مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و هجده :
بگذریم!
یه روز که داشتم با شوکت میرفتم خونۀ عمه، سر راهمون سبز شد. خونۀ عمه محبوبه دو تا در با خونۀ ما فاصله داشت. ننهم دید خیلی تو خونه دارم غصه میخورم، با شوکت فرستادمون که بریم با پریوش، دختر عمه محبوبه، یه کمی وقت بگذرونیم. البته این که وقتی رفتیم خونۀ عمه چه رفتاری باهامون کردن، بماند. البته حق داشتن، اون موقع رابطۀ زن شوهر دار با دختر مجرد ممنوع بود، چه برسه به من که باردار ه
لطفا صبر کنید...
