مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و ده :
پلهها رو پایین رفتم و جایی از حیاط ایستادم که روبهروی پنجره باشیم؛ چون مطمئن بودم بیبی و مادرجون به این قسمت از حیاط دید کامل دارن و حواسشون کاملاً اینجاست. اینجوری بیشتر احساس امنیت میکردم.
تاجیک نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت:
-خیلی خوشحالم که قراره دوباره تو رو به دست بیارم لیدا، خیلی!
توی صورتش دقیق شدم و گفتم:
-مگه دختر قحطه؟ دست رو هرکی بذاری بهت نه نمیگه.
ا
لطفا صبر کنید...
