مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی
پارت شصت و هفتم :
خودش را دوباره روی تختخوابش انداخت و بالشتش را روی سرش فشرد. باز هم از فکر زیادی سردرد به سراغش آمده بود. مادرش حسابی چشمش را ترسانده بود؛ اما مطمئن بود که معین برایش فراموش شدنی نبود. هیچکس نمیخواست آن دو با هم باشند و همین فکر اشکهایش را روانه کرده بود. این روزها تمام تنش داشت از غم و غصه ضعیف میشد. صدای موبایلش را که شنید سر بلند کرد و توی جایش نشست. دستهای از موهایش که به صورتِ خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ستاره خیلی بلده.... آب باشه شناگر ماهریه🤣
۱ سال پیشفاطی
0اهاا احتمالا بخت داداش رضامونم داره باز میشه راستی نویسنده ی گوگولیمون از مهر پاکیزه خبری نیس یعنی تو هتل کار میکنه یا خدایی نکرده پیش عمو گولاخه رفته؟😂😱 بهش بگو حیفه خدایی زحمت فرهادمونو هدر نده😆
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اگه دست از پا خطا نکنه توی هتل موندگار میشه 🤭
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0فک کنم خدا با ستاره یار بوده😁💜
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی🤣💚
۲ سال پیشRoghayyeh
0😂تاریکی کابین که کار ستاره نبود؟بود؟
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه بختش بود 😁
۲ سال پیشعاطفه
0ستاره ورضاتواسانسورگیرافتادن؟
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره😅
۲ سال پیشهدی
1انگار کائنات میخوان به کمکت بیان ستاره😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
همینطوره😂
۲ سال پیشنیلوفرسامانی
0ستاره قشنگ ابرو ریزی کرد😂😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اصن یه وضعی 😂
۲ سال پیشZahra
0خدا نکشتت ستاره
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😅😅
۲ سال پیشایلما
0حرف نداره رمانت آزاده جون 😍😂😂😂این پارت م خیلی خوب بود یعنی فرهاد یجوری آتیشش تنده ک همه فهمیدن🤣ستاره م خوب شیطون بلایی و رونکرده بود😜
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم😍 ستاره شیطون بلا بود که هرروز میرفت نون سنگک بخره تا اون پسره رو ببینه😂
۲ سال پیشنسترن
0عالی🥰
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی😍💚
۲ سال پیشم
0درسته ولی فریالم وقتی بله گفته ، به معین با تمام شرایطش بوده حالا یه ذره هم اون خودشو با اعتقادات وخانواده معین راه بیاد
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
درسته باید این موضوع دو طرفه باشه.خب البته فریال هم هرگز نخواسته معین تغییری کنه که معین هم بخواد همچین انتظاری ازش داشته باشه.
۲ سال پیشآمینا
0چجوری ستاره آبروی گلشن وفرهاد رو برد .یعنی ستاره آبروی بیچاره هارو به چوخ دادی .گلی چیز دیگه ای نداشتی برا دخترعموت تعریف کنی😅😅😅
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای 😂 ببین من فکر کردم شاید ستاره یه تیری همینجوری توی تاریکی زده... واقعا فکرشم نمیکردم گلشن چیزی تعریف کرده باشه، الان گفتی بهش شک دارم😅
۲ سال پیشمهلا
0💜
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۲ سال پیشآمینا
0یعنی اولا فریال جدا بشه .ثانیا معین هم بگه چون فریال منو نمیخواد اونم دنبالش نره. من این دستمو میندازم دهنمو جر میدم.آزاده حواستو جمع کن فریال فاز چس ناله برنداره ها خودم میام ادبش میکنم🙃😅
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اوووه چه شجاع...🤭
۲ سال پیشهانا
0آزاده جون با این ک میگی احساسی نیستی ولی خیلی عالی می نویسی .
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای مرسی😍😍😍 ولی اینجا کامنت هاتون رو میخونم احساسی میشم🙈💚💚
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هیوا
1به به فک کنم ستاره هم بلده چه کارکنه