پارت صد و ده :

پله‌ها رو پایین رفتم و جایی از حیاط ایستادم که روبه‌روی پنجره باشیم؛ چون مطمئن بودم بی‌بی و مادرجون به این قسمت از حیاط دید کامل دارن و حواسشون کاملاً اینجاست. اینجوری بیشتر احساس امنیت می‌کردم.
تاجیک نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت:
-خیلی خوشحالم که قراره دوباره تو رو به دست بیارم لیدا، خیلی!
توی صورتش دقیق شدم و گفتم:
-مگه دختر قحطه؟ دست رو هرکی بذاری بهت نه نمی‌گه.
ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️