لیست کلیه پارتهای رمان مثل تو مثل هیچکس : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 41
بعد به سمت من چرخید و گفت: -ها لیدا؟ خندیدم و گفتم: -چرا چرت و پرت میگی؟ نریمانی متعجب به ما زل زد و کمی لباش به خنده کش اومد. به نریمانی نگاه کردم و گفتم: -میخوام همکاریمون رو ادامه بدم. با حقوق ماهی ده میلیون موافقین؟ نریمانی لبخندی زد و گفت: -بله خانم. چی از این بهتر؟ خواستم حرف...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 42
طولی نکشید که حامد با سینی چای اومد توی هال. با یادآوری چیزی یهو مثل برق گرفتهها از جا پریدم. حامد قدمی به عقب برداشت و گفت: -چی شد؟ با وحشت لوسی رو روی کاناپه گذاشتم و خودم رو به اپن رسوندم. کاغذی برداشتم و روش نوشتم: -بگرد دنبال شنود یا دوربین. هیچی نپرس. وقتی مطمئن شدم بهت میگم. به کا...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 43
-ترسوندیم دیوونه. خندیدم و گفتم: -نیتم همین بود. خب چیکارم داشتی؟ دستش رو توی جیبش برد و برگهای رو بیرون کشید و گفت: -جی جی جی جینگ! بورسیهم اومد. سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم. برگه رو ازش گرفتم و گفتم: -کجا؟ لبخند عریضی زد و گفت: -آلمان. مهد موسیقی. متعجب گفتم: -یعنی قرار نیست معمار...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 44
تا سر خیابون قدم زدیم و برای اولین تاکسی دست بلند کردیم. به سمت دربند حرکت کردیم و تا دربند هرکدوممون توی افکار خودش غرق شده بود. نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای راننده تاکسی رشتۀ افکارم پاره شد. حامد اسکناسی سمت راننده گرفت و گفت: -بفرمائید آقا. از ماشین پیاده شدیم و قدم زنان به طرف رستور...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 45
با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. علامت وسط صفحه رو لمس کردم تا بتونم پنج دقیقه بیشتر بخوابم. تازه داشتم از اون پنج دقیقه لذت میبردم که دوباره صدای آلارم گوشی بلند شد. ساعت پنج و نیم بود و هوا هنوز تقریبا تاریک بود. با کرختی از خواب بیدار شدم و خودم رو به حموم رسوندم. حدودا یک ربع طول کشید ت...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 46
وارد جگرکی شدیم. یه میز سرتاسری کنار دیوار داشت که صندلیهای بلندی جلوش بود. موقعیت میز جوری بود که وقتی روی صندلی مینشستی پشتت به تمام مشتریها بود و عملا فقط دیوار رو میدیدی. حامد اشارهای به میز کرد و گفت: -هم میتونیم اونجا بشینیم، هم روی یکی از میزای معمولی. رو کدوم راحتتری؟ نگاهی به...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 47
اشکهایی که بی وقفه از چشمام میچکیدن رو پاک کرد و گفت: -قول میدم تا جایی که بتونم ارتباطم رو باهات حفظ کنم. سری تکون دادم و حین بالا کشیدن بینیم آروم گفتم: -باشه. بریم خونه. فردا بریم خرید. گردنش رو عقب کشید و یه طور بامزهای زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: -خونه؟ خونه چی داره که مثل کش تومبون...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 48
بغضم رو رها کردم و اجازه دادم اشکام پایین بریزن. حس میکردم اگر گریه نکنم دق میکنم. به پشت دراز کشیده بودم و نگاهم رو به سقف دوخته بودم. دوست داشتم تا ابد بخوابم و دیگه بیدار نشم. زندگی داشت روزهای سختتری رو بهم نشون میداد. توی خاطرات امروزم غرق بودم که کسی در زد. صدام رو صاف کردم و گفتم: -...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 49
-توی این خونه من حرف میزنم و بقیه فقط میگن چشم. اگر نمیتونی قانون من رو مراعات کنی پس جمع کن و از این خونه برو. با بغض و کینه نگاهش کردم و گفتم: -چشم پدر. سری تکون داد و گفت: -خوبه. فردا صبح میری و انصراف میدی. پوزخندی زدم و گفتم: -نه. فردا صبح از خونهتون میرم. پوزخند متقابلی زد...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 50
مگه من چند سالم بود که باید این همه آزار میدیدم؟ چرا خدا برام کاری نمیکنه؟ نکنه با من قهره؟ نکنه ناخواسته کار بدی کرده باشم و خدا از من رو برگردونده باشه؟ ولی خدا که شبیه آدماش نیست! کاش اخلاق پدرم هم مثل مادرم بود. قلتی توی جام زدم و از تخت پائین اومدم. خوراکیهایی که حامد برام خریده بود رو تو...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 51
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت کردم و گوشی رو جواب دادم: -بله؟ حامد با خنده گفت: -خوابی هنوز مهندس؟ با صدای خوابآلود گفتم: -تازه ساعت نُه شده. بذار یه کم دیگه بخوابم. خواهش میکنم! خندید و گفت: -باشه. من همینجا منتظرت میمونم. اخمام رو توی هم کردم و گفتم: -مگه کجای...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 52
-چند وقتیه برات اهمیت نداره گریههای من خلوت شبات دیگه شده غریبه با صدای من زندگی تو از آرزو و حال و روز من جداس حالا که تو شدی یه آدم غریب و سرد و بی حواس من از این شهر میرم شهری که ستارههاش خاموشه معشوق عاشقش رو میفروشه به هیچ و پوچ زندگی من از این شهر میرم شهری که به ظاهر آشنا زیاده...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 53
حامد املت من رو با سنگک و پیاز جلوم گذاشت و گفت: -بخور که دیگه همچین املتی گیرت نمیاد. خندیدم و گفتم: -من یا تو؟ نگاهی به من کرد و بعد نگاهی به املت انداخت و گفت: -من. بخور از دهن نیوفته. تکه نونی برداشتم و گفتم: -وقتی بری دلت بیشتر برای چی تنگ میشه؟ لقمهش رو قورت داد و گفت: -برای ...
