لیست کلیه پارتهای رمان مثل تو مثل هیچکس : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 137
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 101
-با چی میفرستی؟ -از طریق اینترنت. مادرجون تای ابروش رو داد بالا و گفت: -چقدر بهت میدن؟ شونه بالا انداختم و گفتم: -نمیدونم! بستگی داره توی یک ماه چندتا کتاب ویرایش کنم. بیبی از جاش بلند شد و گفت: -پس پاشید حاضر شید بریم بستنی بخوریم. مادرجون سرش رو پایین گرفت و چشماش رو آورد با...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 102
به خونه که رسیدم از توی حیاط داد زدم: -یا اهل البیت! من اومدم. بیبی از در بیرون اومد و گفت: -خوش اومدی ننه. مادرجون از پشت سرم گفت: -حالا چرا با داد اومدی؟ لبخند عریضی زدم و گفتم: -چون با خبر خوش اومدم. مادرجون دستی به پشتم زد و گفت: -پس هدهد شدی؟ بگو ببینیم چیه این خبر خوب؟! ابرو بال...
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 103
ساعت دو بود که به رستوران نایب رسیدم. گوشیم رو از توی کیفم درآوردم و با شهریار تماس گرفتم. به بوق دوم نرسیده بود که جواب داد: -دارم میرسم، دارم میرسم. خندیدم و گفتم: -سلام. مینا گوشی رو گرفت و گفت: -سلام سلام. این بیتربیت با منم که قرار داره سلام یادش میره. خندیدم و گفتم: -اشکالی ندا...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 104
شهریار سرش رو تکون میده و میگه: -هزینۀ اولیۀ واکسن و اینا شم با ما. به جیگرکی که رسیدیم شهریار ماشین رو پارک کرد و رفت تا سفارش بده. مینا به طرف من برگشت و گفت: -حاتمی باهات صحبت کرد؟ سرم رو تکون دادم و گفتم: -آره! تو خبر داری؟ لبخند پررنگی زد و گفت: -آره. حاتمی امروز صبح بهم گفت....
بروزرسانی در : ۲۷۱ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 105
پشتسر بیبی راه افتادم و رفتم توی خونه. پلهها رو طی کردیم و وارد خونه شدیم. جلوی ورودی در ایستادم و به بیبی زل زدم. کنار بخاری نشست و بافتنیش رو دستش گرفت. مادرجون از آشپزخونه بیرون اومد و نگاهی به من انداخت. سلام کردم و جواب گرمی ازش گرفتم. کنار مادرجون نشست و گفت: -این چیه دستت؟ بیبی گره...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 106
از خواب که بیدار شدم صبح شده بود. لوسی کمی اونطرفتر از من خوابیده بود. لبخند ناخواستهای زدم و از جام بلند شدم. آبی به دست و صورتم زدم و آماده شدم که وکیلی تماس گرفت. با صدای زنگ موبایل لوسی هم بیدار شد و سرجاش نشست. تلفن رو جواب دادم و گذاشتمش روی پخش. -سلام خانوم جلالی، صبحتون به خیر. -سلام ...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 107
درست توی آخرین برداشت از آخرین پلانِ آخرین سکانس بودیم که سر و کلۀ تاجیک پیدا شد، ولی نه مثل همیشه. این بار یه دستهگل توی دستش بود. کار که تموم شد جلو اومد. سلام کرد و جلوم زانو زد. یه حلقه از جیبش بیرون کشید و گفت: -میشه دوباره با من ازدواج کنی؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم و درحالیکه به سخ...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 108
انگشتم رو دور فنجون کشیدم و گفتم: -یک هفته بهم وقت بده. لبخند رضایت زد و گفت: -تو جون بخواه. من یک هفته دیگه دوباره میام خواستگاریت. مستقیم نگاهش کردم و گفتم: -و اگر جوابم منفی بود چی؟ دستی به گردنش کشید و گفت: -اونوقت دیگه تو خلوت خودم هی خودخوری نمیکنم، دیگه میدونم که من همۀ تلاشم رو کردم...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 109
مادرجون دستش رو روی شونۀ بیبی گذاشت و گفت: -تنها چیزی که من ازش میترسم حسرته تاجی، اگه الآن بهش بگیم نه و فردا یه مشکلی پیش بیاد یک عمر خودمون رو سرزنش میکنیم که چرا یه فرصت دوباره ندادیم! بیبی بافتنیش رو از کنار برداشت و گفت: -من نظر خودمو گفتم. حالا هرجور که خودتون صلاح میدونید. مادرجون...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 110
پلهها رو پایین رفتم و جایی از حیاط ایستادم که روبهروی پنجره باشیم؛ چون مطمئن بودم بیبی و مادرجون به این قسمت از حیاط دید کامل دارن و حواسشون کاملاً اینجاست. اینجوری بیشتر احساس امنیت میکردم. تاجیک نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت: -خیلی خوشحالم که قراره دوباره تو رو به دست بیارم لیدا، خیلی! تو...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 111
