پارت صد و دوم :

به خونه که رسیدم از توی حیاط داد زدم:
-یا اهل البیت! من اومدم.
بی‌بی از در بیرون اومد و گفت:
-خوش اومدی ننه.
مادرجون از پشت سرم گفت:
-حالا چرا با داد اومدی؟
لبخند عریضی زدم و گفتم:
-چون با خبر خوش اومدم.
مادرجون دستی به پشتم زد و گفت:
-پس هدهد شدی؟ بگو ببینیم چیه این خبر خوب؟!
ابرو بالا انداختم و گفتم:
-نمی‌گم که! بپوشید بریم بیرون غذا بخوریم تا بگم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️