لیست کلیه پارتهای رمان مثل تو مثل هیچکس : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 81
دروغه اگر بگم دلم قنج نزد. توی دلم کیلو کیلو قند آب میشد و من از شیرینیش لذت میبردم. دلم میخواست بهش پیام بدم ولی پشیمون شدم. درعوض به شهریار پیام دادم. -بیداری شهریار؟ نوشت: -بله بانو. به پهلو دراز کشیدم و گفتم: -اون کارگاهی که گفتی برای شعر و ایناست، منو ببر اونجا. شکلک خوشحال ف...
بروزرسانی در : ۴۳۰ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 82
-مگه عصر تیرکمونه؟ هرکی رو بخواد کافیه یه عریضه ببره دادگاه تا بهش نامه بدن. اونوقت با اون نامه میتونه با هرکسی که عشقش کشید ازدواج کنه. نگاهم به مادر بیپناهم افتاد که با دست و چشم لرزون نگاهم میکرد. بیبی متوجه نگاهم شد و دست مادرم رو گرفت. با بغض و کینه رو به بابا نگاهی کرد و گفت: -یادت م...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 83
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. چشمم رو نیمهباز کردم و به گوشی نگاه کردم. با دیدن شمارهٔ حامد فوراً توی جام نشستم و تماس رو وصل کردم. سلام بلند بالایی داد که خندیدم. با خنده گفت: -خوابیدی دختره؟ مگه ساعت چنده؟ خندیدم و گفتم: -نمیدونم! چه عجب از اینورا آقاهه؟ با لبخند گفت: -به جون خ...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 84
چشمی گفتم و به اتاق خودم برگشتم. استرس داشتم و دستام داشت میلرزید. ضربان قلبم رو توی دهم حس میکردم. چندین بار قفل گوشی رو باز کردم و دوباره قفلش کردم. باید اول به اعصابم مسلط میشدم بعد به تاجیک زنگ میزدم. گوشی رو توی دستم نگهداشته بودم و نفس عمیق میکشیدم که گوشی ناغافل زنگ خورد. از ترس ج...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 85
زمان به تندی گذشت و پنجشنبه از راه رسید. از صبح تا غروب من و بیبی و مادرجون مشغول مرتب کردن خونه و شستن میوه و چیدن وسایل بودیم. غروب که شد مادرجون منو کشید کنار و بهم گفت: -بسه دیگه لیدا. بیا برو آماده شو. یه لباس مرتب تنت کن، یه دستی هم به سر و صورتت بکش. یه سرخابی، سفیدابی، چیزی بزن. چش...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 86
بابا تای ابروش رو بالا انداخت و به مادرجون نگاه کرد. پدر علی نگاهی به مادرجون کرد. کمی دستاش رو به هم مالید و گفت: -فرمایشتون متین، ولی آخه این برای پسر ما بدنامی داره. مادرجون لبخند زد و گفت: -چه بدنامیای؟ شما گفتی مهریه عندالاستطاعه باشه ما هم گفتیم به دیده منت. حالا ما میگیم حق طلاق با د...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 87
به طعنه گفتم: -خودت گفتی دهنتو ببند! با بغض گفت: -من گوه خوردم. زر زدم، اصلاً زر مفت زدم. ببخش منو. اگه منو نبخشی من میمیرم لیدا! نفسم رو کلافه بیرون دادم و گفتم: -فردا ساعت ده صبح بیا دنبالم، باید با هم حرف بزنیم. با ذوقی که نفهمیدم ساختگیه یا واقعی گفت: -چشم، چشم. اصلاً همینجا ...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 88
-چه یک هفته، چه یک سال، چه ده سال، هیچ فرقی نمیکنه. ما قرار گذاشتیم که یک عمر در کنار هم باشیم، اگر قرار باشه یک عمر تو با من اینجوری رفتار کنی، همون بهتر که از همین الآن تمومش کنیم. نمیدونم اشک حلقه زده تو چشماش واقعی بود یا داشت برام فیلم بازی میکرد! فقط میدونم با اولین جملهای که گفت اشک...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 89
نسرین نگاهی بهم کرد و گفت: -یعنی تو متوجه نشدی که علی ثبات شخصیتی نداره؟ دو دقیقه اینوریه، دو دقیقه اونوری. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -یعنی مشکل روانی داره؟ نسرین شونه بالا انداخت و گفت: -نمیدونم! یعنی تو این رفتاراش رو ندیده بودی؟ سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم: -نه! ما هروقت ...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 90
صبح که از خواب بیدار شدم بیبی و مادرجون به همراه رختخوابشون نبودن. نگاهی به ساعت کردم. یازده و نیم صبح بود. خمیازهای کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم. از جام بلند شدم و رختخوابم رو جمع کردم. وارد سرویس بهداشتی شدم و دستی به سر و گوشم کشیدم و آبی هم به دست و روم زدم. از سرویس که اومدم بیرون صدای...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 91
جعبه رو ازش گرفتم و تشکر کردم. با لبخند گفت: -بازش نمیکنی؟ برای خودم لقمه گرفتم و گفتم: -بعداً بازش میکنم. دیگه کسی چیزی نگفت تا زمانی که صبحونه خورده شد و سفره جمع شد. بیبی و مادرجون به بهونۀ بردن وسایل و شستن ظرف رفتن داخل و ما رو تنها گذاشتن. علی کمی به من نزدیک شد و گفت: -لیدا با...
