مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و چهارم :
شهریار سرش رو تکون میده و میگه:
-هزینۀ اولیۀ واکسن و اینا شم با ما.
به جیگرکی که رسیدیم شهریار ماشین رو پارک کرد و رفت تا سفارش بده. مینا به طرف من برگشت و گفت:
-حاتمی باهات صحبت کرد؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-آره! تو خبر داری؟
لبخند پررنگی زد و گفت:
-آره. حاتمی امروز صبح بهم گفت.
نگاهم رو به شهریار دوختم و گفتم:
-پس شهریارم میدونه.
سرش رو بالا اند
لطفا صبر کنید...
