پارت صد و شانزده :

چشمام رو باز کردم و بدن خشک شدم رو کمی کش دادم. پتوی روم اولین چیزی بود که به چشمم خورد. کمی طول کشید تا یادم بیاد که چه بلایی سرم اومده. بغض کرده به بی‌بی و مادرجون که کنارم خوابیده بودن چشم دوختم. چشمای بی‌بی جوری پف کرده بود که معلوم بود تا صبح گریه کرده.
میون این همه دلزدگی، چیزی دیدم که لبخندی هرچند گذرا به لبم نشوند؛ دست بی‌بی توی دست مادرجون بود. مشخص بود که مادرجون دست بی‌بی رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!