بروزرسانی در : ۵۵۱ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 54
جلوی قفس شیرا که رسیدیم، شیرا مشغول گوشت خوردن بودن. حامد نگاهی بهشون کرد و گفت: -آخ آخ ببین چه با اشتها میخورن! زودتر همه رو ببین که بریم کباب بخوریم. با دهن باز نگاهش کردم و گفتم: -چجوری میتونی این همه بخوری و چاق نشی؟ -تای ابروش رو بالا داد و گفت: -کدوم همه؟ همینجوری حرف درمیارین واس...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 55
داد بلندی زد و تقریبا به عقب پرت شد. دستش رو روی قلبش گذاشت و بعداز چند ثانیه گفت: -خدا لعنتت کنه لیدا. سکته زدم بچه جان! خندیدم و گفتم: -زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. منم اون بالا داشتم سکته میکردم. خندید و انگشتش رو تهدید وار تکون داد و همونطور که به سمتم میومد گفت: -الآن یه ضربهای نشونت می...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 56
جلوی در خونه پارک کرد و پیاده شد. مستأصل به در خونه نگاه میکردم و استرس داشت نفسم رو بند میاورد. حامد خم شد و کمی سرش رو داخل ماشین آورد و گفت: -خب پیاده شو دیگه! دستام رو توی هم گره زدم و گفتم: -یه دیقه بشین. نشست تو ماشین و گفت: -جانم؟ چی شده؟ انگشتامو به بازی گرفتم و پای چپم رو تکون...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 57
-بشین سرجات بینیم بابا. حرف بزنید ببینم چه خاکی به سرم شده؟ دخترم طوریش شده؟ دستم رو روی شونۀ بیبی گذاشتم و گفتم: -آروم باش بیبی. به خدا کسی طوریش نشده. فقط بابام منو از خونه بیرون کرده. چشماش رو گرد کرد و گفت: -واسۀ چی؟ پوزخندی زدم و گفتم: -چون دوست داشتم نویسنده بشم، ولی اون دلش دخت...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 58
-از همون اولشم دوسم نداشت. کلا ضد زنه. از من و مامان که اصلا خوشش نمیاد، نسبت به آرشیدا هم خنثیست. عوضش عاشق لیامه. حامد کجخندی زد و گفت: -چون پسره؟ شونه بالا انداختم و گفتم: -شایدم چون اخلاقش شبیه خودشه. دسته مویی که روی صورتم ریخته بود رو پشت گوشم زد و گفت: -و تو کلا شبیه مادرتی. مهرب...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 59
ذوق زده چشمی گفتم و وارد شدم. میشه گفت آشپزخونه ترکیبی از سنتی و مدرنیته بود. کابینتهای ام دی اف و گاز رومیزی توی آشپزخونهای به سبک قدیمی. یکی از چیزهایی که توی این مدت تغیرش نداده بودن تنور گوشۀ آشپزخونه بود. همه چیز روی قاعده و قانون و بانظم چیده شده بود. هیچ چیز اضافهای به چشم نمیخورد. بو...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 60
-اولِ فیلم رو که میبینه تا آخرش رو حدس میزنه. یعنی الآن بهش بگی آخر فیلم چی میشه بهت توضیح میده. یه جوری که انگار فیلم نامه رو خودش نوشته، کارگردانشم عمهش بوده. با تعجب گفتم: -مادرجون راست میگه بیبی؟ بیبی با لبخند سرش رو تکون داد و گفت: -آره. واسه همینه که هی بهم میگه لال شو. با ت...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
