پارت صد و نوزده :

وقتی به خودم اومدم که سیاه جیگر گوشه‌م تنم بود و دیگه نداشتمش. تمام وجودم پر از خشم نفرت از منصور بود. به جای طفل معصوم من اون بی‌همه چیز باید می‌مرد.
طاقت نداشتم بی‌بی رو توی این حال ببینم. روی زانوهام به طرفش رفتم و محکم بغلش کردم و هر دو های‌های گریه کردیم. دوست نداشتم حتی یک لحظه هم بی‌بی رو توی این حال ببینم. مادرجون، بی‌بی رو از توی بغلم بیرون کشید و قرصی رو به دهن بی‌بی نزدیک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!