مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و شانزده :
چشمام رو باز کردم و بدن خشک شدم رو کمی کش دادم. پتوی روم اولین چیزی بود که به چشمم خورد. کمی طول کشید تا یادم بیاد که چه بلایی سرم اومده. بغض کرده به بیبی و مادرجون که کنارم خوابیده بودن چشم دوختم. چشمای بیبی جوری پف کرده بود که معلوم بود تا صبح گریه کرده.
میون این همه دلزدگی، چیزی دیدم که لبخندی هرچند گذرا به لبم نشوند؛ دست بیبی توی دست مادرجون بود. مشخص بود که مادرجون دست بیبی رو
لطفا صبر کنید...