بروزرسانی در : ۳۶۰ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 92
با کمک نسرین یه روانشناس خوب پیدا کردم. ازش وقت گرفتم و تاجیک رو در جریان گذاشتم. حدوداً سه روز بعد نوبت مشاوره داشتیم. توی این سه روز سعی کردم با تاجیک حرف نزنم یا خیلی سرسنگین جوابش رو بدم. سه روز بعد رفتیم برای مشاوره. توی مطب نشسته بودیم و تاجیک مدام پاش رو تکون میداد. از تنفس غیر طبیعیش م...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 93
-منو اونجوری نگاه نکن لیدا. این همه گفتم با اعصاب من بازی نکن، گفتم یا نگفتم؟ گفتم روان منو به هم نزن، گفتم یا نگفتم؟ منو برداشته برده پیش اون زنیکۀ هرجایی، اونم با عشوه میگه باید ده جلسه بیای پیش من. بیام چیکار کنم؟ ناز و عشوۀ تو رو ببینم؟ تهشم میخواد هم هشت میلیون پول منو بگیره هم بهم بگ...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 94
به سمت سرویس بهداشتی رفتم. وارد فرنگی شدم و در رو از پشت قفل کردم. روبهروی آینه ایستادم و به چهرۀ مضطربم زل زدم. ترسیده تبلتم رو از توی کیفم درآوردم و به شهریار پیام دادم: -سلام، خوبی؟ من حس بدی دارم! فکر میکنم محمدعلی منو دزدیده! نه باهام تماس بگیر، نه زنگ بزن. جواب این پیامم نده لطفاً چون ...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 95
آب دهنم رو قورت دادم و با حسی شبیه به بغض و کینه نگاهش کردم. انگار نفرتم رو از توی چشمام خوند که یقهم رو رها کرد و عقب عقب رفت. همچنان نگاهمون توی نگاه هم گره خورده بود. لحظهای صورتش مثل همون شب مهمونی رنگ پشیمونی گرفت. خواست چیزی بگه که زنگ رو زدن. ته دلم فقط میخواستم که بیبی و مادرجون باشن،...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 96
دستش رو کشید و ایستاد: -پاشو باید بریم تو اتاق. مگه نمیگی شوهرته؟ پس گریهت واسه چیه؟ باید آماده بشی. تمام توانم رو جمع کردم و با عجز و گریه گفتم: -مشکل روانی داره، میخواد به زور باهام رابطه برقرار کنه که نتونم ازش جدا شم. تو رو خدا کمکم کنید. دختر دومی دستم رو گرفت و گفت: -چطوری کمکت...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 97
به بیمارستان که رسیدیم بستریم کردن و شهریار و مادرجون رفتن سراغ کارهای پذیرش. به درخواست دکتر ازم عکس و آزمایش و ام آر آی گرفتن و ضرب و شتم تأیید شد. دو تا از دندههام شکسته بود و چند جای بدنم کوفتگی شدید داشت. لبم پاره شده بود و یک طرف صورتم کاملاً کبود شده بود. بندبند تنم درد میکرد و نفس کشیدن...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 98
به سمت من چرخید و گفت: -من شرمندهام لیدا جان. به من ببخشش. پدر تاجیک بادی به غبغب انداخت و گفت: -لابد یه چیزی شده که اینجوری زده به سرش! اخمی کردم و ماسکم رو پایین کشیدم: -پسرتون مشکل روانی داره. بهش گفتم بریم پیش روانشناس و اون قبول کرد. توی مطب گوشیم رو ازم گرفت و وقتی از مطب اومدیم ...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 99
از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش به هم کوبید. به سمت مادرم رفتم و از روی زمین بلندش کردم. رو تخت نشوندمش و خریدهایی که روی زمین پخش شده بود رو جمع کردم. روی زانوهام به سمت مادرم رفتم و دستهاش رو بین دستهام گرفتم. تو چشم هم زل زدیم و با اشک و لبخند به هم نگاه کردیم. قدردانش بودم که نذاشت پدرم ک...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 100
خندیدم و دوباره گوشی رو برداشتم. کمی با شهریار گپ زدم که گفت: -یه سوپرایز دیگه هم برات دارم! با چشمای گرد شده پرسیدم: -چی؟ زود بگو تا سکته نکردم! شهریار خندید و گفت: -خدا نکنه! انتشارات مینا اینا ویراستار لازم داره. مینا گفت بهت بگم اگر دورکاری دوست داشته باشی این بهترین گزینهست. فقط ا...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
