مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی
پارت نود و ششم :
فریال بارها و بارها به آشپزخانه سر زد. هزاران بار همه چیز را با دقت چک کرد. میوهها... فنجانها و بشقابها... همهشان را تک به تک! به نظرش دفعهی قبل که خانوادهی امینی میخواستند به خانهشان بیایند تا این اندازه حساسیت به خرج نداده بود... حتی لباسهای آن شب را هم نپوشید! انگار که آنها برایش دیگر شگون نداشتند! لباسهای جدید تری خریده بود... یک شومیز خامه دوزی شیری رنگ با آستینهای آزا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه ❤️
0وقتی عطا اونجوری نگاش میکرد منم خجالت کشیدم چه برسه معین مظلومم😁عطا جون یه کم ملایمت به خرج بده💜💜💜
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
منم از عطا حساب میبرم بخدا
۱ سال پیشRoghayyeh
1ایول عطا 😆گربه رو دم حجله کشت
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
یه پدر زن مقتدر و واقعیه😏
۱ سال پیشعاطفه
0عالی بود ممنون نویسنده عزیز
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیت عزیزم😍
۲ سال پیشاسرا
0چندپارت فکر میکنم نظراتم ثبت نمیشه🤔❤
۲ سال پیشنفس
0بیچاره معین😂تو چقد مظلوم بودی و ما نمیدونستیم😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آدم وقتی پدرزنش عطا باشه همین میشه دیگه...😅
۲ سال پیشZahra
0آخی تموم بشه دلم براشون تنگ میشه💔
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ول کن بابا بذار تموم بشه😂
۲ سال پیشایلما
1عطا یجوری نگاهش سنگین بود روی معین ک منم نفسم وحبس کردم چ برسه به شادوماد😂😂خداییش گربه رو دم حجله کشته عطا ک معین جیکش درنمیاد🤣باید اعتراف کنم خیلی جذبش بالاس عطاجدا از اخلاقای خاصی ک داره 🥲
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
چقدر عطا رو باحال توصیف کردی😂😂😂
۲ سال پیشهانا
0عالی ♥️😘
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍💚
۲ سال پیشZarnaz
03️⃣ به به چه خبر زیبایی😍😉پس قرار کلی بخندیم 😁😎اسم مرتضی که میاد درکل خنده ات میگیره🤣مهمیزهاخیلی خفنه حتما بخونین وگرنه نصف عمرتون به فنا میره 😍مرسی که برای پارتها راحت باز بشه یه فکر کردی ممنون❤
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم😍💚واقعا هم اسم مرتضی میاد دیگه معلومه چه خبره😂
۲ سال پیشZarnaz
0وایییی عالیییی مرسی ❤️💋1️⃣وایییی عاشقتم خیلی خوبه سه تا خبرت عالیه بود ممنون 😍💋کلی بوس برات 💋💋2️⃣نگووو یعنی قرار اتفاقی بی افته 😥خداکنه همینطوری پیش بره هیچ نشه البته امیدوارم 🙏
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🥰😘💚 من که نمیدونم دردسر مرتضی چیه🤔نمیدونم ربطی به معین و فریال داره یا نه🤔
۲ سال پیشمهلا
0😍💜🤩💜
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۲ سال پیشپرنیا
0تذ کری ک بفرهاد داد فقط😂😂😂 پارت بعدمرتضی نیاد رضاهم باش تو جمع بهش بگه انترفرفری زده دماغمو شکونده😐😁 پدرعروس توی مراسم بله برون بگه بتعدادسال تولد سکککهه😂چ شود
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
فرهاد باور نمیکنه خواهرش نکات مثبتی داشته باشه😂قضیه دماغ رو هم که مرتضی خیلی وقته به عطا گفته😅
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
فرهاد باور نمیکنه خواهرش نکات مثبتی داشته باشه😂قضیه دماغ رو هم که مرتضی خیلی وقته به عطا گفته😅
۲ سال پیشآمینا
0یعنی این چه خواستگاری بود.دعوایی .چک و چونه ای این که به راحتی رضایت داد تموم شد ما گفتیم حالا دوماد و پدرزن گیس و گیس کشی راه میندازن.یعنی معین حق طلاق رو داد تموم شد؟؟عه عه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عطا از قبل اوکی رو داده بود دیگه... چرا کشش بده؟ حق طلاق رو هم معین اوکی رو داد ولی.....🤔
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1عالی بود ، من ندیده حاج حسین رو خیلی دوست دارم ، فرهاد هم حس میکنم ی نظرایی بهش دارم 😃😜 ، چقد خوشحالم ک دیگه عطا بهونه نیاورد و مراسم ب خوبی برگزار شد