پارت صد و هفده :

مادرجون نفسی تازه کرد و گفت:
-کوچیک که بودم یه پسری بود توی عمارتمون که هم بازی من و شوکت بود. از همون بچگی دل همه رو برده بود. خیلی خواستنی بود. سال‌ها گذشت و ما به سن بلوغ رسیدیم. یه روز اومد و به من ابراز علاقه کرد. بال در آورده بودم از خوشی! نمی‌دونی چقدر حال و هوام فرق کرده بود! من جواب مثبت دادم و اونم بلافاصله با خانواده‌ش اومد خواستگاری. شب خواستگاری از خوشحالی داشتم بال درمی‌آو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!