پارت شصت و ششم :

هر زمان که غمگین می‌شد و گریه می‌کرد، سردرد شدیدی به سراغش می‌آمد و حالا هم نیاز شدیدی به یک مُسکن داشت. در سالن را بست و احساس کرد هر لحظه ممکن است از پای بیفتد. از لحظه‌ای که معصومه و نازنین از مزون رفتند، هزاران بار با خودش تکرار کرده بود که باید با پدرش صحبت کند. داشت می‌سوخت از اینکه معین جمله‌ی بی‌رحمانه‌ی پدرش را به رویش نیاورده است... به خاطر همین در مقابل معین بیشتر احساس شرمن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    همین سحر نبود گلشن و خانواده اش رو با خاک یکسان کرد چرا بعضی از آدما این شکلین🤔😁💜💜💜💜

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سوال منم هست🙂

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    1

    سحرخودشو یادش رفته که چطور رفت خونه گلشن اینا بیشعور باز اورده

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره دیگه یادش رفته😂آدم هایی مثل سحر در نظر خودشون کاری نکردن🙄

    ۲ سال پیش
  • هدی

    0

    فریال جان من میگم یه سر برو پیش مامان منیر برات یه فال بگیره بهتره😁

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    طفلی مامان منیر رو اصلا جدی نمی‌گیرن😂

    ۲ سال پیش
  • میترا

    1

    کاش سحر همچنان به سریال نگاه می کرد و حرف نمی زد این خیلی بهتر بود تا این دلداری مزخرف

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سحره دیگه‌... 🤭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفرسامانی

    0

    طفلی فریال.چه قدر مورد تبعیض قرار گرفته🥲💔

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    0

    1به قیافش نمیخوره۲عاشقه دخترمون۳اره حق داره مرد محترمی عطام دهنش چفت وبست نداره😅۴بنظرم باهم کناربیان۵قشنگ میشه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا معین حق داره... کاملا درکش می‌کنیم🥰 عطا ابهت پدر زن بودن رو داره برای معین

    ۲ سال پیش
  • ایلما

    0

    خیلی دیگه سخت میگیرن ب معین و فریال یه جورایی حق دارن ولی عاشقن این دوتا اگه عطاکوتاه بیادشاید حل بشه قضیه🥲

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    الان منم به عنوان نویسنده‌ی این قصه می‌ترسم برم با عطا حرف بزنم یه چیزی هم به من بگه😂

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    💜💖

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    دلم برای فریال کباب شد اونجا که گفت بابا یعنی من خودم خواستنی نیستم😥😥۱.سحر که خیلی خوب فرهادوعطا رو توصیف کرد😅 واقعا وقتی دوتا خانواده ازهم شناختی ندارن هرچیزی که به ذهنشون برسه میگن سحر هم همینجور

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ۱ فکر کن دعوا بشه فرهاد کتک بزنه عطا فقط وایسه یه گوشه فحش بده😂

    ۲ سال پیش
  • رویا (فن ...)

    1

    نه یه گوشه وا نمی ایسته کمربند و در میاره فرهاد و میزنه که بد تر بزن 😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    این احتمال هم هست😂👌🏻

    ۲ سال پیش
  • رویا (فن ...)

    0

    هی مینویسم عطا پارت بعدی باز بی طرف میشم د آخه مرد مومن چی باید بهت گفت الان ؟ معصومه ام که از اون ور ! بسه دیگه 😒😓

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مگه از خر شیطون پایین میاد این بشر...🥺☹️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    3️⃣ 3- نمی دونم چه تصمیمی میگرفتم🤷 ♀️4-خیلی دوستش دارم به معین خیلی میاد و دوست دارم بهم برسن و اصلا معذب نمیشم تازه عشق میکنم وقتی گوگولی حرف های عاشقانه به فریال میزنه😍😎عالی بود مرسی آزاده جونم❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    انقدر بهش بگید گوگولی تا بهش بر خوره نیاد رمان رو پیش ببریم😩😅

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مرسی از تو عزیزم💚💚

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    3️⃣ 3-خیلی بهش حق میدم فشار روی هر دوشون خیلی زیاده ولیی من نمی دونم تو کَتم نمیره مثل گلشن و فرهاد باید بهم برسن آزاده جونم 😎😛😍دلت میاد پسر گوگولی مون و به فریال مهربونم نرسونی؟ جواب تو بلههه😁😈

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقا جوابم همینه👌🏻 بلهههههههه😂 بله که دلم میاد.... بلههههه

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    3️⃣ 1-هی ازش خیلی بدم میاد پسر دوست مثل رفت بهش دل داری بده بدتر ناراحتش کرد حتی داخل دلداری داداشم نگران فرهاد میرزا که یه خطی یه وقت نی افته روش🤦 ♀️😠2-اره بنظرم کارش خیلی درست بود😍👍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آخ دقیقا! یعنی در هر لحظه فقط می‌گه فرهاد...☹️ من چقدر می‌گم بیاید از فرهاد متنفر بشید🤔

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    1️⃣چقدر قشنگ تحلیل میکنی👏2️⃣واقعا خیلی گوگولی 😎ولی عطا با بچم خیلی بد حرف زد🤦 ♀️ولی به عطا حق میدم آخ پدر و نگران دردونه اش هست چرا واقعا خیلی ناراحت شدم گناه داشت 🥺

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    از بد حرف زدن که بد حرف زد🙁 معین به کلی ناراحت شد💔 ولی خب مرسی که درکش می‌کنی و می‌گی حق داشته.... پدره و نگران🥺

    ۲ سال پیش
  • هانا

    0

    شاید عشق واسه آدما ی بار اتفاق بیفته پس فریال باید تا آخر برا رسیدن ب معین بجنگه تا حسرت ب دل نمونه 😔

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مشکل اینجاست که سحر کلی دست روی نقطه ضعفش گذاشت و دختره رو نگران کرد🙁

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️