲ ماه پیشاهو
در پارت 1101خسته نباشی گلم 🌺🌺🌺🌺خوب و عالی و هیجانی بود ...دوستش داشتم.🌹🌹🌹
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
سپاسگزارم
۱۲ ماه پیشKosar
در پارت 480سلام عزیزم رمانتون عالیه کاش عکس پرستو و جین رو هم میزاشتین
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
چشم. انجامش میدم
۱۲ ماه پیشسپی
در پارت 260بله چوندبسیار جذاب و مهمه
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
سپاسگزارم
۱۲ ماه پیشسپیده
در پارت 230عالیییییییییییب
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱۲ ماه پیشسپیده
در پارت 60تا اینجا عالی
۱۲ ماه پیش
بهاره نوربخش | نویسنده رمان
ممنونم
۱۲ ماه پیش

ماهی
0راستی خانم نوربخش یه سوال داشتم گفتم شاید بتونید جواب بدید. توی ایران میشه رمان هایی چاپ کرد که در رابطه با بازگشت از مرگ یا خدای مرگ در یک دنیای فانتزی باشه؟