پارت صد و پانزده :

مادرجون نفس عمیقی کشید و گفت:
-الآن چرا داری آبغوره می‌گیری؟
بی‌بی رو برگردوند و سرش رو بالا گرفت. بینیش رو بالا کشید و گفت:
-هیچ وقت، هیچ کس به حرف من گوش نداد، ولی همیشه آخرش همونی شده که من گفته بودم. دلم از این دنیا گرفته، از ایم که هیچ وقت حرفم برش نداشته ناراحتم.
روی زمین خودم رو به سمت بی‌بی کشیدم، دستم رو روی دستش گذاشتم و با گریه گفتم:
-الهی من بمیرم که اینجوری دل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!