مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و سوم :
ساعت دو بود که به رستوران نایب رسیدم. گوشیم رو از توی کیفم درآوردم و با شهریار تماس گرفتم. به بوق دوم نرسیده بود که جواب داد:
-دارم میرسم، دارم میرسم.
خندیدم و گفتم:
-سلام.
مینا گوشی رو گرفت و گفت:
-سلام سلام. این بیتربیت با منم که قرار داره سلام یادش میره.
خندیدم و گفتم:
-اشکالی نداره. من جلوی رستورانم.
-ام! خب مام همین الآن پیچیدیم تو خیابون ولیعصر. فکر م
لطفا صبر کنید...