-تو قبلاً از این آدم ضربه خوردی! منطق آدمهای باهوش میگه توی مهمترین تصمیمات زندگی بهترینها رو آرزو کن، ولی برای بدترینها آماده باش. به نظرم... تا اطلاع ثانوی با همین منطق پیش برو. لبخند زدم، درحالیکه از درون خیلی آشفته بودم. سرم رو به نشونهٔ تأیید تکون دادم و گفتم: -ممنونم که کنارمین مادرج...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 112
حدوداً شش ماه از بازگشت مجدد تاجیک میگذشت و من کمکم باورم شده بود که تاجیک تغییر کرده. حتی بیبی هم کمی نرم شده بود. مادرجون اما هم چنان منتظر بدترین اتفاق بود! صبح بود و من سر فیلم برداری با آقای وکیلی بودم. این سومین فیلمنامهای بود که با هم کار میکردیم و من پول خوبی از این فیلم ساختنها ن...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 113
لبخند زدم و به دور شدن علی تاجیک چشم دوختم. این رفتارش زمین تا آسمون با رفتار قبلیش فرق داشت. اگر علی قبلی بود قطعاً میچسبید به من تا به همه نشون بده ما یک زوج خوشبختیم! ولی حالا رفته اون طرف خیابون و منتظر مونده تا کار من تموم شه. تمام رفتارهاش نشون میداد که خیلی تغییر کرده ولی من هنوز مطمئن ن...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 114
تاجیک یک شب رویایی رو برامون تدارک دیده بود. توی رستوران نایبی که قرار بود با مینا و شهریار برم و جور نشد جا رزرو کرده بود. به محض رسیدنمون صندلی رو برای هر سهتامون عقب کشید و خودش هم کنار من نشست. بیبی همچنان با عصبانیت به تاجیک نگاه میکرد. انگار هیچچیز در جهان نبود که بتونه دل بیبی رو با ت...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 115
مادرجون نفس عمیقی کشید و گفت: -الآن چرا داری آبغوره میگیری؟ بیبی رو برگردوند و سرش رو بالا گرفت. بینیش رو بالا کشید و گفت: -هیچ وقت، هیچ کس به حرف من گوش نداد، ولی همیشه آخرش همونی شده که من گفته بودم. دلم از این دنیا گرفته، از ایم که هیچ وقت حرفم برش نداشته ناراحتم. روی زمین خودم رو به سمت...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 116
چشمام رو باز کردم و بدن خشک شدم رو کمی کش دادم. پتوی روم اولین چیزی بود که به چشمم خورد. کمی طول کشید تا یادم بیاد که چه بلایی سرم اومده. بغض کرده به بیبی و مادرجون که کنارم خوابیده بودن چشم دوختم. چشمای بیبی جوری پف کرده بود که معلوم بود تا صبح گریه کرده. میون این همه دلزدگی، چیزی دیدم که لبخ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 117
مادرجون نفسی تازه کرد و گفت: -کوچیک که بودم یه پسری بود توی عمارتمون که هم بازی من و شوکت بود. از همون بچگی دل همه رو برده بود. خیلی خواستنی بود. سالها گذشت و ما به سن بلوغ رسیدیم. یه روز اومد و به من ابراز علاقه کرد. بال در آورده بودم از خوشی! نمیدونی چقدر حال و هوام فرق کرده بود! من جواب مثب...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 118
بگذریم! یه روز که داشتم با شوکت میرفتم خونۀ عمه، سر راهمون سبز شد. خونۀ عمه محبوبه دو تا در با خونۀ ما فاصله داشت. ننهم دید خیلی تو خونه دارم غصه میخورم، با شوکت فرستادمون که بریم با پریوش، دختر عمه محبوبه، یه کمی وقت بگذرونیم. البته این که وقتی رفتیم خونۀ عمه چه رفتاری باهامون کردن، بماند. ا...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 119
وقتی به خودم اومدم که سیاه جیگر گوشهم تنم بود و دیگه نداشتمش. تمام وجودم پر از خشم نفرت از منصور بود. به جای طفل معصوم من اون بیهمه چیز باید میمرد. طاقت نداشتم بیبی رو توی این حال ببینم. روی زانوهام به طرفش رفتم و محکم بغلش کردم و هر دو هایهای گریه کردیم. دوست نداشتم حتی یک لحظه هم بیبی رو...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 120
منطقی که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که استفاده از تجربیات دیگران توی زندگی اهمیت بالایی داره. مثلاً همین من اگه از روز اول به تجربۀ بیبی احترام میذاشتم و با تاجیک وصلت نمیکردم الآن وضعم این نبود. شاید این بار حق با بیبی بود! صدایی توی گوشم میگفت این بار باید به حرف بیبی گوش بدم. و من ب...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
