پارت صد و ده :

پله‌ها رو پایین رفتم و جایی از حیاط ایستادم که روبه‌روی پنجره باشیم؛ چون مطمئن بودم بی‌بی و مادرجون به این قسمت از حیاط دید کامل دارن و حواسشون کاملاً اینجاست. اینجوری بیشتر احساس امنیت می‌کردم.
تاجیک نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت:
-خیلی خوشحالم که قراره دوباره تو رو به دست بیارم لیدا، خیلی!
توی صورتش دقیق شدم و گفتم:
-مگه دختر قحطه؟ دست رو هرکی بذاری بهت نه نمی‌گه.
ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!